{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شب تولدم

شب تولدم
پارت18
رفتم سوار یک تاکسی شدم و به سمت خیابون رفتم داشتم تو خیابون راه میرفتم و به مغازه ها نگاه میکردم خیلی خلوت بود یهو یه دستی جلو دهنم اومد و به داخل کوچه کشیده شدم صورت مرد پوشیده بود ولی صداش برام اشنا بود
... : به به پرنسس جئون راه بیوفت تا نکشتمت
به سمت یه ون مشکی هلم داد رفتم داخل ون نشستم خودشم اومد داخل ون من فقط از ترس اشک میریختم
... : خب چخبرا
ات: تو کییی.. با من چیکار دارییی (گریه)
... : من هه من کوکی تو رو خوب میشناسم پرنسس جئون
ات:(اشکاشو پاک میکنه) کوک نه و جونگ کوک فقط من میتونم بگم کوک نه ابلهی مثل تو
... : اوه اوه تند نرو (خنده) مثلی که نمیدونی پدر و مادرتو اون کشتهههه(جدی)
اشکام شروع به ریختن کرد یه حس تنفر از کوک دوباره تو دلم اومد سکوت کردم هیچی نگفتم فقط اشک میریختم حرفش مدام تو سرم تکرار میشد
... : نگو که حتا نمیدونی دو تا برا در داری که زندن
ات: یکی دارم خبر دارم میدونم زنده (گریه)
... : نچ یه برادر 2 ساله هم داری همه چیزو برات میگم فقط باش و باهام همکاری کن
ات: ب.. ا.. ش
رسیدیم از ون پیاده شدم هلم داد به داخل عمارت رفتیم داخل یه اتاق میخواست همچیو بهم بگه نشستم روصندلی و منتظر موندم حرف بزنه
... : خب اشناشیم من بنگچانم عموت
ات: چی عموم
بنگچان : خب اول که بدون یک سال بعد از دزدیده شدنت توسط جونگ کوک پدر و مادرت باز هم توسط جونگ کوک کشته شدن وقتی پدر و مادرت رو کشت سونگ هو برادر 2 سالت یه ماهش بودو برادر بزرگت تهیون هر روز داره تلاش میکنه از دست اون ادم کثیف نجاتت بده
ات: هرجور باشه حق نداری بهش بگی کثیف (گریه و بلند)
بنگچان: اوه اوه چه کارا
ات: مادر و پدرم دیگه نیستن اگه جونگ کوک رو ازدست بدم هیچکس رو ندارم تو بغلش اروم بشم میفهمی هرجور باشه میخوامش چون دیگه بهم قول داده که همچیز رو بدونم منم قول دادم که باهاش بمونم
بنگچان: از خوانواده لی فقط تو و تهیون و سونگ هو موندین لی ات تو ادم درستی و به خاطر سونگ هو که هر روز گریه میکنه برمیگردی و اون ادمو فراموش میکنی
ات: میخوام برم پیش جونگ کوک ولم کن لعنتیییییی(داد)
بنگچان: نمیزارممممم بسه دیگه (عصبی)
ویو ات: داشت سرم داد میزد که در با لگد باز شد نور اتاق تاریکی اتاق رو شکست چشمام رو بستم و خودمو چسبوندم به دیوار بعد از چند ثانیه چشمام رو باز کردم که جونگ کوک رو دیدم
جونگ کوک: هه تو... اصلا ارزش نداری بخوام تیرامو حرومت کنم (به سمت ات میره و دستشو میگیره)
ویو بنگچان:
در باز شد وای خدایا اون از کجا فهمید حرفشو زد و رفت سمت ات و دستشو گرفت و رفت بیرون خیلی خیلی از جونگ کوک میترسم اما از طرفی هم باید اینده اتو نجات بدم
ویو جونگ کوک:
با ات ازاون خونه خارج شدیم سوار ماشین شدیم و رفتیم عمارت
جونگ کوک: فکر کردی میزارم تنها باشی بادیگاردا از همجا حواسشون بهت بود و بهم خبر میدادن
دیدگاه ها (۱۱)

یاد بگیرین 😂دو پارت میزارم امروز تقدیم به این گل دختر❤️‍🩹

من به قولم عمل نکردم دیروز ببخشید 😔حتما امروز میزارم قولم قو...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

شب تولدم پارت 16ات: باشه ویو جونگ کوک: با ات رفتیم سرم گرفتی...

شب تولدم پارت24 جونگ کوک: باشه باشه (خنده) ویو کوک: رفتم سمت...

شب تولدم پارت 21 ویو تهیون چشمم به ات و سونگ هو بود که ات در...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط