دیدار سرنوشت
☆دیدار سرنوشت☆
part : 6
ویو کاترین"
با این حرفش خشکم زد. چند ثانیه با چشمای گشاد بهش خیره شدم. بعدش دوباره نفس کشیدم و متوجه شدم نفسم رو در سینم حبس کرده بودم. به مبل تکیه دادم.
ته: چیه؟
ک: هیچی
ته: نکنه با وارث هم مخالفی
ک: نه...به هر حال ما مجبوریم چون دلیل ازدواجمون هم همینه.. (پوکر)
ته آهی کشید و بلند شد.
ته: بلند شو بریم اتاقتو نشونت بدم.
ک: ها؟
ته: میگم بلند شو. (بی حوصله و سرد)
ک: مگه قرار نیست برم خونه خودم؟
ته:نع.
ک: چرا؟
ته: چون من میگم.
ک: واااا... ( بعدش کاترین اطرافشو نگاه میکنه و متوجه میشه و گوشی و کیفش هم نیست.)
ک: حداقل گوشیم و کیفم رو بده (عصبی ولی کیوت. دست خودش نیست خواه نا خواه کیوته بچه..)
ته با دیدن قیافش پوزخند میزنه و نگاهش نرم میشه. ولی سریع سرش رو برمی گردونه اونور تا کاترین صورتش رو نبینه.
ته: فعلا نمیتونم بهت بدمشون. (آروم میگه)
(ک تو ذهنش: مردک بیشعور) (راوی : به بچم فوش نده پدصصگگگگ)
ک: ایش.. (آروم)
ته: خب دیگه پاشو (دوباره عصبانی شد)
ک: باشه بابااا
کاترین بلند شد و به همراه ته از اتاق اومد بیرون. اون توی عمارت ته بود. ته کاترین رو به سمت اتاقش برد و کاترین در طول مسیر عمارت رو نگاه میکرد. بزرگ و خیلی شیک و زیبا بود.
ته: بعد از کار های شرکتت میریم کره. (اینا الان فرانسه ان مثلا..)
ک: باشه.. ولی میتونم برم سرکار دیگه ؟
ته: این هفته نمیشه. ولی از هفته بعد هم گوشی و کیفت رو بهت میدم هم میزارم بری سرکار. درضمن، هرچی من میگم انجام میدی و نه هم نمیاری. بیرون از عمارت هم نباید بری. فکر فرار هم به سرت نزنه.
ک: به عنوان شوهرم داری خیلی سخت میگیریااا
ته از کلمه "شوهر" خشکش زد. انگار عادت نداشت کسی اونطوری صداش بکنه. سریع خودش و جمع جور کرد و قدم هاش رو سریع تر کرد. رسیدن به اتاق کاترین. در رو براش باز کرد. اتاق خیلیی بزرگ و قشنگی بود. کاترین با دیدن اتاق لبخند زد که باعث شد چال گونه هاش نمایان بشه. اومد جلو و رفت تو اتاق و با لبخند به اطراف نگاه کرد.
ک: واوو
ته با دیدن چال گونه و لبخند زیبای کاترین قلبش ذوب شد. انگار اونم با لبخند اون خوشحال شده بود. ولی به روی خودش نیورد و از این احساس در خودش تعجب کرد. کمی اخم کرد و گفت:
ته: هر وقت کاری داشتی به اجوما بگو. در ضمن اجوما قوانین اینجا رو بعدا برات توضیح میده.
ک: باشه (با لبخند)
ته سریع نگاهش رو دزدید.
ته: من میرم. (آروم)
ته رفت و داشت به این فکر میکرد که چرا همچین احساس مسخره ای پیدا میکنه وقتی کاترین لبخند میزنه. سعی کرد فراموشش کنه پس دوباره رفت سراغ کار کردن تو دفترش.
کاترین هم رفت یه دوش گرفت، موهاش رو خشک کرد، لباس راحتی پوشید و خودش رو روی تخت ولو کرد و انقدر خسته بود و زود خوابش برد که رو خودش پتو ننداخت..
[پرش زمانی به ساعت ۱۲ شب]
ویو ته"
بالاخره کار هام تموم شد. گردنم درد گرفته بود و خسته بودم. بلند شدم و رفتم به سمت اتاقم. اما چشمم به اتاق کاترین افتاد که درش کمی باز بود. چند ثانیه به در اتاق خیره شدم و بالاخره رفتم جلو و آروم وارد اتاقش شدم و دیدم کههههه............
________________________☆
خبب اینم از این پارتتت✨️
پارت ۷ رو بزارم؟
part : 6
ویو کاترین"
با این حرفش خشکم زد. چند ثانیه با چشمای گشاد بهش خیره شدم. بعدش دوباره نفس کشیدم و متوجه شدم نفسم رو در سینم حبس کرده بودم. به مبل تکیه دادم.
ته: چیه؟
ک: هیچی
ته: نکنه با وارث هم مخالفی
ک: نه...به هر حال ما مجبوریم چون دلیل ازدواجمون هم همینه.. (پوکر)
ته آهی کشید و بلند شد.
ته: بلند شو بریم اتاقتو نشونت بدم.
ک: ها؟
ته: میگم بلند شو. (بی حوصله و سرد)
ک: مگه قرار نیست برم خونه خودم؟
ته:نع.
ک: چرا؟
ته: چون من میگم.
ک: واااا... ( بعدش کاترین اطرافشو نگاه میکنه و متوجه میشه و گوشی و کیفش هم نیست.)
ک: حداقل گوشیم و کیفم رو بده (عصبی ولی کیوت. دست خودش نیست خواه نا خواه کیوته بچه..)
ته با دیدن قیافش پوزخند میزنه و نگاهش نرم میشه. ولی سریع سرش رو برمی گردونه اونور تا کاترین صورتش رو نبینه.
ته: فعلا نمیتونم بهت بدمشون. (آروم میگه)
(ک تو ذهنش: مردک بیشعور) (راوی : به بچم فوش نده پدصصگگگگ)
ک: ایش.. (آروم)
ته: خب دیگه پاشو (دوباره عصبانی شد)
ک: باشه بابااا
کاترین بلند شد و به همراه ته از اتاق اومد بیرون. اون توی عمارت ته بود. ته کاترین رو به سمت اتاقش برد و کاترین در طول مسیر عمارت رو نگاه میکرد. بزرگ و خیلی شیک و زیبا بود.
ته: بعد از کار های شرکتت میریم کره. (اینا الان فرانسه ان مثلا..)
ک: باشه.. ولی میتونم برم سرکار دیگه ؟
ته: این هفته نمیشه. ولی از هفته بعد هم گوشی و کیفت رو بهت میدم هم میزارم بری سرکار. درضمن، هرچی من میگم انجام میدی و نه هم نمیاری. بیرون از عمارت هم نباید بری. فکر فرار هم به سرت نزنه.
ک: به عنوان شوهرم داری خیلی سخت میگیریااا
ته از کلمه "شوهر" خشکش زد. انگار عادت نداشت کسی اونطوری صداش بکنه. سریع خودش و جمع جور کرد و قدم هاش رو سریع تر کرد. رسیدن به اتاق کاترین. در رو براش باز کرد. اتاق خیلیی بزرگ و قشنگی بود. کاترین با دیدن اتاق لبخند زد که باعث شد چال گونه هاش نمایان بشه. اومد جلو و رفت تو اتاق و با لبخند به اطراف نگاه کرد.
ک: واوو
ته با دیدن چال گونه و لبخند زیبای کاترین قلبش ذوب شد. انگار اونم با لبخند اون خوشحال شده بود. ولی به روی خودش نیورد و از این احساس در خودش تعجب کرد. کمی اخم کرد و گفت:
ته: هر وقت کاری داشتی به اجوما بگو. در ضمن اجوما قوانین اینجا رو بعدا برات توضیح میده.
ک: باشه (با لبخند)
ته سریع نگاهش رو دزدید.
ته: من میرم. (آروم)
ته رفت و داشت به این فکر میکرد که چرا همچین احساس مسخره ای پیدا میکنه وقتی کاترین لبخند میزنه. سعی کرد فراموشش کنه پس دوباره رفت سراغ کار کردن تو دفترش.
کاترین هم رفت یه دوش گرفت، موهاش رو خشک کرد، لباس راحتی پوشید و خودش رو روی تخت ولو کرد و انقدر خسته بود و زود خوابش برد که رو خودش پتو ننداخت..
[پرش زمانی به ساعت ۱۲ شب]
ویو ته"
بالاخره کار هام تموم شد. گردنم درد گرفته بود و خسته بودم. بلند شدم و رفتم به سمت اتاقم. اما چشمم به اتاق کاترین افتاد که درش کمی باز بود. چند ثانیه به در اتاق خیره شدم و بالاخره رفتم جلو و آروم وارد اتاقش شدم و دیدم کههههه............
________________________☆
خبب اینم از این پارتتت✨️
پارت ۷ رو بزارم؟
- ۸.۰k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط