پارت اول
پارت اول
چند شاتی وقتی آسیب دیده بودیم
معرفی ا.ت: یک دختر ۲۶ ساله مافیا هستش و خیلی حرفه ایه تو تیراندازی باند مافیایی خودشو داره و همسرش جونگکوک
کوک نمیدونه ا.ت مافیا عه
یک کافه داره به اسم آزادی
معرفی جونگکوک : یک مافیا باند خودشو داره شرکت مدلینگ داره به اسم JK
همسرش ا.ت و تو همه کاری مهارت داره
ا.ت نمیدونه کوک مافیاعه
بریم برای شروع چندشاتی از طرف رونا
ویو ا.ت
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم کوک کنارم نیست یکم اینور و اونور رو نگاه کردم دیدم رو میز یک برگه هستش برگه رو برداشتم و دیدم روی اون چیزی نوشته
(نوشته نامه) 👇🏻
صبح بخیر ا.ت عزیزم وقتی که این نامه رو میبینی من شرکتم و خواستم بگم برات تو یخچال صبحونه گذاشتم برو بخور که تا ظهر گرسنه نمونی
من شب دیر میام نگران نباش
از طرف همسر عزیزت جونگکوک ❤️
ویو رونا (خودم)
ا.ت بعد از اینکه نامه رو خوند خنده رو لبش اومد ازبس که جونگکوک براش کیوت و بامزه بود بعد ا.ت از روی تخت بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت تا ببینه شوهرش چی صبحونه درست کرده آخه هرچی غذا جونگکوک درست میکنه خوشمزه است
ویو ا.ت به سمت آشپزخونه رفتم تا ببینم همسر عزیزم چی درست کرده
وقتی به یخچال رسیدم کلی غذا تو ذهنم اومد مثل پیتزا ،ذرت مکزیکی ، همبرگر
اما تا در یخچال رو باز کردم دیدم برام نمیرو درست کرده وووواااااااایییییی این چه شوهریه نیمرو آخه آخه نیمرو
باکلی غر غر نیمرو رو خوردم خداوکیلی خوشمزه بود بعد به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو کردم و روتین پوستیم رو انجام دادم لباس کارم رو پوشیدم (لباس مافیایی زیر لباس فرم کافه پوشید) اول به سمت کافه رفتم و به همکارم گفتم حواسش به کافه باشه بعد به سمت اتاق جلسه باند رفتم
اونجا که رسیدم دیدم
هانا (هکر گروه )
یونا (نقشه کش گروه )
ا.ت ( رئیس و تیر انداز گروه )
دیدم هانا و یونا اونجان گفتم
ا.ت : بدون من عشق و حال میکنین نامردا
هانا : چه عشق و حالی ا.ت .مرم کوفته شد از بس پشت این میز لعنتی نشتم
یونا : آره سر منم گیج میره
ا.ت : عه خوب میشید اشکال نداره اومدم یک خبر مهم بگم
یونا و هانا : چی ؟
ا.ت: قراره سه تایی یه ماموریت هیجانی و خطرناک بریم
یونا و هانا : اخجون
ا.ت : اول از همه کلی اطلاعات میخوایم تا به ماموریت بریم
هانا : حله چشات الان دوسوته ردیفش میکنم
ا.ت : و یک نقشه خفن باحال میخوایم
یونا: اونش با من رفقا
هانا : بیا کلی اطلاعات از همین باندِ اسمش چی بود؟
ا.ت : گرگ های شب
یونا : بیاین من یک نقشه عالی کشیدم
ا.ت و هانا : اومدیم
ا.ت : بدو سریع بگو
یونا : اول ازهمه ...........(نقشه رو نمیگم )
ا.ت : این نقشه عالیه بریم تو کارش همین امشب تو این مکان ساعت ۱۲ میبینمتون
یونا و هانا : بله قربان
ویو رونا
ا.ت شب با خونه رفت دید کوک نیست یکم ناراحت شد اما به خودش گفت : حتمی سرش شلوغه
پایان پارت بعدی به زودی منتشر میشود فالورای خودمین بوس بهتون باییی
چند شاتی وقتی آسیب دیده بودیم
معرفی ا.ت: یک دختر ۲۶ ساله مافیا هستش و خیلی حرفه ایه تو تیراندازی باند مافیایی خودشو داره و همسرش جونگکوک
کوک نمیدونه ا.ت مافیا عه
یک کافه داره به اسم آزادی
معرفی جونگکوک : یک مافیا باند خودشو داره شرکت مدلینگ داره به اسم JK
همسرش ا.ت و تو همه کاری مهارت داره
ا.ت نمیدونه کوک مافیاعه
بریم برای شروع چندشاتی از طرف رونا
ویو ا.ت
وقتی از خواب بیدار شدم دیدم کوک کنارم نیست یکم اینور و اونور رو نگاه کردم دیدم رو میز یک برگه هستش برگه رو برداشتم و دیدم روی اون چیزی نوشته
(نوشته نامه) 👇🏻
صبح بخیر ا.ت عزیزم وقتی که این نامه رو میبینی من شرکتم و خواستم بگم برات تو یخچال صبحونه گذاشتم برو بخور که تا ظهر گرسنه نمونی
من شب دیر میام نگران نباش
از طرف همسر عزیزت جونگکوک ❤️
ویو رونا (خودم)
ا.ت بعد از اینکه نامه رو خوند خنده رو لبش اومد ازبس که جونگکوک براش کیوت و بامزه بود بعد ا.ت از روی تخت بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت تا ببینه شوهرش چی صبحونه درست کرده آخه هرچی غذا جونگکوک درست میکنه خوشمزه است
ویو ا.ت به سمت آشپزخونه رفتم تا ببینم همسر عزیزم چی درست کرده
وقتی به یخچال رسیدم کلی غذا تو ذهنم اومد مثل پیتزا ،ذرت مکزیکی ، همبرگر
اما تا در یخچال رو باز کردم دیدم برام نمیرو درست کرده وووواااااااایییییی این چه شوهریه نیمرو آخه آخه نیمرو
باکلی غر غر نیمرو رو خوردم خداوکیلی خوشمزه بود بعد به سمت سرویس بهداشتی رفتم و کار های لازم رو کردم و روتین پوستیم رو انجام دادم لباس کارم رو پوشیدم (لباس مافیایی زیر لباس فرم کافه پوشید) اول به سمت کافه رفتم و به همکارم گفتم حواسش به کافه باشه بعد به سمت اتاق جلسه باند رفتم
اونجا که رسیدم دیدم
هانا (هکر گروه )
یونا (نقشه کش گروه )
ا.ت ( رئیس و تیر انداز گروه )
دیدم هانا و یونا اونجان گفتم
ا.ت : بدون من عشق و حال میکنین نامردا
هانا : چه عشق و حالی ا.ت .مرم کوفته شد از بس پشت این میز لعنتی نشتم
یونا : آره سر منم گیج میره
ا.ت : عه خوب میشید اشکال نداره اومدم یک خبر مهم بگم
یونا و هانا : چی ؟
ا.ت: قراره سه تایی یه ماموریت هیجانی و خطرناک بریم
یونا و هانا : اخجون
ا.ت : اول از همه کلی اطلاعات میخوایم تا به ماموریت بریم
هانا : حله چشات الان دوسوته ردیفش میکنم
ا.ت : و یک نقشه خفن باحال میخوایم
یونا: اونش با من رفقا
هانا : بیا کلی اطلاعات از همین باندِ اسمش چی بود؟
ا.ت : گرگ های شب
یونا : بیاین من یک نقشه عالی کشیدم
ا.ت و هانا : اومدیم
ا.ت : بدو سریع بگو
یونا : اول ازهمه ...........(نقشه رو نمیگم )
ا.ت : این نقشه عالیه بریم تو کارش همین امشب تو این مکان ساعت ۱۲ میبینمتون
یونا و هانا : بله قربان
ویو رونا
ا.ت شب با خونه رفت دید کوک نیست یکم ناراحت شد اما به خودش گفت : حتمی سرش شلوغه
پایان پارت بعدی به زودی منتشر میشود فالورای خودمین بوس بهتون باییی
- ۱.۶k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط