آن روزهایی که وقتی خودت را مرور می کنی می بینی بی دفاع تر
آن روزهایی که وقتی خودت را مرور می کنی می بینی بی دفاع ترین موجود دنیا در برابر زخم زبان های نزدیکانت بوده ای،
روزهایی که دوست داری بروی درِ خانه ی تک به تکِ کسانی که دلت را شکسته اند را بزنی و بِکِشیِشان دم در و چشم در چشمشان فقط بگویی:"حلالتان نمیکنم" و بعد راهت را بگیری و برگردی!
با آن روزهایی که می زند به سرت که بروی در کمد و هر چه نوشته داری را بیاوری و پاره کنی و بعد بنشینی روی همان کاناپه ی همیشگی و قلم به دست با خط نستعلیق روی سردر زندگیت بنویسی"پایان"
با آن روزهایی که دوست داری بیست و چهار پله را بالا بروی و روی بامِ خانه زیر آسمان دراز بکشی و فقط با چشم با همانی که پشت ابر هاست درد و دل کنی،
روزهایی که دوست داری بی رحم شوی و روی همان کاناپه ی همیشگی فقط بِبُری.
روی صحبت من با همین روزهاست!
همین...!
روزهایی که دوست داری بروی درِ خانه ی تک به تکِ کسانی که دلت را شکسته اند را بزنی و بِکِشیِشان دم در و چشم در چشمشان فقط بگویی:"حلالتان نمیکنم" و بعد راهت را بگیری و برگردی!
با آن روزهایی که می زند به سرت که بروی در کمد و هر چه نوشته داری را بیاوری و پاره کنی و بعد بنشینی روی همان کاناپه ی همیشگی و قلم به دست با خط نستعلیق روی سردر زندگیت بنویسی"پایان"
با آن روزهایی که دوست داری بیست و چهار پله را بالا بروی و روی بامِ خانه زیر آسمان دراز بکشی و فقط با چشم با همانی که پشت ابر هاست درد و دل کنی،
روزهایی که دوست داری بی رحم شوی و روی همان کاناپه ی همیشگی فقط بِبُری.
روی صحبت من با همین روزهاست!
همین...!
- ۱.۴k
- ۱۲ تیر ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط