{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Start Again (14)

Start Again (14)

روز بعد...

یونا وارد کلاس شد و مثل همیشه روی صندلی‌اش نشست.

چند دقیقه بعد سلین و جیمین با هم وارد کلاس شدند.

در حالی که درباره چیزی حرف می‌زدند و می‌خندیدند.

یونا ناخودآگاه نگاهشان کرد.

سلین وقتی او را دید، دست تکان داد.

ـ صبح بخیر!

ـ صبح بخیر.

سلین روی صندلی‌اش نشست.

ـ امروز نزدیک بود دیر برسم.

جیمین خندید.

ـ چون سه بار برگشتی خونه که گوشیتو برداری.

ـ تقصیر خودم نبود!

ـ کاملاً تقصیر خودت بود.

سلین اخم بامزه‌ای کرد.

و جیمین خندید.

یونا بی‌حوصله کتابش را باز کرد.


---

زنگ ناهار...

سلین کنار یونا نشست.

ـ می‌تونم اینجا بشینم؟

ـ آره.

ـ ممنون.

چند لحظه بعد گفت:

ـ راستی...

ـ هوم؟

ـ جیمین همیشه اینقدر مهربونه؟

یونا قاشقش را روی ظرف گذاشت.

ـ مهربون؟

ـ آره.

ـ درباره جیمین حرف می‌زنیم؟

سلین خندید.

ـ آره.

ـ مطمئنی؟

ـ چرا انقدر تعجب کردی؟

ـ چون معمولاً اولین کلمه‌ای که درباره‌ش به ذهن میاد «دردسر»ه.

هر دو خندیدند.

اما سلین بعد از چند ثانیه آرام گفت:

ـ من فکر می‌کنم پسر خوبیه.

یونا چیزی نگفت.

فقط نگاهش را از او گرفت.


---

آخر وقت...

وقتی همه در حال جمع کردن وسایلشان بودند، سلین به سمت جیمین رفت.

ـ جیمین!

ـ بله؟

ـ فردا وقت داری؟

ـ چرا؟

ـ می‌خواستم بعد از مدرسه یه جا بریم.

چند نفر از بچه‌های کلاس با کنجکاوی نگاهشان کردند.

جیمین چند لحظه ساکت ماند.

ـ باشه.

ـ واقعاً؟

ـ آره.

سلین لبخند زد.

ـ پس فردا می‌بینمت.

و از کلاس بیرون رفت.

یونا که مشغول جمع کردن کتاب‌هایش بود، ناگهان دستش متوقف شد.

نمی‌دانست چرا...

اما شنیدن آن مکالمه اصلاً حس خوبی به او نداده بود.

ادامه دارد...


شرط: 5 فالوور
10 بازنشر
دیدگاه ها (۶)

Start Again (13)از روزی که سلین وارد کلاس شده بود، فقط چند ر...

فالوشه؟ @asas.w

Start Again (12)چند روز بعد...همه مشغول حرف زدن بودند که معل...

Start Again (4)صبح روز بعد، یونا وارد کلاس شد و مستقیم به سم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط