همین موقع که سوهو با عجله از روی سوآ بلند شد و سعی میکرد
همین موقع که سوهو با عجله از روی سوآ بلند شد و سعی میکرد خودش رو جمعوجور کنه، صدای خفیف تق اومد.
سوآ سرش رو به سمت در چرخوند و دید در کمی باز شده…
پشت در، شوگا با دست به چهارچوب تکیه داده بود، چهرهاش سرد ولی نگاهش پر از سؤال. کنار اون، کوک با لبخند نصفهنیمهای که سعی داشت جدی نگهش داره، ایستاده بود.
کوک: «خب… ما فقط اومدیم ببینیم زندهاید یا نه.»
شوگا، با صدای آرام ولی سنگین: «ظاهراً… زیادی باهم راحتید.»
سوهو جا خورد: «نه! نه… اینطوری که فکر میکنید نیست! کافی… زد بهم…»
کوک با شیطنت: «آره، حتماً گربهست که باعث شد دهنتون تا دو سانتیش نزدیک بشه.»
سوآ که لپهاش سرخ شده بود، سریع از روی تخت بلند شد و گفت: «میشه… برید بیرون؟»
شوگا نیمنگاهی به سوهو انداخت، بعد شونه بالا انداخت و همراه کوک از اتاق رفتند، ولی معلوم بود این داستان رو یادش نخواهد رفت.
سوهو سریع بلند شد و عقب رفت، کمی سرخرو و خجالتزده. سوآ هم خودشو مرتب کرد، موها و لباسش را درست کرد و با نفس عمیقی آرام گرفت.
اتاق پذیرایی آرام بود و تنها صدای کم گفتوگوها شنیده میشد. شوگا و کوک روی مبل نشسته بودند، نگاهشان به سوآ و سوهو بود.
کوک با لبخند و لحنی شوخ گفت:
– خب… پدر زن پسرم!
شوگا ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی به کوک انداخت، نیملبخندی زد و گفت:
– هنوز چیزی قطعی نیست، ولی خوبه که چشمامو باز نگه داشته باشم.
فضا کمی سبکتر شد و همه با آرامش بیشتری در اتاق پذیرایی نشستند، انگار بعد از یک لحظهی تنشآلود، همه چیز دوباره به آرامش برگشته بود
سوآ سرش رو به سمت در چرخوند و دید در کمی باز شده…
پشت در، شوگا با دست به چهارچوب تکیه داده بود، چهرهاش سرد ولی نگاهش پر از سؤال. کنار اون، کوک با لبخند نصفهنیمهای که سعی داشت جدی نگهش داره، ایستاده بود.
کوک: «خب… ما فقط اومدیم ببینیم زندهاید یا نه.»
شوگا، با صدای آرام ولی سنگین: «ظاهراً… زیادی باهم راحتید.»
سوهو جا خورد: «نه! نه… اینطوری که فکر میکنید نیست! کافی… زد بهم…»
کوک با شیطنت: «آره، حتماً گربهست که باعث شد دهنتون تا دو سانتیش نزدیک بشه.»
سوآ که لپهاش سرخ شده بود، سریع از روی تخت بلند شد و گفت: «میشه… برید بیرون؟»
شوگا نیمنگاهی به سوهو انداخت، بعد شونه بالا انداخت و همراه کوک از اتاق رفتند، ولی معلوم بود این داستان رو یادش نخواهد رفت.
سوهو سریع بلند شد و عقب رفت، کمی سرخرو و خجالتزده. سوآ هم خودشو مرتب کرد، موها و لباسش را درست کرد و با نفس عمیقی آرام گرفت.
اتاق پذیرایی آرام بود و تنها صدای کم گفتوگوها شنیده میشد. شوگا و کوک روی مبل نشسته بودند، نگاهشان به سوآ و سوهو بود.
کوک با لبخند و لحنی شوخ گفت:
– خب… پدر زن پسرم!
شوگا ابروهایش را بالا انداخت و نگاهی به کوک انداخت، نیملبخندی زد و گفت:
– هنوز چیزی قطعی نیست، ولی خوبه که چشمامو باز نگه داشته باشم.
فضا کمی سبکتر شد و همه با آرامش بیشتری در اتاق پذیرایی نشستند، انگار بعد از یک لحظهی تنشآلود، همه چیز دوباره به آرامش برگشته بود
- ۱۸.۶k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط