𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟴
[ویو تهیونگ]
توی تاکسی نشسته بودم و به خیابونهای پاریس نگاه میکردم. برف ملایمی میبارید و برفپاککنها با صدای منظمی روی شیشه حرکت میکردن. در همین لحظه، گوشی توی دستم شروع کرد به لرزیدن. روی صفحه، اسم "پدر" روشن و خاموش میشد.
پوزخند بلندی زدم. کاملا مشخص بود که هواپیما بلند شده و لارا بالاخره فضولیش گل کرده.
انگشتم رو روی صفحه کشیدم و بدون ذرهای تردید، تماس رو ریجکت کردم. بعد از اون، بلافاصله سیمکارتم رو از گوشی بیرون آوردم، شیشهی تاکسی رو پایین دادم و سیمکارت رو وسط خیابون پرت کردم.
پدرم فکر میکرد میتونه با مشت و تهدید من رو با خودش به لندن ببره، اما فراموش کرده بود که من پسرِ خودشم و نقش بازی کردن و فریب دادن رو از خودش یاد گرفتم.
دستم رو روی ساک دستی چرمی مشکی رنگی که کنارم روی صندلی بود، کشیدم. زیپش رو کمی باز کردم؛ بستههای پول نقد درون ساک به ردیف چیده شده بودن..
دیشب بعد از اون دعوا، تا خودِ صبح نخوابیده بودم. خوب میدونستم اولین کار پدرم بعد از فهمیدن فرار من، مسدود کردن تموم حسابهای بانکی، کارتهای اعتباری و قطع کردن دسترسیهای مالیام هست.
برای همین، کلهی سحر به چندتا شعبهی بانکها که از قبل حسابهای شخصی و جدا داشتم سر زده بودم و تموم سرمایهام رو به صورت نقد بیرون کشیده بودم.
تاکسی جلوی یه هتل کوچیک، دنج و بسیار شیک در یه محلهی قدیمی نگه داشت.
اینجا کاملا با هتل لوکس ریتز که خانوادهام میشناختن تفاوت داشت.
کرایهی راننده رو حساب کردم و با ساکم وارد لابی هتل شدم. بوی عطر چوب و قهوه فضا رو پر کرده بود.
دختر جوانی پشت میز پذیرش ایستاده بود و با لبخند به من نگاه کرد.
_روز بخیر. چطور میتونم کمکتون کنم؟
کلاه ام رو کمی بالا دادم و با لحنی آروم گفتم..
تهیونگ:یک اتاق برای امشب میخوام.
دختر نگاهی به ظاهر شیک اما خستهی من و بعد به بستهی اسکناسی که روی میز گذاشتم انداخت. لبخندی زد و کلید اتاق رو به دستم داد.
_حتما آقا..اتاق شماره ۳۰۴ در طبقه سوم برای شماست. اقامت خوشی داشته باشید.
کلید رو گرفتم و بالا رفتم. وارد اتاق شدم؛ یه اتاق دنج با یه تخت بزرگ و یه پنجره رو به خیابون بود.
ساک رو روی زمین گذاشتم، پالتوم رو درآوردم و به سمت پنجره رفتم. به خیابون زل زدم.
خسته بودم، گوشهی لبم از مشت دیشب پدرم هنوز کمی میسوخت، اما برای اولینبار تو زندگیام حس میکردم که دارم برای خودم نفس میکشم.
زیر لب زمزمه کردم..
تهیونگ: دیگه هیچکس نمیتونه منو از تو جدا کنه ا.ت..بهت قول میدم.
حمایت فراموش نشه🍀🫶🏻
𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟴𝟴
[ویو تهیونگ]
توی تاکسی نشسته بودم و به خیابونهای پاریس نگاه میکردم. برف ملایمی میبارید و برفپاککنها با صدای منظمی روی شیشه حرکت میکردن. در همین لحظه، گوشی توی دستم شروع کرد به لرزیدن. روی صفحه، اسم "پدر" روشن و خاموش میشد.
پوزخند بلندی زدم. کاملا مشخص بود که هواپیما بلند شده و لارا بالاخره فضولیش گل کرده.
انگشتم رو روی صفحه کشیدم و بدون ذرهای تردید، تماس رو ریجکت کردم. بعد از اون، بلافاصله سیمکارتم رو از گوشی بیرون آوردم، شیشهی تاکسی رو پایین دادم و سیمکارت رو وسط خیابون پرت کردم.
پدرم فکر میکرد میتونه با مشت و تهدید من رو با خودش به لندن ببره، اما فراموش کرده بود که من پسرِ خودشم و نقش بازی کردن و فریب دادن رو از خودش یاد گرفتم.
دستم رو روی ساک دستی چرمی مشکی رنگی که کنارم روی صندلی بود، کشیدم. زیپش رو کمی باز کردم؛ بستههای پول نقد درون ساک به ردیف چیده شده بودن..
دیشب بعد از اون دعوا، تا خودِ صبح نخوابیده بودم. خوب میدونستم اولین کار پدرم بعد از فهمیدن فرار من، مسدود کردن تموم حسابهای بانکی، کارتهای اعتباری و قطع کردن دسترسیهای مالیام هست.
برای همین، کلهی سحر به چندتا شعبهی بانکها که از قبل حسابهای شخصی و جدا داشتم سر زده بودم و تموم سرمایهام رو به صورت نقد بیرون کشیده بودم.
تاکسی جلوی یه هتل کوچیک، دنج و بسیار شیک در یه محلهی قدیمی نگه داشت.
اینجا کاملا با هتل لوکس ریتز که خانوادهام میشناختن تفاوت داشت.
کرایهی راننده رو حساب کردم و با ساکم وارد لابی هتل شدم. بوی عطر چوب و قهوه فضا رو پر کرده بود.
دختر جوانی پشت میز پذیرش ایستاده بود و با لبخند به من نگاه کرد.
_روز بخیر. چطور میتونم کمکتون کنم؟
کلاه ام رو کمی بالا دادم و با لحنی آروم گفتم..
تهیونگ:یک اتاق برای امشب میخوام.
دختر نگاهی به ظاهر شیک اما خستهی من و بعد به بستهی اسکناسی که روی میز گذاشتم انداخت. لبخندی زد و کلید اتاق رو به دستم داد.
_حتما آقا..اتاق شماره ۳۰۴ در طبقه سوم برای شماست. اقامت خوشی داشته باشید.
کلید رو گرفتم و بالا رفتم. وارد اتاق شدم؛ یه اتاق دنج با یه تخت بزرگ و یه پنجره رو به خیابون بود.
ساک رو روی زمین گذاشتم، پالتوم رو درآوردم و به سمت پنجره رفتم. به خیابون زل زدم.
خسته بودم، گوشهی لبم از مشت دیشب پدرم هنوز کمی میسوخت، اما برای اولینبار تو زندگیام حس میکردم که دارم برای خودم نفس میکشم.
زیر لب زمزمه کردم..
تهیونگ: دیگه هیچکس نمیتونه منو از تو جدا کنه ا.ت..بهت قول میدم.
حمایت فراموش نشه🍀🫶🏻
- ۶.۱k
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط