{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوهو با مکث کوتاهی گفت:

سوهو با مکث کوتاهی گفت:
«ام… تو اول بگو.»

سوآ لبش را گاز گرفت و با صدای آهسته گفت:
«نه… تو بگو، من بعدش میگم.»

سوهو نفسش را بیرون داد، کمی خندید و بالاخره شروع کرد:
«راستش… از وقتی تو رو توی شرکت دیدم، هی یاد روزای قبلی میفتم. نمی‌دونم چرا… ولی حس کردم دلم میخواست دوباره بیشتر باهات حرف بزنم.»

سوآ کمی جا خورد، ولی لبخند کوچکی گوشه لبش نشست.
او هم آرام گفت:
«منم… همون حس رو داشتم.»

برای چند ثانیه سکوت سنگینی بین‌شان افتاد، اما این‌بار از جنس ناراحتی نبود… بلکه از جنس خجالت و هیجان بود.

بعد از چند دقیقه سکوت، سوهو بهانه‌ای پیدا کرد که از اتاق بیرون برود.
«میخوای برم برات قهوه بیارم؟»
سوآ لبخند زد و گفت: «آره، مرسی.»

سوهو بلند شد و وقتی از کنار تخت گذشت، پتویی که رویش افتاده بود را جمع کرد تا مرتب کند. سوآ که بی‌حواس دستش را روی لبه پتو گذاشته بود، ناگهان احساس کرد چیزی کشیده شد.

«آخ!»
نگاهش را پایین انداخت و دید دستبند نقره‌ای‌اش به نخ‌های ریز پتو گیر کرده است.

سوهو که تازه می‌خواست از اتاق خارج شود، برگشت.
«صبر کن، تکون نخور، الان درستش می‌کنم.»

او آرام کنار سوآ نشست و با دقت شروع به آزاد کردن دستبند از بین نخ‌ها کرد. نفس هر دو کمی سنگین شده بود… نه به خاطر سختی کار، بلکه به خاطر نزدیکی ناگهانی

سوهو با دقت خم شده بود روی دست سوآ تا نخ‌های پتو رو از دستبند جدا کنه. چند تار آخر مونده بود که یکهو صدای میو کش‌داری از پشت در اومد.

قبل از اینکه سوآ چیزی بگه، در نیمه‌باز شد و کافی، گربه پشمالوی سوآ، مثل گلوله پرید داخل.
«کافی! صبر کن—»
اما کافی مستقیم به پای سوهو خورد.

سوهو که تعادلش رو از دست داده بود، به سمت جلو پرت شد و…
«آخ!»
با صدای خفیف، هر دو روی تخت افتادن. سوهو درست روی سوآ بود، و چشم‌هاشون فقط چند سانت از هم فاصله داشت.

سوهو سرخ شد و سریع خودش رو کنار کشید.
«ببخشید! این… تقصیر گربه‌ت بود.»
سوآ که قلبش تندتر از همیشه میزد، فقط با دست گربه رو بغل کرد و گفت:
«آره… می‌دونم.»
دیدگاه ها (۰)

همین موقع که سوهو با عجله از روی سوآ بلند شد و سعی می‌کرد خو...

سوآ کافی را در دست گرفت و به آرامی به سوهو نگاه کرد. لبخندی ...

وقتی سوآ و شوگا به خونه‌ی کوک رسیدن، خانه پر از جنب و جوش بو...

یک روز، وقتی سوآ مشغول کارش بود، ناگهان چشمش به کسی افتاد که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط