{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

مثل سابق غزلم ساده و بارانی نیست

هفت قرن است در این مصر فراوانی نیست

به زلیخا بنویسید نیاید بازار

این سفر، یوسف این قافله کنعانی نیست

حال این ماهیِ افتاده به این برکه خشک

حال حبسیه‌نویسی است که زندانی نیست

چشم قاجار کسی دید و نلرزید دلش

بشنوید از من بی‌چشم که کرمانی نیست

با لبی تشنه و بی‌بسمل و چاقوئی کند

ما که رفتیم ولی رسم مسلمانی نیست

عشق رازی‌ست به اندازه‌ی آغوش خدا

عشق آن گونه که می‌دانم و می‌دانی نیست
دیدگاه ها (۱)

باد می آید و موهات پریشان شده است باد با توست... همین است که...

NHدوستت دارم اگر سوگند می خواهد , بگویا دل سنگت، مرا در بند ...

NHوقت دلتنگی دلم صحرای محشر می شوداین ندیدن ها برایم تلختر س...

NHچتر را از من گرفت و رفت"باران را گذاشت...آب و خاک و نورو گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط