{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خاطرات یک آرمی فصل پارت

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۴۰




همچنان از دید تهیونگ😂💔



چشامو باز کردم که نوره زیاد چشمو زد..
ته: اهههه! خورشید یه بار مردونگی کن و انقدر خشن منو بیدار نکن! بخدا دتستان داریم صبح ها با تو..
از حرف خودم، خودم خنده‌ام گرفت!
چقدر خوشمزه‌بازی درمیارم اول صبحی!
از رو تخت بلند شدمو آبی به سر و صورتم زدم.
هنوز از دیشب زیره چشام پف کرده بود.
خودکشی کرده بودم! انگار چشام عرق کردن! جررر
تصمیم گرفتن با یه دوش آبگرم یکم حالمو سر جاش بیارم!
شیرآب رو باز کردم.
قطرات آب گرم قلقلکم میداد! واقعا حالمو جا آورد.
از تو حموم اومدم بیرونو موهامو با سشوار خشک کردم.
یک پیراهن چارخونه ای قرمز با یه شلوار لی مشکی پوشیدمو عطر مردونه‌ ی تلخمو زدم!
تو آینه به خودم نگاه کردم.. نه چارخونه هم بد نیس.. بهم میاد! (به تو همه‌چی میادد!♡) اه.. تو کی هستی؟ (کی من؟ عاممم هیچی نویسنده‌ام!) پس تو همونی هستی که وانیا باهاش حرف میزنهه.. مارو باش میخواستیم واسه اینکاراش یه سر ببریمش تیمارستان! (خب.. عاممم.. آره دیگه!) خوبی؟ سلامتی؟ چخبرا؟ (هیچی ته! ما به موهای فره تو گرفتار شدیم!) خخ.. اسمت چیه؟ (بنده تیانا تشریف دارم!) آهاا.. میگم تیانا، میشه یه لطفی در حقم بکنی (وااااییییی! تهیونگ ازم میخواد براش لطف بکنمممم! تو جونمم بخواه! جونمم تقدیمت میکنمممم..) خب نه در اون حد هم نه! فقط..
کوک: تهیونگ؟؟؟
ته: هاا؟ بله؟
کوک: داری با کی حرف میزنی؟
ته: کی من؟؟ عاممم با خودم!
کوک: آها.. باشه.. پس ادامه بده!
اینو گفت و در رو بست.
تک خنده ای کردمو از اتاق خارج شدم.
ته: سلاااام اهل خانه! وانیا کجاست؟
جیم: تو اول یه صبح بخیری بگو! یه حرفی بزن! بعد سراغ اون جانوره دوپا رو بگیر!
جین: ما اینجا وانیا نداریم!
ته: اههه.. منظورم وانی‌عه!
شوگا: خخخ.. آقا مانی رو میگه!
اعضا باهم خندیدنو دوباره مشغول کارشون شدن
ته: اول صبحی خوب کیف‌تون کوکه! میگم وانی کوش؟
جیم: پیش دوست دخترش..
ته: دوست دختررررش؟؟؟؟
کوک: اوهوم.. ماشالله زیاد هم هستن!
هوپ: کوکی میبینم مسلمان شدی ماشالله ماشالله میکنی!
کوک: خخ.. نه بابا اینو که هی وانی میگه منم تو ذهنم مونده!
ته: خب حالا کی میاد؟
شوگا: بابا بذار با دخترا بره عشق و حال کنه چیکارش داری؟
ته: نه نمیگم نکنه که! کلی گفتم
کوک: انشالله روزهای بعد از باران!
شوگا: کوک اشتباه گفتی!
کوک: اه جدی؟ اوففف! فارسی هم سخته‌هاا!
شوگا: نه تلفظت خوب بود. حرفت بی ربط بود!
کوک: اه مگه چی بود؟!
ته: باشه‌باشه! من دیگه برم..
نامجون: کجا به سلامتی؟
ته: زود میام! فعلا..
کوک: خدا به همرات جوون..
شوگا: کوکی این حرفای پیرمردی چیه یاد گرفتی؟
کوک: حالا من بزرو دارم فارسی حرف میزنم تو هم هی گند بزن به ذوقم!
خنده ی آرومی کردمو از خونه خارج شدم
...
.
.
.
.
.
.
دیدگاه ها (۱۹)

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۴۱از دید وانیابا دهن باز به لیسا ن...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت آخردوباره منو سرگردونی توی خیابون ...

هفت معشوقه فصل ۱ پارت ۴+خب.. عامم میشه حداقل رو زمین بخوابی؟...

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت ۳۹از دید تهیونگدیگه هیچی برای از د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط