شب تولدم
شب تولدم
پارت 19
ات: جونگ کوک ازت ممنونم ولی دیگه باید همچیو بهم بگی (بی حال)
جونگ کوک: قشنگم میدونم رو قولت هستی پس میخوای امشب بریم خونه مامانبزرگت میدونم که همه خانوادت اونجان خونه بزرگی دارن اگه دوست داری میتونیم امشب بریم اونجا
ات: میشه؟ میخوام واقعا برم
جونگ کوک: اره قشنگم چرا نشه میریم
ات: مرسی
ویو کوک:
یه بوس از سر ات کردم رسیدیم عمارت پیاده شدیم رفتیم داخل که تهیونگ و کلی داشتن بازی میکردن صداشون کل عمارتو گرفته بود
کلی: هی دسته من خرابه اصلا کلیداش نمیگیرهههه
تهیونگ: دستت درسته بالا 5 بار دسته ها رو عوض کردیم
جونگ کوک: چخبرتونه
تهیونگ: اع شما اومدین ات حالت خوبه( میره و اتو بغل میکنه)
ات: خوبم تهیونگ مرسی امشب میخوایم بریم جایی یکم حس میکنم خطرناکه ولی کلی رو ببر خونشون
کلی: من دختر خطرم چی فکر کردی
ات: نه کلی تو امانتی بهتره بری
ویو تهیونگ:
فهمیدم که ات یکم حسودی کرده به کلی به خاطر اینکه یکم بهش اهمیت دادم
تهیونگ: چشم پرنسس جئون (لبخند)
ات: مرسی تهیونگ خداحافظ کلی(میره و کلی رو بغل میکنه)
سریع اماده شدم و کلی رو رسوندم خونشون برگشتم عمارت که همه داشتن اماده میشدن حتی جیمینی که خواب بود هم داشت اماده میشد رفتم پیش ات
تهیونگ: زیبا شدی پرنسس
ات: مرسی
تهیونگ: ناراحتی ازم
ات: نه
تهیونگ: میدونم چرا ناراحتی پس برات یه خرس گوگولی مثل خودت خریدم
ات: ویییییی چه قشنگه مرسیی تهیونگگگ(ذوق)
تهیونگ: پس پرنسسمون خرس دوست داره
ات: پر رو نشووو
ویو ات: همه کارامو کردم و رفتم پایین رو کاناپه نشستم تهیونگ و جونگ کوک و جیمین هم اومدن پایین سوار متور خودم شدم و پا به پای ماشین جونگ کوک رفتم تا رسیدم به یه خونه بزرگ بود نسبت به خونه ها اماخیلی کوچیکتر بود از عمارت ما از متورم پیاده شدم دست کوک رو گرفتم و رفتیم دم در زنگ زدیم یه خانم کمی سن بالا تر در رو باز کرد
مادر بزرگ: هینننننن ات خودتی دختر
ات: بله شما مادر بزرگ من هستید درسته
مادر بزرگ: اره قشنگم میدونی چقدر دلمون برات تنگ شده
ات: ببخشید الان اومدم داخل راهم نمیدین
مادر بزرگ: چرا بیا داخل صبر کن ببینم چطور قاطل پدر و مادرتو اوردی اینجا(یکم داد)
ات: باید بیاد وگرنه منم میرم
تهیون: مامانجون کیه
مادر بزرگ: بیا داخل ات پسرم
تهیون: جدی (با دو میره سمت در)
ات: سلام
تهیون: اینو براچی اوردی اینجا (عربده)
ات: این سه نفر نیان داخل برمیگردم (داد)
رفتیم داخل خونه همه اونجا بودن خاله هام و داییام همه بودن سلام
کردم و روی کاناپه نشستیم همه غر میزدن یه پسر کوچیک حدود سه سال با دو اومد سمتم
سونگ هو: اجییی بالاخره اومدییییی
ات: منو از کجا میشناسی
داییش: عکسات
سونگ هو رو بغلم کردم رو پام گذاشتم جونگ کوک نزدیکم شد و در گوشم زمزمه کرد مادر شدن بهت میاد اخمی کردم
ات: خب من اینجام که این جنگ رو تموم کنیم
داییش: ات چی میگی میفهمی؟
بالاخره گذاشتم🤣🤣دعا کنید فردا امتحانمو خوب بدم که قولم قول سه پارت براتون میزارم الانم پارت 20 رو میزارم👏🏻👏🏻👏🏻
این پارت هم برای این پرنسس بود
@sarazarv
پارت 19
ات: جونگ کوک ازت ممنونم ولی دیگه باید همچیو بهم بگی (بی حال)
جونگ کوک: قشنگم میدونم رو قولت هستی پس میخوای امشب بریم خونه مامانبزرگت میدونم که همه خانوادت اونجان خونه بزرگی دارن اگه دوست داری میتونیم امشب بریم اونجا
ات: میشه؟ میخوام واقعا برم
جونگ کوک: اره قشنگم چرا نشه میریم
ات: مرسی
ویو کوک:
یه بوس از سر ات کردم رسیدیم عمارت پیاده شدیم رفتیم داخل که تهیونگ و کلی داشتن بازی میکردن صداشون کل عمارتو گرفته بود
کلی: هی دسته من خرابه اصلا کلیداش نمیگیرهههه
تهیونگ: دستت درسته بالا 5 بار دسته ها رو عوض کردیم
جونگ کوک: چخبرتونه
تهیونگ: اع شما اومدین ات حالت خوبه( میره و اتو بغل میکنه)
ات: خوبم تهیونگ مرسی امشب میخوایم بریم جایی یکم حس میکنم خطرناکه ولی کلی رو ببر خونشون
کلی: من دختر خطرم چی فکر کردی
ات: نه کلی تو امانتی بهتره بری
ویو تهیونگ:
فهمیدم که ات یکم حسودی کرده به کلی به خاطر اینکه یکم بهش اهمیت دادم
تهیونگ: چشم پرنسس جئون (لبخند)
ات: مرسی تهیونگ خداحافظ کلی(میره و کلی رو بغل میکنه)
سریع اماده شدم و کلی رو رسوندم خونشون برگشتم عمارت که همه داشتن اماده میشدن حتی جیمینی که خواب بود هم داشت اماده میشد رفتم پیش ات
تهیونگ: زیبا شدی پرنسس
ات: مرسی
تهیونگ: ناراحتی ازم
ات: نه
تهیونگ: میدونم چرا ناراحتی پس برات یه خرس گوگولی مثل خودت خریدم
ات: ویییییی چه قشنگه مرسیی تهیونگگگ(ذوق)
تهیونگ: پس پرنسسمون خرس دوست داره
ات: پر رو نشووو
ویو ات: همه کارامو کردم و رفتم پایین رو کاناپه نشستم تهیونگ و جونگ کوک و جیمین هم اومدن پایین سوار متور خودم شدم و پا به پای ماشین جونگ کوک رفتم تا رسیدم به یه خونه بزرگ بود نسبت به خونه ها اماخیلی کوچیکتر بود از عمارت ما از متورم پیاده شدم دست کوک رو گرفتم و رفتیم دم در زنگ زدیم یه خانم کمی سن بالا تر در رو باز کرد
مادر بزرگ: هینننننن ات خودتی دختر
ات: بله شما مادر بزرگ من هستید درسته
مادر بزرگ: اره قشنگم میدونی چقدر دلمون برات تنگ شده
ات: ببخشید الان اومدم داخل راهم نمیدین
مادر بزرگ: چرا بیا داخل صبر کن ببینم چطور قاطل پدر و مادرتو اوردی اینجا(یکم داد)
ات: باید بیاد وگرنه منم میرم
تهیون: مامانجون کیه
مادر بزرگ: بیا داخل ات پسرم
تهیون: جدی (با دو میره سمت در)
ات: سلام
تهیون: اینو براچی اوردی اینجا (عربده)
ات: این سه نفر نیان داخل برمیگردم (داد)
رفتیم داخل خونه همه اونجا بودن خاله هام و داییام همه بودن سلام
کردم و روی کاناپه نشستیم همه غر میزدن یه پسر کوچیک حدود سه سال با دو اومد سمتم
سونگ هو: اجییی بالاخره اومدییییی
ات: منو از کجا میشناسی
داییش: عکسات
سونگ هو رو بغلم کردم رو پام گذاشتم جونگ کوک نزدیکم شد و در گوشم زمزمه کرد مادر شدن بهت میاد اخمی کردم
ات: خب من اینجام که این جنگ رو تموم کنیم
داییش: ات چی میگی میفهمی؟
بالاخره گذاشتم🤣🤣دعا کنید فردا امتحانمو خوب بدم که قولم قول سه پارت براتون میزارم الانم پارت 20 رو میزارم👏🏻👏🏻👏🏻
این پارت هم برای این پرنسس بود
@sarazarv
- ۷۷۹
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط