گوشه امن سایه ها
#گوشه امن سایه ها
##🖋️سر فضل اول:عطر ادکلن
و فولاد سرد.
اینجا جای امنی نیست که فکر کنی*رییسه*جایی که من هستم،تنها امنیتی که وجود داره؛در دستان کسی است که قدرت را درک کند،و من میدانم که تو قدرت را درک میکنی،هر چند که با ضاهری ضعیف آن را پوشانده ای**
“او با انگشت اشاره اش طوری که تمام بدن هانا را لرزاند گوشه لباس هانا را لمث کرد،حرکتی بسیار سریع،مالکانه و تملک آمیز…
“اگر فکر کردی میتوانی من زا بررسی کنی،اشتباه کرده ای،تو وارد بازی من شده ای«و من هرگز هیچ گونه بازی را وسط رها نمیکنم»
هانا نفس عمیقی کشید،ترس از وجود او پاک نشد بلکه تبدیل به ادرنالینی سوزانده شد،هانا آن مرد را میخواست به هر قیمتی که شده بود…
هانا برگشت و میله های آهنی سخت را لمث کرد و از انجا خارج شد از پله ها بالا رفت و راه رو هارا طی کرد و به اتاق بزرگش رسید و دستانش را روی قلبش گزاشت که غیر عادی میتپید،چه اتفاقی داشت برای هانا می افتاد؟….
##🖋️سر فضل اول:عطر ادکلن
و فولاد سرد.
اینجا جای امنی نیست که فکر کنی*رییسه*جایی که من هستم،تنها امنیتی که وجود داره؛در دستان کسی است که قدرت را درک کند،و من میدانم که تو قدرت را درک میکنی،هر چند که با ضاهری ضعیف آن را پوشانده ای**
“او با انگشت اشاره اش طوری که تمام بدن هانا را لرزاند گوشه لباس هانا را لمث کرد،حرکتی بسیار سریع،مالکانه و تملک آمیز…
“اگر فکر کردی میتوانی من زا بررسی کنی،اشتباه کرده ای،تو وارد بازی من شده ای«و من هرگز هیچ گونه بازی را وسط رها نمیکنم»
هانا نفس عمیقی کشید،ترس از وجود او پاک نشد بلکه تبدیل به ادرنالینی سوزانده شد،هانا آن مرد را میخواست به هر قیمتی که شده بود…
هانا برگشت و میله های آهنی سخت را لمث کرد و از انجا خارج شد از پله ها بالا رفت و راه رو هارا طی کرد و به اتاق بزرگش رسید و دستانش را روی قلبش گزاشت که غیر عادی میتپید،چه اتفاقی داشت برای هانا می افتاد؟….
- ۲۵
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط