(بوسه دردناک )
(بوسه دردناک )
پارت ۱۷
الکس گیچ به ملافه سفید تخت خیره شد بلافاصله با لکنت زبان گفت .
الکس : ک..یم ببین
تهیونگ: گفتم جواب سوال منو بده
با صدا بلند تهیونگ الکس ناخودآگاه سکوت را در اختیارش گرفت .. و همچنان تهیونگ بقیه حرفش را گفت
تهیونگ: بهت گفتم به بقیه بگو ازدواج میکنیم ولی تو چیکار کردی ..
الکس سمتش نگاه کرد یعنی این همون معشوق اش بود همون که آزارش به یک مورچه هم نمیرسید بغضش گرفت ولی باید خودش را جلو تهیونگ قوی میدانست
الکس : ببخشید ..
تهیونگ گلدونی که روی میز روبه رو اش قرار داشت را با دستش محکم هول داد تا حدی که شکستن اش به گوش الکس خورد ...
تهیونگ: معذرت خواهی تو به درد من میخورده ... ولی شاید به گوشه ای از درد این آب ها بخوره
نیشخندی زد و بلافاصله از روی صندلی بلند شد با قدم های محکم سمته الکس رفت مچ دستش را با دست خودش اسیر گرفت و بودن هیچ گونه توجه ای که دخترک روی تخت نشسته بود قدم های روی زمین برداشت ...
الکس ؛ آخ... کیم ولم .. کن
الکس گفت ولی تهیونگ بودن هیچگونه توجه ای از مکان گرم و راحت بیرون رفت و لبه کشتی ایستادن الکس بود که از شدت سرما بازو های خودش را گرفت و لرزیدن بدنش را میخواست متوقف کنه ولی در اختیار خودش نبود بر اسر استرس و سرما این لرز به بدنش افتاده بود
تهیونگ: تو باید برای عروسی آماده باشی
الکس گیچ بود درست بود ولی نمیخواست که با تهیونگ ازدواج کنه در ذهنش پدر تهیونگ هم بود که باز هم تحدید اش میکرد به محضه اینکه بفهمه باز هم با تهیونگ دیدار ای داشت ...
الکس : بس کن تهیونگ ازدواج .! نه من با تو ازدواج نمیکن.....
حرفش گفته نشد تهیونگ با زور زیاد و محکم الکس ره سمته دریا هول داد ثانیه ای نگذشت که الکس به آب برخورد کرد بخاطر نبود اکسیژن با داد و کم کم در آب گفت
الکس : .. ک..یم..تهیو..نگ ..
تهیونگ به آرامی و ریلکس روی صندلی نشست و در دید آن دختر بود میخندی به بیخیال خودش زد و کمی با صدا بلند گفت
تهیونگ: الان نظرت چیه
الکس دیگر نمیتوانست نفی بکشه دیگر دست و پا نزد تا به بالا برود کم کم بود که سطح آب سمته پایین او را میکشاند تهیونگ بودن هیچ گونه نگرانی به آن دختر چشم ترس برداشت اصلا برایش مهم نبود که شاید جون آن دخترک از دست بره
هوسوک محکم بازو تهیونگ را گرفت تا از آنجا دور نشود
هوسوک: رفیق میدونی چیکاری مردی دختره داره میمیره
تهیونگ بودن توجه به حرفش محکم دستش را پس زد و سمته داخل کشی قدم برداشت هوسوک نمیتوانست بزاره تهیونگ در گودال نفرت اش بیشتر فروع بره با یک شیرجهای باحال خودش را داخل آب انداخت ....
پارت ۱۷
الکس گیچ به ملافه سفید تخت خیره شد بلافاصله با لکنت زبان گفت .
الکس : ک..یم ببین
تهیونگ: گفتم جواب سوال منو بده
با صدا بلند تهیونگ الکس ناخودآگاه سکوت را در اختیارش گرفت .. و همچنان تهیونگ بقیه حرفش را گفت
تهیونگ: بهت گفتم به بقیه بگو ازدواج میکنیم ولی تو چیکار کردی ..
الکس سمتش نگاه کرد یعنی این همون معشوق اش بود همون که آزارش به یک مورچه هم نمیرسید بغضش گرفت ولی باید خودش را جلو تهیونگ قوی میدانست
الکس : ببخشید ..
تهیونگ گلدونی که روی میز روبه رو اش قرار داشت را با دستش محکم هول داد تا حدی که شکستن اش به گوش الکس خورد ...
تهیونگ: معذرت خواهی تو به درد من میخورده ... ولی شاید به گوشه ای از درد این آب ها بخوره
نیشخندی زد و بلافاصله از روی صندلی بلند شد با قدم های محکم سمته الکس رفت مچ دستش را با دست خودش اسیر گرفت و بودن هیچ گونه توجه ای که دخترک روی تخت نشسته بود قدم های روی زمین برداشت ...
الکس ؛ آخ... کیم ولم .. کن
الکس گفت ولی تهیونگ بودن هیچگونه توجه ای از مکان گرم و راحت بیرون رفت و لبه کشتی ایستادن الکس بود که از شدت سرما بازو های خودش را گرفت و لرزیدن بدنش را میخواست متوقف کنه ولی در اختیار خودش نبود بر اسر استرس و سرما این لرز به بدنش افتاده بود
تهیونگ: تو باید برای عروسی آماده باشی
الکس گیچ بود درست بود ولی نمیخواست که با تهیونگ ازدواج کنه در ذهنش پدر تهیونگ هم بود که باز هم تحدید اش میکرد به محضه اینکه بفهمه باز هم با تهیونگ دیدار ای داشت ...
الکس : بس کن تهیونگ ازدواج .! نه من با تو ازدواج نمیکن.....
حرفش گفته نشد تهیونگ با زور زیاد و محکم الکس ره سمته دریا هول داد ثانیه ای نگذشت که الکس به آب برخورد کرد بخاطر نبود اکسیژن با داد و کم کم در آب گفت
الکس : .. ک..یم..تهیو..نگ ..
تهیونگ به آرامی و ریلکس روی صندلی نشست و در دید آن دختر بود میخندی به بیخیال خودش زد و کمی با صدا بلند گفت
تهیونگ: الان نظرت چیه
الکس دیگر نمیتوانست نفی بکشه دیگر دست و پا نزد تا به بالا برود کم کم بود که سطح آب سمته پایین او را میکشاند تهیونگ بودن هیچ گونه نگرانی به آن دختر چشم ترس برداشت اصلا برایش مهم نبود که شاید جون آن دخترک از دست بره
هوسوک محکم بازو تهیونگ را گرفت تا از آنجا دور نشود
هوسوک: رفیق میدونی چیکاری مردی دختره داره میمیره
تهیونگ بودن توجه به حرفش محکم دستش را پس زد و سمته داخل کشی قدم برداشت هوسوک نمیتوانست بزاره تهیونگ در گودال نفرت اش بیشتر فروع بره با یک شیرجهای باحال خودش را داخل آب انداخت ....
- ۱۶.۷k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط