{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سوآ کافی را در دست گرفت و به آرامی به سوهو نگاه کرد. لبخن

سوآ کافی را در دست گرفت و به آرامی به سوهو نگاه کرد. لبخندی کوتاه زد و گفت:
– خب… خداحافظ، سوهو.

سوهو کمی سرخ شد و بدون گفتن چیزی، دست تکان داد.

سوآ به سمت شوگا برگشت، نفس عمیقی کشید و با صدایی که کمی خسته و آرام بود، گفت:
– میگم… بریم دیگه. من خسته‌م.

شوگا لبخندی زد و آرام پاسخ داد:
– باشه، بریم.

آن‌ها با هم از آنجا خارج شدند، سکوتی گرم و راحت میانشان بود، سکوتی که نشان می‌داد بعد از تمام ماجراها، حالا می‌توانند کمی آرامش داشته باشند.
خلاصه خداحافظی کردن از کوک و سوهو..

سوآ آرام روی صندلی عقب ماشین نشست و کافی را کنار خود گذاشت. نفس عمیقی کشید و با کمی خجالت گفت:
– اممم… میشه ازت سوال بپرسم؟

شوگا که پشت فرمان نشسته بود، نگاهی به او انداخت و با لحن آرام و کمی شوخ‌طبع گفت:
– خیلی وقته که به من نگفتی «بابا». همیشه میگی… اممم… اهم… آممم… می‌شهه…

سوآ کمی سرخ شد، لب‌هایش را گاز گرفت و با صدایی نرم و خجالتی جواب داد:
– اممم… می‌خوام بدونم…

شوگا لبخندی زد، نگاهش مهربان شد و گفت:
– باشه… بپرس. من گوش می‌کنم.

فضای ماشین آرام و صمیمی شده بود،

سوآ نفس عمیقی کشید و با کمی لرزش صدا پرسید:
– اگه بخوام… ازدواج کنم… چه واکنشی نشون میدی؟

شوگا نگاهش را از جاده برنداشت، دست‌ها روی فرمان بود و هیچ جوابی نداد. سکوت کوتاهی در ماشین افتاد، سکوتی که پر از حس فکر و تامل بود.

سوآ لب‌هایش را فشار داد و سرش را کمی پایین انداخت، اما هنوز نگاهش به شوگا بود، منتظر یک نشانه، حتی کوچک، از واکنش او.

شوگا آرام نفس کشید و تنها به جاده نگاه کرد، بدون اینکه حرفی بزند، انگار می‌خواست بگذارد سوآ خودش آرام شود و سکوت فضا را پر کند.

سوآ کمی سرش را پایین گرفت و با صدایی آرام‌تر گفت:
– خب… اشکالی نداره…

اما قلبش تند می‌زد و حس کرد که سکوت شوگا بیشتر از هر جواب شفافی، معنی دارد. دستانش را روی زانوهایش فشرد و نفس عمیقی کشید.

بعد از چند ثانیه، سوآ سرش را بلند کرد و به آرامی گفت:
– من… فقط می‌خواستم بدونم…

شوگا هنوز به جاده نگاه می‌کرد، اما این بار کمی سرش را به سمت سوآ چرخاند و با لحن ملایم اما جدی گفت:
– می‌دونم… و فهمیدم.

سوآ لبخندی کوتاه زد، آرام شد و سرش را به سمت پنجره چرخاند. فضای ماشین پر شد از سکوتی گرم، سکوتی که هم اعتماد و هم آرامش را در دل هر دو جاری می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

سوآ با کمی تعجب و کنجکاوی پرسید:– امم… منظورت چیه که می‌دونی...

ماشین آرام جلوی خانه توقف کرد. سوآ بدون هیچ حرفی، کافی را در...

همین موقع که سوهو با عجله از روی سوآ بلند شد و سعی می‌کرد خو...

سوهو با مکث کوتاهی گفت:«ام… تو اول بگو.»سوآ لبش را گاز گرفت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط