{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Chapter

Chapter:1
Part:51




از مامانش شنیده بود که جونگکوک روز اول فقط می‌خواست چند روز بمونه.

ولی عجیب بود که خونه رو پس نداده بود.
دیار کل این سه هفته پکر بود.
صبح ها دلیلی برای بیدار شدن نداشت.
دیگه قلبش از ذوق و هیجان تند نمی‌زد.
و دیگه تو انتخاب کردن لباساش وسواس نداشت.

برگشته بود به روال قبلی زندگیش.
انگار دوبار جونگکوک تو زندگیش وجود نداشت.

برای پراکنده شدن افکارش سرشو محکم به اینطرف و اونطرف تکون داد.
و مشغول مرتب کردن گلها تو قفسه ها شد‌.

با صدای زنگ متوجه شد کسی وارد مغازه شده.
برگشت و پشت میز شیشه‌ای ایستاد.
پیشبندشو مرتب کردو به فرد روبه روش نگاه کرد.

یه پسر همسن خودش با کلاه و قیافه بامزه و موهایی که رو پیشانیش ریخته شده بود بهش سلام کرد.

دیار سری تکون داد و منتظر به پسر روبه‌رو نگاه کرد.

پسر بعد نگاه کوتاهی به دیار گفت:آمم..یه دسته گل میخواستم..با رز های آبی و سفید..

دیار سری تکون داد و خواست گلهارو بیاره که پسره گفت:برای خواهرم میخام

دیار نگاه کوتاه و متعجبی بهش انداخت و مشغول درست کردن دسته گل شد.
بعد اتمام کارش دورش یه ربان سفید بستو پاپیون آخرش رو زد.

تمام مدتی که داشت دسته گل درسته می‌کرد اون پسر تو مغازه راه می‌رفت و به گل‌ها و دیوار های گل فروشی نگاه میکرد.

حق هم داشت،گل‌فروشی دیار واقعا زیبا بود.

دیار زنگ روی میز رو زد که نشان دهنده اتمام کارش بود.
پسر برگشت و به دسته‌گل نگاهی انداخت.
پسر:خیلی عالی شده..واقعا کارتون حرف نداره‌‌..درست عین سلیقه‌اتون

دیار لبخند زورکی زد تا پسر احساس بدی نگیره.
پسرک کارتشو رو میز گذاشت.
بعد حساب کردن گفت:حتما بازم میام اینجا
و بعد با گذاشتن کلاهش رو سرش از مغازه خارج شد.
دیدگاه ها (۷)

Chapter:1Part:52رو صندلی نشست و کتاب جدیدشو خوند.اسم کتابش "...

Chapter:1Part:53بعد اینکه غذاشونو تموم کردن،دیار در گل‌فروشی...

Chapter:1Part:49جونگکوک انگار تازه به خودش اومده بود._ مدل ا...

Chapter:1Part:48و به این فکر می‌کرد که چقدر اون آدم عوضی و د...

Chapter:1Part:62پشت در آروم سر خورد و رو زمین نشست.خیلی حالش...

Chapter:1Part:55«ده روز بعد»10مارس_مشغول درست کردن دسته گل س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط