{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پدرخوانده :)

پدرخوانده :)
پارت ⁷
ات ویو
خداروشکر حموم رفته بودم....اول یه آرایش خیلی ساده کردم و لباس‌م رو پوشیدم و کیف و اکسسوری هام رو انداختم و یه تاکسی گرفتم و رفتم اونجا....
یه ۳۰ دقیقه ای راه بود وقتی رسیدم روی یکی از صندلی ها نشستم و منتظب موندم که هاری بهم زنگ زد
÷ ات
+ هاریااا چیشده؟
÷ ببخشید نمیتونم بیام به کاری برام پیس اومده
+ آها اوکی اشکالی نداره
÷ ببخشیید بایی
+ باییی
با خودم گفتم حالا که تا اینجا اومدم یه غذا نخورم؟؟ که یهویی بابا رو اینجا دیدم
+ بابااا
_ اتتت اینجا چیکار میکنی دخترر
+حوصله‌م سر رفته بود به دوستم زنگ زدم قرار بود بریم کافه من اومدم ولی اون چند دقیقه پیش زنگ زد گفتش یه کاری براش پیش اومده نمیتونه بیاد
_ عجب
+ اوهومم بابا تو اینجا چیکار میکنی‌؟
_ برای یه پروژه‌ای تو شرکت کار داشتم برگشتنی داشتم می‌اومدم تو رو دیدم اومدم
+ آهاااااا
_ آره
+ بریم خونه
_ آره بریم
+ بابا تو ساعت چند از شرکت میای خونه؟
_ امم خوی بستگی داره بعضی موقع ساعت ۶ بعضی موقع اصن ۱۱ بستگی داره ولی بیشتر موقع ها ۷ یا ۶
+ آهاا
_ خب حالا بریم خونه دیگه
× باوووشه ولی تازه ساعت شیشه هااا
_ بریممم
+ هفف
رسیدیم خونه من لباسام رو عوض کردم آرایشم رو پاک کردم و رفتم پذیرایی خونه







این پارت کم بود ببخشیدااا✨😂
دیدگاه ها (۵)

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

وقتی داداش ناتنیت بود. پارت اول.«ویو ات»سلام من اتم ۱۸ سالمه...

(دلداده) ویو جونگکوک ساعت ۱ بود پس پاشدم رفتم حموم و لباسام ...

رمان :قرار داد سر نوشت

Pat:7اسم: عاشق چشماش شدما.ت . توی راه گوشیم زنگ خورد. اصلا س...

____[The Forbidden Crossing]____

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

رمان: قلب در تاریکی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط