{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۳۷


K:"یااااا ابلفضل. اصن تا حالا مرتب کردی اینجارو؟!"
کاکاشی به اتاق اوبیتو اشاره کرد، جایی که انگار صد سال در ان جنگ بوده. توپ فوتبال، تی شرت های تازه خشک شده، چند تا شئ عجیب غریب و همه ای اینها کف اتاق پخش شده بودند. تخت اوبیتو هم که حسابی به هم ریخته بود. اوبیتو نیشخند زد و با پایش چند تا چیز را پرت کرد نزدیک کمد.
O:"وقت نداشتم بابا، هی ماموریت کافه ماموریت ".کافه
K:"بیشتر شبیه انباریه تا اتاق. چقدم چرت و پرت داری."
بعد خم شد و یک چشم پلاستیکی که انگار از حدقه درامده بود را برداشت:"الان این چیه؟"
O:"مال هالووین سال پیشه. باهاش بچه همسایمونو ترسوندم."
کاکاشی با ناباوری به اوبیتویی که داشت سعی میکرد تخت را مرتب کند نگاه کرد:"بیچاره همسایه ت."
اوبیتو برگشت و نگاهی به کاکاشی انداخت، بعد تک خنده ای زد:"یه سوال، با لباس بیرونی میخوای بخوابی؟"
بعد کاکاشی تازه فهمید حق با اوبیتو است:"لباس داری؟"
O:"اره، بذار ببینم کدومش بهت میخوره."
در کمدش را باز کرد و شروع کرد لای لباس های ژولیده شده را گشتن:"فکر کنم این اندازه ته."
بعد یک تی شرت و شلوار راحتی کشید بیرون و داد به کاکاشی. بعد رفت بیرون که او راحت لباس هایش را عوض کند.

اوبیتو خم شد که چراغ اباژورش را خاموش کند، کاکاشی پتو را دور خودش پیچید.
O:"هووو به منم پتو بده بخیل‌.
K:"خودت قسمت خودتو داری."
O"تو داری بیشترشو میدزدی خب."
K:"بیا بابا، نخواستیم. اگه گذاشتی حالا."
اوبیتو پتویی که را به نظرش مساوی تقسیم کرده بودند (که مث سگ داره دروغ میگه) را کشید روی خودش. دوتایی شان چند دقیقه در تاریکی ساکت ماندند.
O:"کاکاشی بیداری؟"
K:"محض رضای خدا اوبیتو، چته باز؟"
O:"خیلی بیشوریا، داری قلبمو میشکونی."
K:"چی، چه ربطی داره؟"
کاکاشی میتوانست حس کند اوبیتو دارد کنارش وول میخورد. بعد وقتی سرش را چرخاند دید دوتا چشم صاف در یک سانتی اش زل زده به او. یک لحظه طول کشید تا بفهمد اوبیتو است.
K:"سکته کردم پدرسگ، خب یچیزی بگو."
O:"چی بگم، تو باید بقیه کارو بکنی."
بعد دستهایش را باز نگه داشت. کاکاشی توی تاریکی به او و ژستش خیره ماند:"ینی چی الان این؟"
O:"یعنی همین که میگم، بغل."
چشم های کاکاشی گشاد شد. شاید بتواند یواشکی اینکار را بکند، ولی عمرا وقتی که اوبیتو بیدار است جرئتش را داشته باشد:"برو گمشو، نزدیک من نمیای."
O:"عنتر نشو کاکاشی تو گفتی دوسم داری."
K:"ولی نگفتم دقیقا چند ساعت بعدش بغلت میکنم."
O:"باید بکنی وگرنه طلاق."
K:"مگه شوهرمی برو گمشو."
O:"بیا لوس نشو بیااا"
و بازوی کاکاشی را گرفت تا بکشدش نزدیک.

K:"الان راحت شدی تن لش؟"
کاکاشی وانمود کرد که اصلا خوشش نیامده ولی از درون...
اوبیتو هم که به چیزی که میخواست رسیده بود کاکاشی را فشار داد و با لبخند چشم هایش را بست.
O:"اره، حالا دیگه بخوابیم."
K:"من از ده دقیقه پیش دارم اینو میگم."
ولی دیگر صدایی نبود. کاکاشی میدانست اوبیتو نخوابیده، ولی دیگر چیزی نگفت. و این بالاخره اولین باری بود که درست حسابی کنار هم میخوابیدند. بدون خواب و خیال یا اتفاقی بودن، فقط نیمه های خالی یکدیگر را پر کردند.
دیدگاه ها (۴)

پارت ۳۸اوبیتو برای ما گفته است که: صبح که بیدار شدم همه چی م...

پارت ۳۹کاکاشی مدام ساعتش را چک میکرد، میترسید دیر برسند:"بیا...

پارت ۳۶K:"اوبیتو اخه این دلقک بازیا برای چیه خداوکیلی؟"O:"هی...

پارت ۳۵اوبیتو با خستگی رسید نزدیک در، از سوراخ چشمی نگاه کرد...

و پارت ۴۷اوبیتو سر جایش خشکش زد، یعنی کاکاشی انها را دیده بو...

پارت ۴۴چند روز گذشته بود، کاکاشی کامل اسباب کشی کرد به خانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط