Part

#Part41



ولی با دیدن فردی که نشسته بود و خستگی از سر روش می‌بارید
چنان ذوقی کردم که از من بعید بود ...
با ارنجم دوبار زدم پهلو یاشار که با غیض برگشت سمتم :
- چته ؟
با ذوق گفتم :
- اونجارو ! سهیل هم اینجاست !
یه نگاه به سهیل انداخت دور دهنش و‌ با دستمال پاکش کرد و ریلکس نوشابه اشو خورد :
- خب ؟!
زیر لب گفتم :
- خب به جمالت ...
پاشدم و رفتم پیشش عجیب بود که انقدر باهاش صمیمی شدم ...
- چطوری پسر ! خوبی ؟
# سهیل
امروز کلی بیمار داشتم و از اون ور دانشگاه ...
با یاشار هم که قهر بودم حسابی خسته شده بودم و تموم تنم کوفته بود ...
دیگه حال غذا پختن نداشتم و اومدم بودم تو یکی از رستوران های دربند ...
داشتم غذا مو میخوردم که با صدای دختری دست کشیدم :
- چطوری پسر ! خوبی؟
با دیدن هلیا لبخند بیجونی زدم:
- سلام هلیا خانم ! خوبی شما ؟ چخبر ...
اومد و رو صندلی کنارم نشست :
- ممنون منم خوبم ... اومده بودیم رستوران تورو دیدم گفتم بیام پیشت
- نمیخوری غذا ؟
- نه ممنون .
- نیستی ؟!
- سرم شلوغه دانشگاه دارم از یاشار هم ناراحتم ...
-
دیدگاه ها (۳)

#Part42- دعواتون شده ؟ آخه... انگار یاشار هم‌ ناراحته چون وق...

#Part43- بچه برو اونور خستم کار دارم باید برم خونه ...- خونه...

#Part40#هلیا - بفرمایید سوار شید آقا علیهان و بعد دستمو گرفت...

#Part39#هلیا کلاه مشکی و شلوار کارگو و پیرهن چارخونه سفید طو...

رمان بغلی من پارت ۱۲۱و۱۲۲و۱۲۳ارسلان: محکم گوشه ای از ل*شو بو...

از ماشین پیاده شدیم و رفتیم تو خونه ساعت دوی شب بود ولی با ا...

فیلیکسخب الان یجورایی یه سال گذشته و من روز به روز دارم بیشت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط