خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت آخر

خاطرات یک آرمی فصل ۴ پارت آخر



دوباره منو سرگردونی توی خیابون هایی که هیچوقت تموم نمیشن!
صداهایی که توی سرم هیچوقت قطع نمیشن!
شبایی که انگار دلشون نمیخواد تموم بشن..
قشنگ دارم معنیه تنهایی رو حسش میکنم..
گوشیمو روشن کردم، ((۹ شب))
واسه خونه رفتن زیادی زوده.. البته اگه اون خونه واقعا ارزش رفتن رو داشته باشه
گوشیمو خاموش کردم.. حوصله‌ی زنگ های پی در پی اعضا رو نداشتم! شاید بهم بگین خیلی سنگ‌دلم! ولی دیگه فکر نکنم خبری از دل باشه که سنگ بودنشم مهم باشه..


دره بار رو باز کردم
هوا دودآلود بود و صدای موزیک بیش از حد بلند..
اهل اینجور جاها نبودم ولی، شاید یه سیخونک بود!
یک پسر.. تو مکان درست!
یه‌جایی که شاید بشه از هیاهوی شهر دور موند و به خود اتکا کرد.‌
یه جایی که بشه به هیچ‌چیز و هیج‌کس فکر نکرد..
به سمت میزه بار رفتم..
دختری لوند با موهای بلوند یه لبخند مسخره تحویلم داد.
+سلام پسره خوشتیپ.. چی بدم خدمتتون؟
_ویسکی، لطفاً!
برام پیکی پر کرد و گذاشت جلوم
مینوشیدمو به رقص دختر و پسرهای جوون نگاه میکردم..
تا حالا به مشروب لب هم نزده بودم.. اما امشب واسه تنوع چیزه جالبی بود!
واسه امشب اون مزه ی عجیب و تلخ جاشو با شیرین ترین چیزی که تا حالا خورده بودم عوض کرده بود..
مانی جاشو با وانی پر کرده بود..
گاهی وقتا لازمه که خودت نباشی! واقعاً لازمه..‌.


_ی..یکی دیگه!
+زیاده روی نیست!؟
چشامو باریک کردمو به چشمای خاکستریش چشم دوختم.
خودش متوجه ی نیازم شد و سریع لیوانو پرش کرد.
توی یه لحظه تمام محتویاتش رو سر کشیدم!
بیخیالی عجیبی بهم دست داده بود..
پس این مستیه؟! هه.. چه حسه آشنایی..
چندتا دختر با لباسای افتضاح بهم نزدیک شدن..
هوشیاری کاملی نداشتم ولی لباسای تنشون خبر از یه مصیبت میدادن!
=میخوای همراهیت کنیم بیبی؟!
+آ...ن..نه!
÷نه؟؟.. مطمئنی؟!
خنده ی مستانه‌ای سر دادمو خودمو زدم به نفهمیدن!
نه.. واقعا دیگه هیچ کنترلی توی رفتارم نداشتم!
منو به سمت اتاقی بردن.. تازه به حقیقت تلخی که پشت لباسام مخفی شده بود پی بردم! تازه فهمیدم اگه بفهمن موضوع چیه چقدر برام بد میشه! اما خیلی دیر شده بود.. خیلی دیر!
*پایان فصل ۴*
..
..
..


من باز یه چند وقت نبودمو کارم یکم طول کشید😂💔.. صاری گشنگام:"


..
..
..
دیدگاه ها (۶۲)

خب دیگه وقت رفتنه.. از روزی که اومدم اینجا واقعا خیلی

https://wisgoon.com/v/IQMB6WUJYOhttps://wisgoon.com/namoteva...

https://wisgoon.com/mobina.onehttps://wisgoon.com/v/UGOQ5XRA...

صداهایی که هر لحظه تو ذهنمن: ...

دلبرِ چشم‌قشنگِ من…بورکِ نازِ من 🧿بعضی آدما یه جوری وارد زند...

این کاور تکپارتی جیمینه اگه درخواست در باره ی تکپارتی جونگ ک...

گاهی رسیدن به آرزوهامون بیشتر از چیزی که فکر می‌کنیم زمان می...

《سلام فرشته هام خوبین♡》《اومدم باهاتون یکم حرف بزنم میگم دیرو...

پارت پنجم: پچ‌پچِ نجاتتاریکیِ اون اتاق، مثلِ یه هیولایِ بزرگ...

قرار بود یه فرشته بکشم که نه شبیه پسرا باشه نه شبیه دخترا می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط