Start Again (12)
Start Again (12)
چند روز بعد...
همه مشغول حرف زدن بودند که معلم وارد کلاس شد.
اما این بار تنها نبود.
کنارش یک دختر ایستاده بود.
موهای بلند مشکی، لبخند آرام و ظاهری مرتب داشت.
معلم گفت:
ـ از امروز یه دانشآموز جدید به کلاس ما اضافه میشه.
همهمهای در کلاس پیچید.
ـ خودتو معرفی کن.
دختر لبخند زد.
ـ سلام. من سلین هستم. خوشحالم که باهاتون آشنا میشم.
یونا با دقت نگاهش کرد.
به نظر دختر مهربونی میآمد.
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
ـ خب... سلین، برو کنار...
چند لحظه مکث کرد.
ـ کنار جیمین بشین.
چند نفر از بچهها خندیدند.
جیمین هم فقط شانه بالا انداخت.
سلین به سمت نیمکت خالی کنار او رفت.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ امیدوارم اذیتت نکنم.
ـ بستگی داره.
ـ به چی؟
ـ به اینکه چقدر حرف بزنی.
سلین خندید.
برای اولین بار، یونا دید که یک نفر به شوخیهای جیمین نمیخندد از روی اجبار؛ واقعاً خندهاش گرفته بود.
---
زنگ تفریح...
سلین هنوز با چند نفر از بچهها آشنا میشد.
یونا هم در حال مرتب کردن کتابهایش بود که ناگهان صدایی شنید.
ـ یونا، درسته؟
سرش را بلند کرد.
سلین بود.
ـ آره.
ـ میشه یه سوال بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ جیمین همیشه اینقدر شیطونه؟
یونا ناخودآگاه خندید.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ـ پس فقط من این حسو ندارم.
ـ نه.
هر دو خندیدند.
در همان لحظه جیمین از راه رسید.
ـ درباره من غیبت میکنین؟
ـ آره.
ـ چه بیرحم.
سلین خندید.
یونا هم لبخند زد.
و برای اولین بار، هر سه نفر کنار هم ایستاده بودند.
بدون اینکه هیچکدام بدانند این آشنایی ساده، قرار است بعدها همه چیز را تغییر دهد...
ادامه دارد...
شرط: 10 بازنشر
30 لایک
چند روز بعد...
همه مشغول حرف زدن بودند که معلم وارد کلاس شد.
اما این بار تنها نبود.
کنارش یک دختر ایستاده بود.
موهای بلند مشکی، لبخند آرام و ظاهری مرتب داشت.
معلم گفت:
ـ از امروز یه دانشآموز جدید به کلاس ما اضافه میشه.
همهمهای در کلاس پیچید.
ـ خودتو معرفی کن.
دختر لبخند زد.
ـ سلام. من سلین هستم. خوشحالم که باهاتون آشنا میشم.
یونا با دقت نگاهش کرد.
به نظر دختر مهربونی میآمد.
معلم نگاهی به کلاس انداخت.
ـ خب... سلین، برو کنار...
چند لحظه مکث کرد.
ـ کنار جیمین بشین.
چند نفر از بچهها خندیدند.
جیمین هم فقط شانه بالا انداخت.
سلین به سمت نیمکت خالی کنار او رفت.
ـ سلام.
ـ سلام.
ـ امیدوارم اذیتت نکنم.
ـ بستگی داره.
ـ به چی؟
ـ به اینکه چقدر حرف بزنی.
سلین خندید.
برای اولین بار، یونا دید که یک نفر به شوخیهای جیمین نمیخندد از روی اجبار؛ واقعاً خندهاش گرفته بود.
---
زنگ تفریح...
سلین هنوز با چند نفر از بچهها آشنا میشد.
یونا هم در حال مرتب کردن کتابهایش بود که ناگهان صدایی شنید.
ـ یونا، درسته؟
سرش را بلند کرد.
سلین بود.
ـ آره.
ـ میشه یه سوال بپرسم؟
ـ بپرس.
ـ جیمین همیشه اینقدر شیطونه؟
یونا ناخودآگاه خندید.
ـ بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
ـ پس فقط من این حسو ندارم.
ـ نه.
هر دو خندیدند.
در همان لحظه جیمین از راه رسید.
ـ درباره من غیبت میکنین؟
ـ آره.
ـ چه بیرحم.
سلین خندید.
یونا هم لبخند زد.
و برای اولین بار، هر سه نفر کنار هم ایستاده بودند.
بدون اینکه هیچکدام بدانند این آشنایی ساده، قرار است بعدها همه چیز را تغییر دهد...
ادامه دارد...
شرط: 10 بازنشر
30 لایک
- ۸۸۵
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط