سناریو
#سناریو
وقتی میمیری²/²
"جونگ کوک"
حدودا دوساعتی از دعواتون گذشته بود و جونگ کوک با کلافگی هی به ساعت نگاه میکرد...
باورش نمیشد... انتظارشو نداشت بخاطر همچین مسئله ای از دستش عصبانی باشی و نصفه شب از خونه بری...
ولی خب...توئم حق داشتی!
تو کسیو نداشتی و تنها کسی که حالتو خوب میکرد و بهت ارامش میداد جونگ کوک بود...
تو نیاز به توجه جونگ کوک داشتی...
جونگ کوک این چند روز اصلا بهت توجهی نمیکرد و همیشه مشغول انجام کارای شرکت بود..
خیلی عصبی بود....اون واقعا قصد بدی نداشت و برای اینکه زندگی خوبیو برات به رقم بزاره مجبور بود... ولی تو فقط نیاز به محبت و وقت گذروندن با جونگ کوک رو داشتی و اصلا شهرت و پول برات مهم نبود تنها چیزی که برات ارزش داشت جونگ کوک بود...
جونگ کوک چند بار بهت زنگ زده بود ولی اهمیتی نمیدادی و تماسو قطع میکردی...
پشت سر هم بهت تکست میداد ولی تو حتی یه پیامشم سین نمیکردی...
دیگه نتونست تحمل کنه برای همین سوییچ ماشینو برداشت و از خونه بیرون رفت...
از خودش متنفر بود... استرس کل وجودشو فرا گرفته بود و دستاش سرد بودن...چطور تونست توی این سرما و نصفه شب بزاره که از خونه بری؟؟ چرا همون موقع که از در خروجی داشتی میرفتی دستتو نگرفت و جلوتو نگرفت؟؟
از وجدان داشت و همش نگران تو بود...
سرعت ماشین خیلی زیاد بود و همه خیابونای سئول رو زیر و رو کرد ولی پیدات نکرد و خبری ازت نبود... بغض بدی گلوشو گرفته بود
همینطوری که رانندگی میکرد نگاهش به ماشین آشنایی افتاد... خودش بود... اون... اون ماشین تو بود! ولی...ولی اون ماشین..چپ شده بود و خیلی داغون شده بود...
جونگ کوک با دیدن اون صحنه چشماش اشکی شد و یلحظه حس کرد که قلبش نمیزنه...
چشماشو روهم فشرد و دوباره نگاه کرد...
نه.... اون خیالاتی نشده بود...ا/ت... واقعا تصادف کرده بود... سریع از ماشین پیاده شد و با عربده و گریه سمت ماشینت اومد...
شیشه ماشینت خونی شده بود و شکسته بود...
جونگ کوک سریع در ماشین رو باز کرد و با دیدن جسم خونی و بی جونت با زانو افتاد زمین و آروم تورو از ماشین بیرون اورد و تورو توی بغلش گرفت پسرک دستشو نوازش وار روی صورت لطیف و خونی دختر کشید....واونو توی بغلش فشرد و با تمام وجود گریه میکرد....
نمیتونست... جئون نمیتونست صحنه ای که دیده رو باور کنه.... ای کاش یه خواب بود... ی... یعنی فرشته کوچولوش انقدر سریع به خواب ابدی رفته و ترکش کرده؟؟ اخه چرا؟؟
وقتی میمیری²/²
"جونگ کوک"
حدودا دوساعتی از دعواتون گذشته بود و جونگ کوک با کلافگی هی به ساعت نگاه میکرد...
باورش نمیشد... انتظارشو نداشت بخاطر همچین مسئله ای از دستش عصبانی باشی و نصفه شب از خونه بری...
ولی خب...توئم حق داشتی!
تو کسیو نداشتی و تنها کسی که حالتو خوب میکرد و بهت ارامش میداد جونگ کوک بود...
تو نیاز به توجه جونگ کوک داشتی...
جونگ کوک این چند روز اصلا بهت توجهی نمیکرد و همیشه مشغول انجام کارای شرکت بود..
خیلی عصبی بود....اون واقعا قصد بدی نداشت و برای اینکه زندگی خوبیو برات به رقم بزاره مجبور بود... ولی تو فقط نیاز به محبت و وقت گذروندن با جونگ کوک رو داشتی و اصلا شهرت و پول برات مهم نبود تنها چیزی که برات ارزش داشت جونگ کوک بود...
جونگ کوک چند بار بهت زنگ زده بود ولی اهمیتی نمیدادی و تماسو قطع میکردی...
پشت سر هم بهت تکست میداد ولی تو حتی یه پیامشم سین نمیکردی...
دیگه نتونست تحمل کنه برای همین سوییچ ماشینو برداشت و از خونه بیرون رفت...
از خودش متنفر بود... استرس کل وجودشو فرا گرفته بود و دستاش سرد بودن...چطور تونست توی این سرما و نصفه شب بزاره که از خونه بری؟؟ چرا همون موقع که از در خروجی داشتی میرفتی دستتو نگرفت و جلوتو نگرفت؟؟
از وجدان داشت و همش نگران تو بود...
سرعت ماشین خیلی زیاد بود و همه خیابونای سئول رو زیر و رو کرد ولی پیدات نکرد و خبری ازت نبود... بغض بدی گلوشو گرفته بود
همینطوری که رانندگی میکرد نگاهش به ماشین آشنایی افتاد... خودش بود... اون... اون ماشین تو بود! ولی...ولی اون ماشین..چپ شده بود و خیلی داغون شده بود...
جونگ کوک با دیدن اون صحنه چشماش اشکی شد و یلحظه حس کرد که قلبش نمیزنه...
چشماشو روهم فشرد و دوباره نگاه کرد...
نه.... اون خیالاتی نشده بود...ا/ت... واقعا تصادف کرده بود... سریع از ماشین پیاده شد و با عربده و گریه سمت ماشینت اومد...
شیشه ماشینت خونی شده بود و شکسته بود...
جونگ کوک سریع در ماشین رو باز کرد و با دیدن جسم خونی و بی جونت با زانو افتاد زمین و آروم تورو از ماشین بیرون اورد و تورو توی بغلش گرفت پسرک دستشو نوازش وار روی صورت لطیف و خونی دختر کشید....واونو توی بغلش فشرد و با تمام وجود گریه میکرد....
نمیتونست... جئون نمیتونست صحنه ای که دیده رو باور کنه.... ای کاش یه خواب بود... ی... یعنی فرشته کوچولوش انقدر سریع به خواب ابدی رفته و ترکش کرده؟؟ اخه چرا؟؟
- ۷.۴k
- ۰۵ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط