{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۴۶

روز اول، اوبیتو خودش هم رفت ماموریت و همه چیز خوب بود. روز دوم، با رین سری به میناتو و کوشینا زد و باز هم همه چی خوب بود. تا اینکه روز سوم، وقتی که منتظر کاکاشی بود تا برگردد خانه، شخصی در خانه را زد.
وقتی اوبیتو رفت تا در را باز کند، با نگاه اول از چشمی در نفهمید او کیست‌. پس در را کامل باز کرد و بعد...کاکاشی که یک پارچه ی سیاه پیچیده بود دورش، افتاد توی بغل اوبیتو.
O:"چی شده؟ کاکاشی، کاکاشییی؟"

کاکاشی حسابی زخمی شده بود و مشخص بود ماموریتش به ان سادگی ها که قولش را داده بود پیش نرفته. اوبیتو تصمیم گرفت ببردش حمام.
O:"چرا انقدر قفل جلیقه های آنبو سفته؟ ناخنم کنده شد."
K:"چه غلطی داری میکنی؟"
O:"میخوام حمومت کنم دیگه. چرت و پرت نگو که اصلا اعصاب ندارما."
K:"-ولی خجالت"
اوبیتو پرید وسط حرفش:"ما دوتامون پسریم."

اوبیتو کاکاشی را گذاشت توی وان و آستین هایش را زد بالا، اول سعی کرد زخم ها را خوب با اب بشوید. و هر بار که چهره ی کاکاشی از درد در هم میرفت قلبش تیر میکشید.
O:"من چقد گفتم بهت نرو، این یکی مهم نیست. ولی تو رفتی و اتفاق غیر منتظره پیش اومد، از اولشم میدونستم."
اوبیتو همانطور که زخم ها را تمیز میکرد غر میزد، کاکاشی نگاهی به او انداخت. نگرانی در چشمهایش واقعی بود. بعد یک نیشخند ارام زد. اوبیتو اخم کرد:"الان چیش خنده داره؟"
K:"دارم به حس ششمت ایمان میارم اوبیتو."
و کمی جلوتر خم شد:"دلمم برات تنگ شده بود."
گونه های اوبیتو گل انداخت:"الان...ما داریم اینجا چیکار میکنیم؟"
K:"همونکاری که خیلی وقت پیش باید میکردیم."
و باز هم کمی جلوتر خم شد، لب هایشان فقط چند سانتی متر فاصله داشت. طول کشید، باز هم طول کشید.
K:"داری تر میزنی تو صحنه رمانتیک اوبیتو. الان باید بوسم کنی دیگه."
اوبیتو هم که کلا خشکش زده بود بالاخره از خواب و خیال بیرون امد:"فکر کردم داری شوخی میکنی."
و بالاخره فاصله را بست، بعد از کل ان مدت طولانی. (پیر شدم تا ماچ کنن همو) تجربه ی اولین بوسه، و اولین شکوفه برای عمیق تر شدن رابطه شان. هر چند که چون اولین بار بود زیادی دستپاچه بازی دراوردند.

K:"آآااای اوبیتو داری بدترش میکنی."
O:"خب تو که نمیبینی پشتتو، دارم درست انجامش میدم."
و بانداژ ها را کمی سفت تر بست تا خونریزی نکند:"الان بهتری؟"
کاکاشی روی کاناپه ولو شد و نفس راحتی کشید:"توروخدا تو دکتر نشو."
اوبیتو همانطور که بانداژ ها را میچپاند توی جعبه با شیطنت نگاهی به کاکاشی انداخت، ولی یک نگاه عادی بنظر نمیرسید:"چیه چون دردت اومد میگی؟"
K:این چه نگاهیه؟ هر چی بزرگتر میشی داری منحرف تر میشیا."
O:"ببین کی به کی میگه. تو اون کتابه رو میخونی."
و بعد کاکاشی بحثی را کشید وسط که تا همین دو هفته پیش لو نرفته بود:"اهاا، پس من بودم فیلم خاک تو سری توی کشو لباسام نگه میداشتم."
__________________
اصلا قرار نبود داستان اینجوری باشه و کلا یچیز دیگه بود ولی خب چون گفتین کسیو نکشم بیشور بازی در نیاوردم و نکشتم.👍
دیدگاه ها (۴)

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

پارت ۴۸صبح اول صبح که اوبیتو بیدار شد، همه چی به طرز خیلی عج...

پارت ۴۵ (بچه ها فرض کنین اسکیپ تایم زده. ولی خب خیلی پیچیده ...

بچه ها روز دختره روزتون مبارککک🎀✨️

پارت ۳۷K:"یااااا ابلفضل. اصن تا حالا مرتب کردی اینجارو؟!"کاک...

پارت ۳۱عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط