{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مسافرت

مسافرت


روز سفر آغشته شده به خستگی می‌رسد ، و باید خسته مسافری باشیم تا پذیرفته و مفتخر دیدن جالب ترین ها شویم .
زیرا هرگز نمی‌توان کوه ها را با تن سرحال رصد کرد ، نمی‌توان از پشت چشمانی که آشفته نیستند ، دشت ها را پیمود وآنقدر باید عصبی باشیم که شورشی خون آلود روی پیشانی مان رخ دهد ، بین سلول های عصبی ای که دیگر نمی‌توانند خودشان را نگاه دارند ...
و در مرز فروپاشی ، سفر جلو می آید و لبخندی تحویل میدهد ، باید وقتی دستش را میگیریم تا همسفرش شویم ، چیزی برای از دست دادن نداشته باشیم ...
دیدگاه ها (۰)

معدن را فراموش کن پیر مرد دوستِ پیر من ...بیا بریم .امروز هم...

چه درد آور است قیافه اش وقتی عصبی هستم .جهان را میگویم ...مه...

نور می‌خیزد از پشت پنجره ای ، به سمت باغی تناور .که شاید زیب...

سرما و گرما ، هردو ...گاهی به هم نزدیک می‌شوند ، آنقدر نزدیک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط