تو که از دلهـــــره ی باغچه ها با خبــــری
تو که از دلهـــــره ی باغچه ها با خبــــری
پس چـــرا در شب مهمانی گل با تبـــری!
خوب میدانم اگر پنجـــــره را بـــــاز کنم
مثل بـــــاد از دل این پنجره هم میگذری!
کوچه در کوچه به دنبـــــال تو میگشتم تا
شهره ی شهـــــر شدم در پی این دربدری
تا کجا این همه از رفتــــن و هر جاده پُری
میشود تا نـــــروی؟!یا که مرا هم ببری؟!
میروی ! اینهمه دریا شدنم کافی نیست!؟
غرق شد خاطره ام نیست از آن هم اثری!؟
آینـــــه دربـــــدر حال پریشان من ست
به تماشای چه؟! عمرم شده بیخود سپری!
دیده بودی که شبی اینهمه مشکـــی پوشد
به عزاداری چشمــــــــی که ندارد سحـری!
من همانم که فقـط پیرهـــــن از شب دارد
تو همانی که از احــوال دلـم بی خبـــــری!
پس چـــرا در شب مهمانی گل با تبـــری!
خوب میدانم اگر پنجـــــره را بـــــاز کنم
مثل بـــــاد از دل این پنجره هم میگذری!
کوچه در کوچه به دنبـــــال تو میگشتم تا
شهره ی شهـــــر شدم در پی این دربدری
تا کجا این همه از رفتــــن و هر جاده پُری
میشود تا نـــــروی؟!یا که مرا هم ببری؟!
میروی ! اینهمه دریا شدنم کافی نیست!؟
غرق شد خاطره ام نیست از آن هم اثری!؟
آینـــــه دربـــــدر حال پریشان من ست
به تماشای چه؟! عمرم شده بیخود سپری!
دیده بودی که شبی اینهمه مشکـــی پوشد
به عزاداری چشمــــــــی که ندارد سحـری!
من همانم که فقـط پیرهـــــن از شب دارد
تو همانی که از احــوال دلـم بی خبـــــری!
- ۶۱۹
- ۲۰ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط