دلم تصادف میخواهد. ..
دلم تصادف میخواهد. ..
صدای بلند آمبولانس. .
صدای پرستاری که داد می زنه کنار بروید کنار بروید..
صورت خونینم را بر میگردانند. .
انگشت روی گردنم میگذارد. ..
نبضش ضعیف است. .
پس از دقیقه ایی
نبضش نميزند. .
پارچه بیاورید. ....
پارچه ایی سفید روی جسمم میکشند و تماااااام
من که به آرزوهایم نرسیدم بگذار برسند به آرزویشان آنان که نبودنم را از خدا طلب کردن...
صدای بلند آمبولانس. .
صدای پرستاری که داد می زنه کنار بروید کنار بروید..
صورت خونینم را بر میگردانند. .
انگشت روی گردنم میگذارد. ..
نبضش ضعیف است. .
پس از دقیقه ایی
نبضش نميزند. .
پارچه بیاورید. ....
پارچه ایی سفید روی جسمم میکشند و تماااااام
من که به آرزوهایم نرسیدم بگذار برسند به آرزویشان آنان که نبودنم را از خدا طلب کردن...
- ۳۳۸
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط