{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 06


همه چیز کاملا مدرن و شیک بود اما تنها چیزی که متو به خودش بیشار جذب کرد زیر زمینه مدرسه بود...

رفتم سمتش و دیدم که با پلاستیک پوشیده شده و با روبان های زد هشدار داده شده که وارد نشیم..

به روبان های هشدار توجه ای نکردم و میخواستم وارد زیر زمین شم که دیدم یکی اسم مو داد زد برگشتم دیدم جیمینه...

بیخیال روبان ها شدم و رفتم سمتش...

جونگکوک:«مگه تو نباید الان سر کلاس درس باشی..؟»

جیمین:«راستش کلاس رو پیچوندم تا یکم با مدرسه اشنا شم ولی وقتی داشتم میرفتم پشته مدرسه رو ببینم یه دسته دختر پسر دیدم که داشتن یه دختر رو اذیت میکردن..»

جونگکوک:«خوب تو چیکار کردی..؟»

جیمین:«منظورت چیه که باید چیکار میکردم..؟ من یه دانش اموزم جز اینا امروز روز اوله مدرسمه و اونا هم زیادی گردن کلفتن من یکی نمیتونم باها شون در بیوفتم شرمنده..»

جونگکوک :«برات متاسفم..»

با حرف های جیمین به کلی یادم رفته بود که میخواستم چیکار کنم و بدو بدو رفتم پشته مدرسه وقتی رسیدم دیدم هنوز دارن برای اون دختره قلدری میکنن وقتی دیدمش یاد خودم افتادم زمانی که میرفتم مدرسه و ادم های امسال این عوضی ها برام قلدری میکردن...

از تو فکر کردن اومدم بیرون و بدو بدو رفتم سمته پسرا..

جونگکوک:«دارین چیکار میکنین..؟»
_«اووو اقا معلم جدید مون..(رو به بقیه میکنه) میشناسینش که..؟ برا ورزش اومده..»
ادمای پسره:«او اره..»(پچ پچ میکنن)

جونگکوک:«توم اگر اشتباه نکنم باید پسر اقای شین سه باشی درسته..؟ همونی که توی این مدرسه همیشه ربطه ی برتر بوده..؟ درست گفتم..؟»

_«اوو یک روز بیشتر نیست اومدی اینجا اما زیادی اطلاعات داری اقا معلم..»

جونگکوک:«حرف بسه هرچی که از دختره گرفتین رو بهش پس بدین و بعدشم ازش معذرت خواهی کنید..»

_«چی..؟ معذرت خواهی کنیم..؟ بچه ها شنیدین اقا معلم مون بهش چی گفت..؟ گفت معذرت خواهی کنیم اونم از مین ات..(خنده الکی) اخه مین ات🤣..؟»

جونگکوک:«خوب پس مجبورم یه طوره دیگه از تون بخوام ازش معذرت خواهی کنید..»

دیدم اون دختره بیچاره افتاده روی زمین و پسره هم پاشو گذاشته رو سره دختره..

نمیدونم چرا ولی خون جلوی چشما مو گرفت و با یه مشت زدم تو صورت پسره که داشت میخندید...

_«الان چیکار کردی عوضی..؟»
جونگکوک:«هیچی فقط گرم کردم...بیا جلو ببینم جوجه..»

پسر اومد جلو که دسته شو پیچوندم و چند تا زدم تو گوشش که مثل سگ در رفت بدو بدو رفتم سمتش و یقه ی لباسه شو گرفتم...

جونگکوک:«هرچی ازش گرفتی رو بهش پس بده..»
_«او... ن.. نا ماله خودمه..»

دیدم خیلی سر سخته با یه پس گردنی دوباره حرف مو تکرار کردم و تمام چیزای که از دختره گرفته بود رو پس گرفتم...

و بعدش گوش شو گرفتم بهش گفتم دیگه از این کار نکنه...

دیدم رفیقاش بهم چسپیدن و دارن نگاه میکنن که رو به شون کردم گفتم...

جونگکوک:«چیه شما ها هم کتک میخوایین..؟»

همه شون به علامته نه سر تکون دادن..

جونگکوک:«پس دیگه قلدر نکنید الانم برید سر کلاس هاتون.. زد باشین..»(زود باشین رو بلند گفت)

به دادی که زدم همه شون فرار کردن منم رفتم سمته اون دختره ای که روی زمین افتاده بود..
جلوش زانو زدم و بلندش کردم..

جونگکوک:«خوبی..؟»

مو های توی صورت شو کنار زدم و با یه دختره ناز کیوت مواجه شدم مهوه نگاه کردنش شدم که دیدم داره نگاه میکنه...

به خودم اومدم و گفتم..

جونگکوک:«خوبی چرا انقدر بدنت سرده (دست شو گذاشت روی پیشونیش) تّب داری پاشو که بریم پیش دکتر پاشو دختر جون..»

همونطور که داشتم باهاش حرف میزدم دیدم افتاد توی بغلم و بی هوش شد..
اروم زدم به صورتش..

جونگکوک:«دختر جون هوی بچه جون پاشو باتوم..»

هرکار کردم دیدم بیدار نمیشه تا اینکه دیدم زیر پاش پر از خونه لحظه ای ترسیدم و دختر رو پراید بغل کردم و بدو بدو بردم سمته ماشینم...

گذاشتمش صندلی عقب ماشین و خودمم نشستم پشته فرمون ماشین رو روشن کردم و با سرعت رانندگی کردم سمته بیمارستان...

با سرعت رانندگی کردم و چندتا چراغ قرمز رو هم رد کردم تا رسیدم بیمارستان..

دختر رو از صندلی عقب برداشتم و بردم سمته اتاقه ویژه، گذاشتم روی تخت که دکتر اومد داخل...

دکتر:«چش شده...؟»
جونگکوک:«نمیدونم خانم دکتر فقط دیدم چند نفر براش قلدری کردن وقتی از دست اونا نجاتش دادم دیدم بدنش سردشه و تب شدیدی داره بعدشم دیدم بیهوش شد و افتاد منم اوردمش اینجا..»

دکتر:«ممنون لطفاً بیرون منتظر بمونید..»

با حرفه دکتر از اتاق اومدم بیرون نمیدونم چرا ولی خیلی نگرانه دختره شدم...




دوستان بقیش تو کامنت ها جا نشد
کانت چک بشه ممنونم ❤️🫠
دیدگاه ها (۲)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 07جونگکوک:«خانم دکتر...

그는 다른 많은 사람들과 계속 어울릴 수도 있었을 거예요.그는 이야기하고, 듣고, 웃었죠.하지만 그는 더 이...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 05نشستم روی صندلی جل...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 04[ساعت 7 صبح] از زب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط