{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانگوشه امن سایه ها

#رمان:گوشه امن سایه ها

##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلن
و فولاد سرد

هانا با وجود ترس عمیقی که از صدای ضربان قلبش بلند شده بود، سعی کرد آرامش ساختگی‌اش را حفظ کند. او به صندلی خیره شد، صندلی‌ای که تهیونگ می‌توانست آن را به یک تخت شکنجه تبدیل کند، یا به یک تخت پادشاهی. هر دو برای او یکسان بود، اگرچه دومی خطرناک‌تر بود.

“جلسه درمانی ما با واقعیت شروع می‌شود،” هانا با صدایی که لرزش‌های پنهانش تنها از گوش تیز تهیونگ پنهان می‌ماند، گفت. “من اینجا هستم تا شما را ارزیابی کنم، آقای کیم. هر ادعایی که دارید باید با شواهدی مبنی بر وضعیت روانی غیرعادی شما همراه باشد.”

تهیونگ، که از آخرین تماس چشمی‌شان لحظه‌ای چهره‌اش تغییر نکرده بود، با لبخندی کم‌رنگ سر تکان داد، لبخندی که بیشتر شبیه پیش‌بینی بود تا تأیید.

“واقعیت؟” او کلمه را با حالتی تمسخرآمیز مزه مزه کرد. “دکتر کیم، شما و واقعیت یک رابطه‌ی پر از دورویی دارید. شما هر شب با ترس از هرج‌ومرج می‌خوابید، چون پدرتان در همان هرج‌ومرج ناپدید شد. آن اتاق‌های سفید و منظم، آن پرونده‌های طبقه‌بندی شده… همه حفاظ‌هایی هستند که شما برای جلوگیری از آن لحظه‌ی وحشتناک که دنیا از کنترل‌تان خارج می‌شود، بنا کرده‌اید.”

چشمان هانا تیز شد. این فراتر از اطلاعات پرونده بود؛ این نفوذ بود.

“شما حق ندارید درباره‌ی گذشته‌ی من صحبت کنید.”

“من حق دارم هرچه که می‌خواهم بگویم،” تهیونگ با صدایی آرام و کشیده گفت که انگار در حال نوازش دادن کلمات است. “چون من بیمار شما نیستم، دکتر. من آینه‌ی شما هستم. و شما با این همه نظم، دارید شکنندگی خودتان را پنهان می‌کنید. نظم، دروغی است که به خودتان می‌گویید تا فکر کنید می‌توانید بر مرگ، عدم قطعیت و بر من مسلط باشید.”


او لحظه‌ای سکوت کرد، اجازه داد فضای اتاق بین دیوارها فشرده شود. سپس، دست‌هایش را روی میز گذاشت، انگشتانش را به نرمی روی چوب سرد فشار داد.

“شما به کنترل نیاز دارید، پس به شما کنترلی می‌دهم که بتوانید آن را بشکنید. این اولین درسِ ‘آزادی’ شماست.”

او به آرامی، با لحنی دستوری اما نرم، خم شد و مستقیماً به چشمان هانا خیره شد.

“من به شما فرمان می‌دهم که اولین تکلیف خود را انجام دهید: تمام قوانین و پروتکل‌های تیمارستان آسمان را که فکر می‌کنید شما را امن نگه می‌دارند،لیست کنید. سپس، یکی‌یکی آن‌ها را بشکنید.”

سرمای فولاد در کلمات او جریان داشت. هانا در دوگانگی عجیبی گیر کرده بود: ترس کور از هرج‌ومرجی که این فرمان به دنبال داشت، و کنجکاوی غیرقابل تحملی که او را به سمت درک این مرد و درک ترس‌های خودش سوق می‌داد. شکستن قوانین مساوی بود با از دست دادن کنترل کامل. اما پذیرش بازی، تنها راهی بود که می‌توانست بفهمد تهیونگ واقعاً کیست.
دیدگاه ها (۰)

رمان:گوشه امن سایه ها###🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سردوادکلنسا...

#رمان گوشه امن سایه ها##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلنو فولاد ...

#گوشه امن سایه ها ##🖋️سر فضل اول:عطر ادکلنو فولاد سرد.اینجا ...

#رمان:گوشه امن سایه ها ##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلن و فو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط