تکپارتی
تکپارتی..!
با قدمهای تند و عصبی، سالن نیمهتاریک را بالا و پایین میرفت. سکوت سنگین خانه بهقدری غلیظ بود که صدای تیکتاک ساعت دیواری به قلبش ضربه میزد. انگشتان سفید و ظریفش زیر دندانهای بیقرارش خراش خورده و از فشار اضطراب، لکههای سرخ خون روی پوست ظریفش نشسته بود.
ساعت از سه نیمهشب گذشته بود.
ناگهان صدای چرخیدن کلید در، مثل شکستن قفسی سنگین، در فضا پیچید. دختر بیاختیار به سمت در دوید، نفسهایش تند و لرزان بود.
پسر وارد شد. موهای سیاه و ژلخوردهاش حالا آشفته و روی پیشانی عرقنشستهاش ریخته بود. پیراهن سفید و اتوکشیدهاش سه دکمه باز داشت، شلخته و بهمریخته، درست مثل خودش.
با قدمهای خسته نزدیک شد، دستهای لرزان دختر قاب صورتش را گرفت. صدای خشدار و پر از خشمِ آمیخته به نگرانیاش در فضا لرزید:
ــ «باز با خودت چیکار کردی؟!»
پسر، با لبخندی کمرمق اما چشمانی غرق در عشق، به او خیره شد. دست دختر را گرفت، آن را آرام پایین آورد و بوسهای نرم و طولانی روی انگشتانش نشاند.
ــ «معذرت میخوام ماهزادم... نگران نباش، من خوبم.»
اشکِ بغضنشسته در چشمهای دختر با خشم ناگهانی آمیخت. قدمی عقب رفت و صدایش از لرزش به عصبانیت بدل شد:
ــ «میدونی ساعت چنده؟ میفهمی من چه حالی شدم؟ حتی به من فکر نمیکنی، به بچهی سهماهه توی شکمم فکر کن!»
پسر به دلخوری شیرینش خندید. همیشه همینطور بود؛ حتی وقتی اخم میکرد یا با صدای لرزان پر از خشمش حرف میزد، برای او زیباترین زن دنیا بود.
دستهای ظریفش را در میان دستان خودش گرفت، محکم و پر از شوق، و بارها بوسه زد.
ــ «این بار آخر بود... قول میدم.»
چشمهای دختر کمی نرم شد، میان نگرانی و امید. با صدایی که هنوز بوی دلخوری داشت، پرسید:
ــ «قول؟»
پسر با لبخندی آرام و مطمئن، نگاهش را در عمق چشمهای او دوخت:
ــ «قول.»
نظر؟..
((درخواستی داشته باشین مینویسم..))
با قدمهای تند و عصبی، سالن نیمهتاریک را بالا و پایین میرفت. سکوت سنگین خانه بهقدری غلیظ بود که صدای تیکتاک ساعت دیواری به قلبش ضربه میزد. انگشتان سفید و ظریفش زیر دندانهای بیقرارش خراش خورده و از فشار اضطراب، لکههای سرخ خون روی پوست ظریفش نشسته بود.
ساعت از سه نیمهشب گذشته بود.
ناگهان صدای چرخیدن کلید در، مثل شکستن قفسی سنگین، در فضا پیچید. دختر بیاختیار به سمت در دوید، نفسهایش تند و لرزان بود.
پسر وارد شد. موهای سیاه و ژلخوردهاش حالا آشفته و روی پیشانی عرقنشستهاش ریخته بود. پیراهن سفید و اتوکشیدهاش سه دکمه باز داشت، شلخته و بهمریخته، درست مثل خودش.
با قدمهای خسته نزدیک شد، دستهای لرزان دختر قاب صورتش را گرفت. صدای خشدار و پر از خشمِ آمیخته به نگرانیاش در فضا لرزید:
ــ «باز با خودت چیکار کردی؟!»
پسر، با لبخندی کمرمق اما چشمانی غرق در عشق، به او خیره شد. دست دختر را گرفت، آن را آرام پایین آورد و بوسهای نرم و طولانی روی انگشتانش نشاند.
ــ «معذرت میخوام ماهزادم... نگران نباش، من خوبم.»
اشکِ بغضنشسته در چشمهای دختر با خشم ناگهانی آمیخت. قدمی عقب رفت و صدایش از لرزش به عصبانیت بدل شد:
ــ «میدونی ساعت چنده؟ میفهمی من چه حالی شدم؟ حتی به من فکر نمیکنی، به بچهی سهماهه توی شکمم فکر کن!»
پسر به دلخوری شیرینش خندید. همیشه همینطور بود؛ حتی وقتی اخم میکرد یا با صدای لرزان پر از خشمش حرف میزد، برای او زیباترین زن دنیا بود.
دستهای ظریفش را در میان دستان خودش گرفت، محکم و پر از شوق، و بارها بوسه زد.
ــ «این بار آخر بود... قول میدم.»
چشمهای دختر کمی نرم شد، میان نگرانی و امید. با صدایی که هنوز بوی دلخوری داشت، پرسید:
ــ «قول؟»
پسر با لبخندی آرام و مطمئن، نگاهش را در عمق چشمهای او دوخت:
ــ «قول.»
نظر؟..
((درخواستی داشته باشین مینویسم..))
- ۱.۱k
- ۱۰ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط