چند شاتی از تهیونگ
چند شاتی از تهیونگ...
لعنتی به خودش فرستاد و پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد. زیر لب زمزمه میکرد:
_"لعنتی... ایندفعه اگه دیر برسم، دیگه تمومه!"
جاده رو با سرعت طی میکرد که ناگهان...
پسر جوانی با هدفن سیاه روی گوش، درست از وسط جاده در حال رد شدن بود!
دختر چند بار پشتسرهم بوق زد، اما هیچ واکنشی ندید. دوباره... و دوباره!
با عصبانیت ترمز رو کوبید، صدای جیغ لاستیک ها خیابون رو پر کرد، با غضب پیاده شد، با قدمهای تند سمت پسر رفت و دستبهکمر فریاد زد:
_"هی... آقا!"
_"هیی، با توأم! مگه کری؟!"
اما پسر باز هم بیتفاوت قدم برمیداشت.
دختر از پشت بهش رسید و چند ضربه به شونه اش زد.
پسر برگشت...
موهای مشکیاش توی باد پخش شد، چشمهایی داشت به رنگ شب و صورتی بینقص.
برای لحظهای مکث کرد، بعد نگاهش روی چهرهی عصبانی دختر قفل شد.
نفسش بند اومد... اون دختر—خیلی زیبا بود!
موهای مشکی براق، چشمای آبی مثل دریا، لبهای پفدار و سرخ...
ناخودآگاه لبخند زد.
دختر با حرص گفت:
_"ببینم! اینجا خیابونِ آدمرویه؟ چراغ سبز رو نمیفهمی؟!"
پسر با گیجی سرش رو کمی کج کرد و گفت:
"ببخشید... نمیفهمم چی میگی."
دختر با عصبانیت دستی به موهاش کشید:
_"داری مسخرهم میکنی؟!"
پسر نگاهی به لبهای او کرد، لبخند کمرنگی زد و گفت:
_"نه... راستش من ناشنوا هستم."
چشمای دختر نرم شد.
آه... پس واسه همین بوق ماشین رو نشنیده بود.
با شرمندگی گفت:
_"اوه، ببخش... نمیدونستم."
پسر حرف های دختر رو لبخونی کرد و لب زد:
_"مشکلی نیست... حداقل باعث شد با یه بانوی زیبا برخورد کنم"
گونههای دختر گل انداخت.
با دستپاچگی ساعتش رو نگاه کرد.
لعنتی... خیلی دیرش شده بود!
اما نمیتونست همینجوری ولش کنه وسط جاده.
نگاهی به پسر کرد و گفت:
_"دیرم شده، ولی نمیتونم بذارم اینجا بمونی. ممکنه دوباره اتفاقی برات بیفته...
میخوای برسونمت؟"
پسر با سردرگمی سرش رو کج کرد.
دختر یادش افتاد... اون نمیشنوه!
دستش رو گرفت و با شتاب به سمت ماشین کشید.
پسر با تعجب گفت:
_"داری منو کجا میبری؟"
دختر، نفسنفسزنان و عصبی:
_"چارهای ندارم... فقط ساکت باش و بیا!"
ادامه دارد....
نظر؟
لعنتی به خودش فرستاد و پاش رو بیشتر روی گاز فشار داد. زیر لب زمزمه میکرد:
_"لعنتی... ایندفعه اگه دیر برسم، دیگه تمومه!"
جاده رو با سرعت طی میکرد که ناگهان...
پسر جوانی با هدفن سیاه روی گوش، درست از وسط جاده در حال رد شدن بود!
دختر چند بار پشتسرهم بوق زد، اما هیچ واکنشی ندید. دوباره... و دوباره!
با عصبانیت ترمز رو کوبید، صدای جیغ لاستیک ها خیابون رو پر کرد، با غضب پیاده شد، با قدمهای تند سمت پسر رفت و دستبهکمر فریاد زد:
_"هی... آقا!"
_"هیی، با توأم! مگه کری؟!"
اما پسر باز هم بیتفاوت قدم برمیداشت.
دختر از پشت بهش رسید و چند ضربه به شونه اش زد.
پسر برگشت...
موهای مشکیاش توی باد پخش شد، چشمهایی داشت به رنگ شب و صورتی بینقص.
برای لحظهای مکث کرد، بعد نگاهش روی چهرهی عصبانی دختر قفل شد.
نفسش بند اومد... اون دختر—خیلی زیبا بود!
موهای مشکی براق، چشمای آبی مثل دریا، لبهای پفدار و سرخ...
ناخودآگاه لبخند زد.
دختر با حرص گفت:
_"ببینم! اینجا خیابونِ آدمرویه؟ چراغ سبز رو نمیفهمی؟!"
پسر با گیجی سرش رو کمی کج کرد و گفت:
"ببخشید... نمیفهمم چی میگی."
دختر با عصبانیت دستی به موهاش کشید:
_"داری مسخرهم میکنی؟!"
پسر نگاهی به لبهای او کرد، لبخند کمرنگی زد و گفت:
_"نه... راستش من ناشنوا هستم."
چشمای دختر نرم شد.
آه... پس واسه همین بوق ماشین رو نشنیده بود.
با شرمندگی گفت:
_"اوه، ببخش... نمیدونستم."
پسر حرف های دختر رو لبخونی کرد و لب زد:
_"مشکلی نیست... حداقل باعث شد با یه بانوی زیبا برخورد کنم"
گونههای دختر گل انداخت.
با دستپاچگی ساعتش رو نگاه کرد.
لعنتی... خیلی دیرش شده بود!
اما نمیتونست همینجوری ولش کنه وسط جاده.
نگاهی به پسر کرد و گفت:
_"دیرم شده، ولی نمیتونم بذارم اینجا بمونی. ممکنه دوباره اتفاقی برات بیفته...
میخوای برسونمت؟"
پسر با سردرگمی سرش رو کج کرد.
دختر یادش افتاد... اون نمیشنوه!
دستش رو گرفت و با شتاب به سمت ماشین کشید.
پسر با تعجب گفت:
_"داری منو کجا میبری؟"
دختر، نفسنفسزنان و عصبی:
_"چارهای ندارم... فقط ساکت باش و بیا!"
ادامه دارد....
نظر؟
- ۶۷۳
- ۱۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط