پارت
پارت ۲
(لایک و کامنتای این پست به ۱۵ برسه زودی پارت ۳ رو آپلود میکنم)
توجی:
میتونید تصور کنید چه حسی داره که ۲۸ سالتونه باشه و مثل یه بچه بد باهاتون رفتار بشه؟اگه تصورش سخته باید بگم که این زندگی منه
به این دلیل که بدون موهبت های جادویی به دنیا اومدم هیچوقت توی دید خاندانم،حتی والدینم چیزی بیش از یه تیکه آشغال نبودم
تموم عمرم تلاش کردم که قوی بشم،که ثابت کنم من لایق عشق اونا هستم،که با وجود اینکه من عادی به دنیا اومدم هنوز هم قوی ام،اما مهم نبود چیکار کنم،حتی وقتایی که جادوگر هارو هم شکست میدادم باز هم از نظرشون من به اندازه کافی خوب نبودم
وقتی که بکشمشون میفهمن چقدر قوی ام
اما اون دیگه واسه بچگی هام بود،الان برام مهم نیست،بزار هرچی میخوان بگن،الان دیگه تویه خونه خودم زندگی میکنم،دور از انرژی منفی و آشوب های بدون وقفه اونا
غلات صبحانه و شیرو مخلوط میکنم و میشینم پای تلویزیون و صبحونه میخورم که یهو صدای تق تق میاد از طرف در
کی ممکنه بخواد بیاد خونه من،اونم این وقت صبح؟شاید مامور برقه؟بخاطر اون یه هفته ای که یادم رفت اتو رو خاموش کنم؟
با بی حوصلگی بلند شدم و درو باز کردم
این یونیفرم رو میشناسم،اینجا هم ول کن نیستن
+آقای زنین-
درو کوبیدم تو صورتش،انقد سخته بزارن من زندگیمو کنم؟
+از طرف پدرتون پیغام آوردم،تاکید داشتن که مهمه
آهی از روی عصبانیت و کلافگی کشیدم و درو باز کردم
-بنال ببینم
این دیگه زیاده رویه
-پرستار؟؟مگه بچم من مرتیکه-؟!
+پدرتون از فعالیت های اخیرتون خبردارن،و مطمئنا خودتون هم میدونید که کارایی که انجام دادید در شان یک زنین (فامیلیشون) نیست
-آره؟ و از کی منو جزو خودشون محسوب میکنن؟
+آقای زنین،این چیزا هم به من مربوط نیست،فقط من رو فرستادن که این خبرو بهتون بدم،و از قبل هم دارن دنبال پرستار میگردن و تا نهایتا یه ماه دیگه استخدام میشه،تازش هم چیز بدی نیست،کار های خونه،آشپزی،تمیزکاری و همه چی به عهده ی اونه،زندگی براتون آسون میشه
-مگه داری بچه گول میزنی حرومزاده؟! بیاد اینجا و نزاره هیچ غلطی کنم؟مثل زندانی باهام رفتار کنن؟!
+تصمیم از قبل گرفته شده،باید باهاش کنار بیاید
دیگه نمیتونستم جلوی عصبانیت خودمو بگیرم،مرد گستاخ رو از خونم بیرون کردم و خودمم رفتم بیرون،الان دیگه واقعا نمیدونم چی آرومم میکنه
دستام رو مشت کردم و شروع کردم به قدم زدن،تنفری که ازشون داشتم لحظه به لحظه شعله ور تر میشد
قول میدم که یه روز تقاص این کارتون رو بدید
چندتا نفس عمیق کشیدم،دکترا میگن این کار آدمو آروم میکنه،فعلا که اصلا جواب نداده
قطرات کوچیکی با زمین برخورد میکنن و صدای آرومی به وجود میارن
شانس منو ببین،حتی نمی تونم یه هوایی ام تازه کنم
چشمامو میبندم و دوباره نفس عمیقی میکشم،که برخورد یه چیزیو با سینم حس میکنم
چشمامو باز میکنم،یه دختر کوچولوی نحیف جلو پام افتاده،بیچاره دقیقا هم افتاد تو چاله ی آب
اصلا حوصله اینو ندارم که بلند شه و شروع کنه غر زدن سر اینکه چرا توی راهش بودم
زودی بلند شد و تعظیم کرد
+ببخشید آقا،نمیخواستم خیس بشم برای همین داشتم میدویدم،باید جلو پامو نگاه میکردم،شرمنده
عه؟خب...خداروشکر غر نزد
آهی کشیدم،دختر بیچاره تقصیری نداره که زندگی من داغوونه،نباید روی اون خالیش کنم
خواستم که ازش عذر خواهی کنم،اما حس کردم اگه دهنم رو باز کنم جز داد و فریاد نمیتونم چیزی بگم
پس سری تکون دادم و راهمو کشیدم و رفتم
#توجی #انیمه #جوجوتسو_کایسن #فیلم #انیمیشن #فن_فیکشن #داستان
(لایک و کامنتای این پست به ۱۵ برسه زودی پارت ۳ رو آپلود میکنم)
توجی:
میتونید تصور کنید چه حسی داره که ۲۸ سالتونه باشه و مثل یه بچه بد باهاتون رفتار بشه؟اگه تصورش سخته باید بگم که این زندگی منه
به این دلیل که بدون موهبت های جادویی به دنیا اومدم هیچوقت توی دید خاندانم،حتی والدینم چیزی بیش از یه تیکه آشغال نبودم
تموم عمرم تلاش کردم که قوی بشم،که ثابت کنم من لایق عشق اونا هستم،که با وجود اینکه من عادی به دنیا اومدم هنوز هم قوی ام،اما مهم نبود چیکار کنم،حتی وقتایی که جادوگر هارو هم شکست میدادم باز هم از نظرشون من به اندازه کافی خوب نبودم
وقتی که بکشمشون میفهمن چقدر قوی ام
اما اون دیگه واسه بچگی هام بود،الان برام مهم نیست،بزار هرچی میخوان بگن،الان دیگه تویه خونه خودم زندگی میکنم،دور از انرژی منفی و آشوب های بدون وقفه اونا
غلات صبحانه و شیرو مخلوط میکنم و میشینم پای تلویزیون و صبحونه میخورم که یهو صدای تق تق میاد از طرف در
کی ممکنه بخواد بیاد خونه من،اونم این وقت صبح؟شاید مامور برقه؟بخاطر اون یه هفته ای که یادم رفت اتو رو خاموش کنم؟
با بی حوصلگی بلند شدم و درو باز کردم
این یونیفرم رو میشناسم،اینجا هم ول کن نیستن
+آقای زنین-
درو کوبیدم تو صورتش،انقد سخته بزارن من زندگیمو کنم؟
+از طرف پدرتون پیغام آوردم،تاکید داشتن که مهمه
آهی از روی عصبانیت و کلافگی کشیدم و درو باز کردم
-بنال ببینم
این دیگه زیاده رویه
-پرستار؟؟مگه بچم من مرتیکه-؟!
+پدرتون از فعالیت های اخیرتون خبردارن،و مطمئنا خودتون هم میدونید که کارایی که انجام دادید در شان یک زنین (فامیلیشون) نیست
-آره؟ و از کی منو جزو خودشون محسوب میکنن؟
+آقای زنین،این چیزا هم به من مربوط نیست،فقط من رو فرستادن که این خبرو بهتون بدم،و از قبل هم دارن دنبال پرستار میگردن و تا نهایتا یه ماه دیگه استخدام میشه،تازش هم چیز بدی نیست،کار های خونه،آشپزی،تمیزکاری و همه چی به عهده ی اونه،زندگی براتون آسون میشه
-مگه داری بچه گول میزنی حرومزاده؟! بیاد اینجا و نزاره هیچ غلطی کنم؟مثل زندانی باهام رفتار کنن؟!
+تصمیم از قبل گرفته شده،باید باهاش کنار بیاید
دیگه نمیتونستم جلوی عصبانیت خودمو بگیرم،مرد گستاخ رو از خونم بیرون کردم و خودمم رفتم بیرون،الان دیگه واقعا نمیدونم چی آرومم میکنه
دستام رو مشت کردم و شروع کردم به قدم زدن،تنفری که ازشون داشتم لحظه به لحظه شعله ور تر میشد
قول میدم که یه روز تقاص این کارتون رو بدید
چندتا نفس عمیق کشیدم،دکترا میگن این کار آدمو آروم میکنه،فعلا که اصلا جواب نداده
قطرات کوچیکی با زمین برخورد میکنن و صدای آرومی به وجود میارن
شانس منو ببین،حتی نمی تونم یه هوایی ام تازه کنم
چشمامو میبندم و دوباره نفس عمیقی میکشم،که برخورد یه چیزیو با سینم حس میکنم
چشمامو باز میکنم،یه دختر کوچولوی نحیف جلو پام افتاده،بیچاره دقیقا هم افتاد تو چاله ی آب
اصلا حوصله اینو ندارم که بلند شه و شروع کنه غر زدن سر اینکه چرا توی راهش بودم
زودی بلند شد و تعظیم کرد
+ببخشید آقا،نمیخواستم خیس بشم برای همین داشتم میدویدم،باید جلو پامو نگاه میکردم،شرمنده
عه؟خب...خداروشکر غر نزد
آهی کشیدم،دختر بیچاره تقصیری نداره که زندگی من داغوونه،نباید روی اون خالیش کنم
خواستم که ازش عذر خواهی کنم،اما حس کردم اگه دهنم رو باز کنم جز داد و فریاد نمیتونم چیزی بگم
پس سری تکون دادم و راهمو کشیدم و رفتم
#توجی #انیمه #جوجوتسو_کایسن #فیلم #انیمیشن #فن_فیکشن #داستان
- ۱.۹k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط