"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت دهم– ویو گهنا
چشامو باز کردم. نور سفید سقف چشممو زد. یه لحظه نفهمیدم کجام. ولی وقتی اطرافو دیدم، فهمیدم تو بیمارستانم.
چند نفر دور تخت بودن. تصویرشون تار بود. یه کم پلک زدم...
چییییی؟ دارم درست میبینم؟
وایییییییی... اینا اینجا چیکار میکنن؟
نکنه... نکنهههه...
وای خداااا... اینا بودن... اینا بیتیاسن!
نامجون خم شد و گفت:
«دختر جون، خوبی؟»
جین با نگرانی پرسید:
«جاییت درد نمیکنه؟ اگه میکنه، برم بگم دکتر بیاد.»
تهیونگ با اون نگاه خاصش گفت:
«حالت خوبه؟»
جونگکوک با اخم گفت:
«بچهها بسه، دختره گیج شد، بذار جواب کدومتونو بده!»
راست میگفت. واقعاً گیج شده بودم.
با اون وان که انگار نمیشناسمشون، گفتم:
«اا... بله، خوبم. ممنونم. اشکال نداره، اتفاق بود.»
تهیونگ یه کم مکث کرد، بعد گفت:
«عااامم... تو مارو نمیشناسی؟»
گفتم:
«شما؟ نه... شما کیین؟»
جونگکوک یه نفس راحت کشید و گفت:
«اخیش، خوبه... هیچی، هیچی.»
گفتم:
«اهوم، باشه.»
یهدفعه صدای رعد و برق اومد. فهمیدم داره بارون میاد.
وایسا ببینم... الان چهقدر گذشته؟
گفتم:
«ببخشید!»
همهشون با هم گفتن:
«جانم؟»
تعجب کردم. گفتم:
«الان چهقدر گذشته از وقتی که تصادف شد؟»
یونگی آروم گفت:
«یه ساعت.»
داد زدم:
«چــنــد ســاعــتــتــت؟!»
همهشون تعجب کردن.
گفتم:
«اا... ببخشید، آخه خیلی زیاد بود.»
یونگی لبخند زد:
«مشکل نیست.»
یهدفعه یاد بومم افتادم.
وایـــــی... الان کجا گذاشتنش؟
سریع از تخت پریدم پایین.
سرمو از دستم همینجوری کندم.
جیمین با تعجب گفت:
«برا چی میکنی؟ تو هنوز کامل بههوش نیومدی، ممکنه حالت بد شه!»
گفتم:
«بومم مهمتره!»
سریع بوتهامو پوشیدم. با اینکه همهشون تعجب کرده بودن، من فقط یه چیز تو ذهنم بود:
اون بوم دو متری، اون نقاشی، اون لحظهای که باید کشیده بشه.
قسمت دهم– ویو گهنا
چشامو باز کردم. نور سفید سقف چشممو زد. یه لحظه نفهمیدم کجام. ولی وقتی اطرافو دیدم، فهمیدم تو بیمارستانم.
چند نفر دور تخت بودن. تصویرشون تار بود. یه کم پلک زدم...
چییییی؟ دارم درست میبینم؟
وایییییییی... اینا اینجا چیکار میکنن؟
نکنه... نکنهههه...
وای خداااا... اینا بودن... اینا بیتیاسن!
نامجون خم شد و گفت:
«دختر جون، خوبی؟»
جین با نگرانی پرسید:
«جاییت درد نمیکنه؟ اگه میکنه، برم بگم دکتر بیاد.»
تهیونگ با اون نگاه خاصش گفت:
«حالت خوبه؟»
جونگکوک با اخم گفت:
«بچهها بسه، دختره گیج شد، بذار جواب کدومتونو بده!»
راست میگفت. واقعاً گیج شده بودم.
با اون وان که انگار نمیشناسمشون، گفتم:
«اا... بله، خوبم. ممنونم. اشکال نداره، اتفاق بود.»
تهیونگ یه کم مکث کرد، بعد گفت:
«عااامم... تو مارو نمیشناسی؟»
گفتم:
«شما؟ نه... شما کیین؟»
جونگکوک یه نفس راحت کشید و گفت:
«اخیش، خوبه... هیچی، هیچی.»
گفتم:
«اهوم، باشه.»
یهدفعه صدای رعد و برق اومد. فهمیدم داره بارون میاد.
وایسا ببینم... الان چهقدر گذشته؟
گفتم:
«ببخشید!»
همهشون با هم گفتن:
«جانم؟»
تعجب کردم. گفتم:
«الان چهقدر گذشته از وقتی که تصادف شد؟»
یونگی آروم گفت:
«یه ساعت.»
داد زدم:
«چــنــد ســاعــتــتــت؟!»
همهشون تعجب کردن.
گفتم:
«اا... ببخشید، آخه خیلی زیاد بود.»
یونگی لبخند زد:
«مشکل نیست.»
یهدفعه یاد بومم افتادم.
وایـــــی... الان کجا گذاشتنش؟
سریع از تخت پریدم پایین.
سرمو از دستم همینجوری کندم.
جیمین با تعجب گفت:
«برا چی میکنی؟ تو هنوز کامل بههوش نیومدی، ممکنه حالت بد شه!»
گفتم:
«بومم مهمتره!»
سریع بوتهامو پوشیدم. با اینکه همهشون تعجب کرده بودن، من فقط یه چیز تو ذهنم بود:
اون بوم دو متری، اون نقاشی، اون لحظهای که باید کشیده بشه.
- ۵.۰k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط