{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیدار سرنوشت

☆دیدار سرنوشت☆

*ویو کاترین*

نمی فهمم چرا انقدر سرد برخورد کرد. به هر حال مهم نیست، شاید اخلاقش اینطوریه.
با لبخند گفتم:
ک: خب، بفرماید بشینید.

تهیونگ و کاترین نشستند. کاترین با لبخند درباره قرار دادشون به تهیونگ توضیح داد و بهش گفت چیکار کنه و چقدر حقوق میگیره و...
تهیونگ هم درحالی که سرد به کاترین نگاه میکرد و دست به سینه نشسته بود، به حرفاش گوش داد. در نهایت تهیونگ گفت:

ته: خیلی خب، خانم لی. من قرارداد رو امضا میکنم. (سرد)

ک: واقعا؟ این عالیه. خب پس، لطفا این برگه ها رو امضا کنید.

تهیونگ درحالی که برگه ها رو امضا میکرد، نیم نگاهی به کاترین انداخت، داشت به چیزی فکر میکرد. بعدش کاغذ ها رو به کاترین داد و بلند شد. کاترین هم برای احترام بلند شد.

ک: پس، طبق قرارداد، فیلم برداری برای تبلیغ محصولمون دو هفته دیگس. (با لبخند)

ته: فهمیدم. خب ، من دیگه میرم.(سرد)

ک: به سلامت، آقای کیم. (لبخند مهربون)

ته رفت و در رو پشت سرش بست. درحالی که داشت از دفتر کاترین دور میشد، پوزخندی زد.

[ساعت ۱۰ شب]

*ویو کاترین*

انقدر کار ریخته بود رو سرم که مجبور شدم تا ۱۰ شب تو شرکت بمونم. همه کارمندا رفتن و فقط من تو شرکت بودم. شرکت تاریک بود و فقط نور کم چراغ مطالعه روی میز من، کمی دفترم رو روشن کرده بود.

بالاخره کارم تموم شد. بلند شدم و کش و قوسی دادم. گوشیم رو برداشتم تا به بادیگاردم زنگ بزنم تا بیاد دنبالم و بریم عمارت.

اما یکهو، کسی دستمالی رو روی دهانم گذاشت و محکم من رو نگه داشت. چون تاریک بود نمیتونستم ببینمش. تقلا کردم تا فرار کنم اما دستمال باعث شد بدنم بی حرکت بشه و گوشیم از دستم افتاد. قبل از اینکه بیهوش بشم کسی با صدای آشنایی در گوشم زمزمه کرد:

متاسفم اما، قراره مال من بشی، خانم لی.

و سیاهی...


_____________________________________☆
دیدگاه ها (۲)

☆دیدار سرنوشت☆part: 4ویو کاترین* چشمام رو آروم باز کردم، سرم...

باح باح 🙂‍↕️🤌

☆دیدار سرنوشت☆ part 2رسیدم ف...

☆ دیدار سرنوشت ☆ part : 1*ویو کاترین*صبح ساعت ۶ ...

☆دیدار سرنوشت☆part : 6ویو کاترین" با این حرفش خشکم زد. چند ث...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط