Part 3
به دیوار تکیه داد و دستانش را روی سینهاش ضربدری کرد.
از دیوار فاصله گرفت و یک قدم نزدیکتر شد، بوی ویسکی و ادکلنش شدیدتر میشد.
جونگکوک: "داری حسابی ورزشکار میشی. درست مثل پدرت."
حرفش معمولی بود، اما خیلی بهت برخورد. پدرت واقعاً ورزشکار نبود.
حالت چهرهات کمی تغییر کرد و او متوجه تغییر شد. ابرویش را بالا انداخت.
جونگکوک: "چیزی شده؟ فکر کردم به این افتخار میکنی."
صدایش رگههایی از کنجکاوی داشت، آمیخته با چیز دیگری - شاید فهمیدن.
ا،ت = آقای جئون من میتونم برم
لحظهای تو را بررسی کرد، نگاهش تیز و حسابگرانه بود. آتشِ سوسوزن روی صورتش سایه انداخته بود.
جونگکوک: "دیر شده. اما بله، میتوانی بروی. فقط در راه مراقب باش."
به ساعتش نگاه کرد، سپس با اخم ملایمی اضافه کرد "جنی اینجا میماند."
حرف ماندن جنی قلبت را فرو ریخت. میدانستی که باید تنهایی خانه را بگردی و از نگاههای تیزبین او و دخترش دوری کنی.
جونگکوک: "زیاد طولش نده.به سمت در اشاره کرد، لحنش قاطع بود اما نامهربان نبود.
سرت را تکان دادی و خواستی بروی، اما قبل از اینکه به آستانه در برسی، او صدایت زد.
،جونگکوک :ا."ت
صدایش آرام بود، تقریباً هشدار دهنده
ا،ت=بله
او منتظر ماند تا تو به سمتش برگردی، چشمانش پر از انرژی بود.
جونگکوک: "یادت باشه در مورد سرد بودن چی گفتم. نذار آب روی تو بمونه."
در کلماتش رگههایی از نگرانی وجود داشت، هرچند سعی میکرد آن را با رفتار جدی همیشگیاش بپوشاند.
او دوباره سر تکان داد، از پاسخ تو راضی بود. میتوانستی سنگینی نگاهش را حس کنی وقتی که دوباره برگشتی تا بروی، این بار با اکراه بیشتر.
جونگکوک: "و به جنی بگو که بعد از تو در را قفل کند."
دستور ساده بود، اما پیام ضمنی مسئولیتپذیری را در خود داشت.
از دیوار فاصله گرفت و یک قدم نزدیکتر شد، بوی ویسکی و ادکلنش شدیدتر میشد.
جونگکوک: "داری حسابی ورزشکار میشی. درست مثل پدرت."
حرفش معمولی بود، اما خیلی بهت برخورد. پدرت واقعاً ورزشکار نبود.
حالت چهرهات کمی تغییر کرد و او متوجه تغییر شد. ابرویش را بالا انداخت.
جونگکوک: "چیزی شده؟ فکر کردم به این افتخار میکنی."
صدایش رگههایی از کنجکاوی داشت، آمیخته با چیز دیگری - شاید فهمیدن.
ا،ت = آقای جئون من میتونم برم
لحظهای تو را بررسی کرد، نگاهش تیز و حسابگرانه بود. آتشِ سوسوزن روی صورتش سایه انداخته بود.
جونگکوک: "دیر شده. اما بله، میتوانی بروی. فقط در راه مراقب باش."
به ساعتش نگاه کرد، سپس با اخم ملایمی اضافه کرد "جنی اینجا میماند."
حرف ماندن جنی قلبت را فرو ریخت. میدانستی که باید تنهایی خانه را بگردی و از نگاههای تیزبین او و دخترش دوری کنی.
جونگکوک: "زیاد طولش نده.به سمت در اشاره کرد، لحنش قاطع بود اما نامهربان نبود.
سرت را تکان دادی و خواستی بروی، اما قبل از اینکه به آستانه در برسی، او صدایت زد.
،جونگکوک :ا."ت
صدایش آرام بود، تقریباً هشدار دهنده
ا،ت=بله
او منتظر ماند تا تو به سمتش برگردی، چشمانش پر از انرژی بود.
جونگکوک: "یادت باشه در مورد سرد بودن چی گفتم. نذار آب روی تو بمونه."
در کلماتش رگههایی از نگرانی وجود داشت، هرچند سعی میکرد آن را با رفتار جدی همیشگیاش بپوشاند.
او دوباره سر تکان داد، از پاسخ تو راضی بود. میتوانستی سنگینی نگاهش را حس کنی وقتی که دوباره برگشتی تا بروی، این بار با اکراه بیشتر.
جونگکوک: "و به جنی بگو که بعد از تو در را قفل کند."
دستور ساده بود، اما پیام ضمنی مسئولیتپذیری را در خود داشت.
- ۴۷۹
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط