فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟣
فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟣𝟣
- خب ما دیگه میریم
سوهو گفت و دست یون جه رو گرفت و بلندش کرد، جیمین معترضانه گفت
- شما که تازه اومدین
یون جه دستپاچه گفت
- نه دیگه دیر وقته باید بریم
سوهو به حرف احمقانه ی یون جه خندید و زد به بازوش و گفت
- هنوز ساعت هفته ولی ما کار داریم باید بریم
جیمین سر تکون داد و دوستاش رو به سمت در هدایت کرد و در گوش سوهو گفت
- امیدوارم حرف احمقانه ای نزده باشی، کهاگه زده باشی با همین دستام خفت میکنم
سوهو خندید و سرش رو تکون داد و خداحافظی کرد و رفتن، جیمین در رو بست و به سمت یونگی برگشت ولی ندیدش، حدس زد اشپز خونست پس به سمت اشپزخونه رفت و یونگی رو دید که مشغول شستن لیوان هاست، سرفه ای کرد و روی پیشخوان اشپزخونه نشست و گفت
- یونگی؟ خوبی؟
یونگی به جیمین نگاه کرد و سرش رو تکون داد
جیمین ادامه داد
- چون حس میکنم از وقتی بچه ها رفتن حالت گرفتس، چیزی که بهت نگفتن؟
یونگی لبخندی زد و گفت
- نه نگران نباش خوبم
و اخرین لیوان رو سر جاش گذاشت و به سمت جیمین برگشت
- چند روز مشغولیم یادمون رفت بریم خونتون وسیله بیاریم، ولی اگه میخوای بجای اینکه بریم خونتون، میتونیم بریم فروشگاه و برات وسایل بخریم
جیمین ذوق زده از پیشخوان پایین پرید و روی یونگی پرید و بغلش کرد
- واقعا میگی؟؟
یونگی لبخند لثه ای زد و جیمین رو محکم تر بغل کرد و سرش رو خیلی کم توی گردن جیمین فرو برد و بوش کرد، فا//ک بوی اون پسر دیوونش میکرد. همونجور توی گردن پسر زمزمه کرد
- اره
که باعث شد تن پسرک مور مور بشه و کمی بلرزه که البته یونگی متوجهش شد..
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
- خب ما دیگه میریم
سوهو گفت و دست یون جه رو گرفت و بلندش کرد، جیمین معترضانه گفت
- شما که تازه اومدین
یون جه دستپاچه گفت
- نه دیگه دیر وقته باید بریم
سوهو به حرف احمقانه ی یون جه خندید و زد به بازوش و گفت
- هنوز ساعت هفته ولی ما کار داریم باید بریم
جیمین سر تکون داد و دوستاش رو به سمت در هدایت کرد و در گوش سوهو گفت
- امیدوارم حرف احمقانه ای نزده باشی، کهاگه زده باشی با همین دستام خفت میکنم
سوهو خندید و سرش رو تکون داد و خداحافظی کرد و رفتن، جیمین در رو بست و به سمت یونگی برگشت ولی ندیدش، حدس زد اشپز خونست پس به سمت اشپزخونه رفت و یونگی رو دید که مشغول شستن لیوان هاست، سرفه ای کرد و روی پیشخوان اشپزخونه نشست و گفت
- یونگی؟ خوبی؟
یونگی به جیمین نگاه کرد و سرش رو تکون داد
جیمین ادامه داد
- چون حس میکنم از وقتی بچه ها رفتن حالت گرفتس، چیزی که بهت نگفتن؟
یونگی لبخندی زد و گفت
- نه نگران نباش خوبم
و اخرین لیوان رو سر جاش گذاشت و به سمت جیمین برگشت
- چند روز مشغولیم یادمون رفت بریم خونتون وسیله بیاریم، ولی اگه میخوای بجای اینکه بریم خونتون، میتونیم بریم فروشگاه و برات وسایل بخریم
جیمین ذوق زده از پیشخوان پایین پرید و روی یونگی پرید و بغلش کرد
- واقعا میگی؟؟
یونگی لبخند لثه ای زد و جیمین رو محکم تر بغل کرد و سرش رو خیلی کم توی گردن جیمین فرو برد و بوش کرد، فا//ک بوی اون پسر دیوونش میکرد. همونجور توی گردن پسر زمزمه کرد
- اره
که باعث شد تن پسرک مور مور بشه و کمی بلرزه که البته یونگی متوجهش شد..
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
- ۱۲۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط