{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمانگوشه امن سایه ها

رمان:گوشه امن سایه ها#

##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد
وادکلن

ساعت ۰۱:۰۹ بامداد بود. دفتر تیمارستان آسمان در تاریکی سکوت کرده بود جز نور زردی که از اتاق بایگانی بیرون می‌آمد.

هانا میان قفسه‌های فولادی ایستاده بود، دست‌هایش لرزان دور پرونده‌ی بیماران حلقه شده—و صدای تهیونگ در ذهنش تکرار می‌شد:

«تمام قوانین را بنویس… و یکی‌یکی بشکن.»

اولین قانون، روشن و ساده بود:

“هیچ‌گونه تماس غیرضروری با بیماران خارج از چارچوب درمانی مجاز نیست.”
او لبخند تلخی زد. دفتر ضبط جلسات را برداشت، ضبط‌صوت را خاموش کرد و در پوشه‌ی “جلسهٔ 4” نوشت: بدون سند رسمی.

صبح روز بعد، بدون لباس سفید و بدون کارت شناسایی، وارد راهرو جنوبی شد. نگهبان شب نگاهی کوتاه انداخت—و به دلایلی که خودش نمی‌فهمید، چیزی نگفت. شاید چشمان هانا، آن‌طور که نور آبی مهتابی در آن افتاده بود، چیزی از تهیونگ در خود داشت.

در سلول شماره‌ی ۷، او آرام نشسته بود. پای برهنه، زنجیری درخشان دور مچش بسته، اما نگاهش آزادتر از هر انسانی که هانا تا آن روز دیده بود.
او حتی قبل از آنکه در باز شود، لبخند زد.

“تو دیر کردی، دکتر.”

هانا جواب نداد، فقط نشست. نه میز بین‌شان بود، نه برگه‌ای، نه هیچ حفاظی از پروتکل.

“قانون اول شکسته شد.” تهیونگ آرام گفت. “حالا بگو چه حسی داری.”

“احساس… بی‌نقشه بودن.”

او به صدای خودش گوش داد، نمی‌دانست این عبارت از اوست یا از ذهن اوالتقاط شده.

تهیونگ سر بلند کرد. “همان بی‌نقشه بودن، آغاز آزادی است.”
لحظه‌ای سکوت سنگین بر اتاق افتاد. تهیونگ به آرامی جلو آمد، فاصله‌ی مجاز میان بیمار و پزشک را شکست.

بوی فلز و گل‌های پژمرده در بین‌شان معلق شد.

“می‌خواهی بدانی چرا من دستور شکستن دادم؟”

“چون می‌خواستی مرا بی‌دفاع کنی.”

“نه…” صدایش همچون زمزمه‌ای روی پوستش لغزید. “چون فقط وقتی حفاظ‌ها را خودت بشکنی، می‌فهمی چقدر از خودت ترسیده‌ای.”

دستش به آرامی روی میز فلزی نشست، نزدیک دست او. هیچ تماسی شکل نگرفت—اما هوا میانشان فشرده شد، مثل قبل از رعد و برق.
در خاطراتش، هانا حس کرد صدای پدرش را می‌شنود، مردی که همیشه می‌گفت: “نظم یعنی زره.”

ولی در برابر تهیونگ، این زره در حال ترک برداشتن بود.

او نفس عمیقی کشید.

“اگر قانون اول شکسته شد… قانون دوم چیست؟”

تهیونگ لبخند زد؛ لبخندی از جنس رضایت و تهدید.

“این‌بار، دکتر، نوبت من است تا انتخاب کنم که چه قانونی بشکند.”
سایه‌ی او روی دیوارها کش آمد، درست شبیه حیوانی که در تاریکی بیدار می‌شود.

نور اضطراری خاموش شد.

صدای قفلِ در، مثل سیگنال آغاز بازی دیگری بود.
دیدگاه ها (۵)

#رمان گوشه امن سایه ها##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد و ادکلن...

#رمان گوشه امن سایه ها##🖋️پیش نویس فصل اول:فولاد سرد و ادکلن...

#رمان:گوشه امن سایه ها ##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلنو فولاد...

#رمان گوشه امن سایه ها##🖋️پیش نویس فصل اول:عطر ادکلنو فولاد ...

#دبیرستان_مخفی_منپارت ۶صبح زود بود و باران هنوز آرام روی پنج...

#دبیرستان_مخفی_منپارت ۶صبح زود بود و باران هنوز آرام روی پنج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط