پارت
پارت ۳۱
عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از خستگی روی ماسه های ساحل دراز کشیده بودند. اوبیتو با انگشتش شکل های خیالی از ستاره ها درست میکرد و کاکاشی داشت سعی میکرد اب موهایش را بگیرد.
K:"اصلا فکر نمیکردم یه روز اینو بگم، ولی حال داد."
اوبیتو از گوشه ی چشمش نگاهی بهش انداخت لبخند زد:"این یعنی چی اونوقت؟"
K:"خفه شو عا."
O:"عااا عااا بگو بینم."
اوبیتو با انگشتش کمی به پهلوی کاکاشی زد، کاکاشی دست او را زد کنار. ولی بعد که به صورت اوبیتو نگاه کرد، اه کشید:"باشه بابا، اعتراف میکنم شاید همیشه ضد حال بودن خوب نباشه."
اوبیتو یک لبخند دندان نما تحویل داد قبل از اینکه تند تند سر تکان دهد:"همینه!"
●
صبح وقتی کاکاشی بیدار شد، کمر درد داشت. کل شب را همانجا توی ساحل خوابیده بودند، بدون اینکه برگردند کمپ. اهسته صاف شد و اطرافش را نگاه کرد، اوبیتو چند متر انطرف تر مثل جنازه خواب بود.
کاکاشی کمرش را مالید و بلند شد، شن ها را از روی لباس هایش تکاند. رفت سمت اوبیتو:"پاشو اوبی، بیا برگردیم."
کمی اوبیتو را تکان داد، بالاخره بیدار شد. نشست و کمی خودش را کش داد.
O:"سرم درد میکنه."
K:"چون رو شنا خوابیدیم."
اوبیتو بلند شد، موهایش شنی و نامرتب بود. دستی کشید به صورتش. کاکاشی سعی کرد موهای مشکی او را کمی مرتب کند.
O:"گشنمهه."
K:"منم. برگردیم، بیا."
راه افتادند. ولی هیچکس پیش بینی اتفاقات بعد از این را نکرده بود. هیچکدام از انها، از اینده خبر نداشتند. وقتی داشتند بین راه برمیگشتند، ناگهان میناتو سنسه جلویشان ظاهر شد. چهره اش پریشان و ناراحت بنظر میرسید. سریع جلوی انها زانو زد.
M:"بچه ها کجا بودین؟ من...من باید یچیزی بگم."
اوبیتو و کاکاشی که شوکه شده بودند کمی نگرانی به دلشان افتاد. میناتو سنسی کم پیش میامد که اینطور پریشان باشد.
O,K:"چی شده سنسه؟"
میناتو دستش را بالا اورد و روی شانه ی کاکاشی گذاشت، فشار کوچکی وارد کرد:"کاکاشی، متاسفم. تسلیت میگم بهت."
کاکاشی جا خورد. تسلیت؟ چرا؟ او که کسی را نداشت. ولی بعد ناگهانی یادش امد....چشم هایش گشاد شد.
K:"سنسه، یعنی میگین که..."
میناتو سر تکان داد، سعی کرد کاکاشی را بغل کند:"اره، عزیزم. پدرت...توی ماموریت فوت شده."
با این حرف چیزی توی قلب کاکاشی تیر کشید. حتی موهای اوبیتو هم سیخ شد.
O:"چی؟ ساکوموسان؟چرا مگه چی شده؟"
M:"ساکومو سان توی ماموریت..."
ولی کاکاشی دیگر هیچی نمیشنید، برای اولین بار حس کرد چشم هایش پر از اشک میشود. میناتو را کنار زد و با تمام سرعتش دوید سمت دهکده، فقط رفت.
حس میکرد دنیا دارد اطرافش خراب میشود، صدای اوبیتو از فاصله پشت سرش توی گوش هایش پیچید.
O:"کاکاشی وایسا!"
عصر وقتی بالاخره دست از مسخره بازی برداشتند، هر دو از خستگی روی ماسه های ساحل دراز کشیده بودند. اوبیتو با انگشتش شکل های خیالی از ستاره ها درست میکرد و کاکاشی داشت سعی میکرد اب موهایش را بگیرد.
K:"اصلا فکر نمیکردم یه روز اینو بگم، ولی حال داد."
اوبیتو از گوشه ی چشمش نگاهی بهش انداخت لبخند زد:"این یعنی چی اونوقت؟"
K:"خفه شو عا."
O:"عااا عااا بگو بینم."
اوبیتو با انگشتش کمی به پهلوی کاکاشی زد، کاکاشی دست او را زد کنار. ولی بعد که به صورت اوبیتو نگاه کرد، اه کشید:"باشه بابا، اعتراف میکنم شاید همیشه ضد حال بودن خوب نباشه."
اوبیتو یک لبخند دندان نما تحویل داد قبل از اینکه تند تند سر تکان دهد:"همینه!"
●
صبح وقتی کاکاشی بیدار شد، کمر درد داشت. کل شب را همانجا توی ساحل خوابیده بودند، بدون اینکه برگردند کمپ. اهسته صاف شد و اطرافش را نگاه کرد، اوبیتو چند متر انطرف تر مثل جنازه خواب بود.
کاکاشی کمرش را مالید و بلند شد، شن ها را از روی لباس هایش تکاند. رفت سمت اوبیتو:"پاشو اوبی، بیا برگردیم."
کمی اوبیتو را تکان داد، بالاخره بیدار شد. نشست و کمی خودش را کش داد.
O:"سرم درد میکنه."
K:"چون رو شنا خوابیدیم."
اوبیتو بلند شد، موهایش شنی و نامرتب بود. دستی کشید به صورتش. کاکاشی سعی کرد موهای مشکی او را کمی مرتب کند.
O:"گشنمهه."
K:"منم. برگردیم، بیا."
راه افتادند. ولی هیچکس پیش بینی اتفاقات بعد از این را نکرده بود. هیچکدام از انها، از اینده خبر نداشتند. وقتی داشتند بین راه برمیگشتند، ناگهان میناتو سنسه جلویشان ظاهر شد. چهره اش پریشان و ناراحت بنظر میرسید. سریع جلوی انها زانو زد.
M:"بچه ها کجا بودین؟ من...من باید یچیزی بگم."
اوبیتو و کاکاشی که شوکه شده بودند کمی نگرانی به دلشان افتاد. میناتو سنسی کم پیش میامد که اینطور پریشان باشد.
O,K:"چی شده سنسه؟"
میناتو دستش را بالا اورد و روی شانه ی کاکاشی گذاشت، فشار کوچکی وارد کرد:"کاکاشی، متاسفم. تسلیت میگم بهت."
کاکاشی جا خورد. تسلیت؟ چرا؟ او که کسی را نداشت. ولی بعد ناگهانی یادش امد....چشم هایش گشاد شد.
K:"سنسه، یعنی میگین که..."
میناتو سر تکان داد، سعی کرد کاکاشی را بغل کند:"اره، عزیزم. پدرت...توی ماموریت فوت شده."
با این حرف چیزی توی قلب کاکاشی تیر کشید. حتی موهای اوبیتو هم سیخ شد.
O:"چی؟ ساکوموسان؟چرا مگه چی شده؟"
M:"ساکومو سان توی ماموریت..."
ولی کاکاشی دیگر هیچی نمیشنید، برای اولین بار حس کرد چشم هایش پر از اشک میشود. میناتو را کنار زد و با تمام سرعتش دوید سمت دهکده، فقط رفت.
حس میکرد دنیا دارد اطرافش خراب میشود، صدای اوبیتو از فاصله پشت سرش توی گوش هایش پیچید.
O:"کاکاشی وایسا!"
- ۲.۵k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط