پارت پنجم
پارت پنجم
پرستار:اتاق ۱۱۹
ته :مرسی
راوی:ته به سمت اتاق ۱۱۹ رفت
ته :اوه لیسا و جیسو ورزی اینجا هستن
من جلو تر نرم بهتره
راوی :حدودا یک ربعی صبر کرد
اما دید اعضا نمیرن پس بی خیال شد رفت
هنوز اولین قدم رو برنداشته بود که دست روی
شونه اش حس کرد برگشت دید رزی هست
رزی:کجا میری تهیونگ اومده بودی جنی رو ببینی ؟!؟
ته:راستش اومده بودم ولی روم نشد بیام داخل
رزی : جنی به خاطر اختلافی که سالها پیش بین پدراتون
پیش اومده ناراحته
تهیونگ:چه اختلافی ؟؟؟؟
رزی :سالها پیش وقتی جنی ۱۳ ساله بود پدرتو
به پسرخالش گفت که به پدر جنی بگه که اگه جنی رو تو خیابون
ول کنه بهش پول زیادی میدن وپدر جنی اینکاررو کرد و جنی سالها
توی خیابون زندگی میکرده
روزها بعد جنی داشته تو خیابون دنبال غذا میگشته که متوجه میشه که پدرتو داره به پدرش میگه مادرش رو بیرون کنه و جنی ناراحت میشه تهیونگ جنی از تو نفرت نداره فقط میترسه تو بهش آسیب بزنی اون گذشته ی سختی داره و حق هم داره الان اینجوری باشه اون فقط پیش ما احساس امنیت میکنه اون آقا تنهاست و به محبت احتیاج داره اون هنوز هم تنهاست و ما هر چقدر سعی میکنیم کاری کنیم که گذشته شو فراموش کنه نمیکنه تهیونگ الانم اشکاتو پاک کن گل رو بذار برو فعلا حال روحی جنی خوب نیست
راوی:تهیونگ گل رو گذاشت رفت ساعت حدودا ۴ صبح بود که رسید خونه
همه خواب بودن به جز جونکوک که نگران و آشفته توی پذیرایی قدم میزد
ویو خونه :
ته :س.لام
کوک:علیک کجا بودیییییی میدونی چقد اعضا نگرانت شده بودن تازه خوابیدن بیچاره ها منم که شام هم نخوردم گریه کردی (دستشو رو زیر چونه ته میذاره و سرشو بالا میاره)
ته:کوکی خوابم میاد شب بخیر
کوکی :تا نگی چیی شده نمیذارم بخوابی
ته :به خودم مربوطه (بغضش ترکید)
ادامه دارد......
پرستار:اتاق ۱۱۹
ته :مرسی
راوی:ته به سمت اتاق ۱۱۹ رفت
ته :اوه لیسا و جیسو ورزی اینجا هستن
من جلو تر نرم بهتره
راوی :حدودا یک ربعی صبر کرد
اما دید اعضا نمیرن پس بی خیال شد رفت
هنوز اولین قدم رو برنداشته بود که دست روی
شونه اش حس کرد برگشت دید رزی هست
رزی:کجا میری تهیونگ اومده بودی جنی رو ببینی ؟!؟
ته:راستش اومده بودم ولی روم نشد بیام داخل
رزی : جنی به خاطر اختلافی که سالها پیش بین پدراتون
پیش اومده ناراحته
تهیونگ:چه اختلافی ؟؟؟؟
رزی :سالها پیش وقتی جنی ۱۳ ساله بود پدرتو
به پسرخالش گفت که به پدر جنی بگه که اگه جنی رو تو خیابون
ول کنه بهش پول زیادی میدن وپدر جنی اینکاررو کرد و جنی سالها
توی خیابون زندگی میکرده
روزها بعد جنی داشته تو خیابون دنبال غذا میگشته که متوجه میشه که پدرتو داره به پدرش میگه مادرش رو بیرون کنه و جنی ناراحت میشه تهیونگ جنی از تو نفرت نداره فقط میترسه تو بهش آسیب بزنی اون گذشته ی سختی داره و حق هم داره الان اینجوری باشه اون فقط پیش ما احساس امنیت میکنه اون آقا تنهاست و به محبت احتیاج داره اون هنوز هم تنهاست و ما هر چقدر سعی میکنیم کاری کنیم که گذشته شو فراموش کنه نمیکنه تهیونگ الانم اشکاتو پاک کن گل رو بذار برو فعلا حال روحی جنی خوب نیست
راوی:تهیونگ گل رو گذاشت رفت ساعت حدودا ۴ صبح بود که رسید خونه
همه خواب بودن به جز جونکوک که نگران و آشفته توی پذیرایی قدم میزد
ویو خونه :
ته :س.لام
کوک:علیک کجا بودیییییی میدونی چقد اعضا نگرانت شده بودن تازه خوابیدن بیچاره ها منم که شام هم نخوردم گریه کردی (دستشو رو زیر چونه ته میذاره و سرشو بالا میاره)
ته:کوکی خوابم میاد شب بخیر
کوکی :تا نگی چیی شده نمیذارم بخوابی
ته :به خودم مربوطه (بغضش ترکید)
ادامه دارد......
- ۲۴
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط