Chapter
Chapter:1
Part:14
نفس دیار برای لحظهای متوقف شد.
نفس های گرمش و کنار گردنش احساس کرد.
تا حالا یه مرد تا این حد نزدیکش نشده بود.
جونگکوک همونطور که از بالای کابینت دو تا ماگ بر می داشت در گوش دیار زمزمه کرد:قهوه میخوری؟
دیار یه لحظه به خودش اومد خواست با عقب رفتن، جونگکوکو از خودش دور کنه.
ولی متاسفانه جونگکوک از جاش تکون نخورد و باس**ن دیار به جلوی جونگکوک چسبید.
یهو چشماشو درشت کرد و تو دلش به خودش فهش داد..قلبش تندتر از قبل زده شد.
جونگکوک سوالی به لمس بدن هاشون نگاه کرد و بعد نیشخندی از روی شیطنت زد.
ماگ هارو برداشته بود، و با حس خجالت کشیدن دیار ازش دور شد.
به سمته قهوه ساز رفت و ماگ هارو زیرش گذاشت.
دیار سرشو به اطرافش تکون داد و تمرکزشو بدست آورد.
زیر گازو خاموش کرد و به سمت در رفت.
صدای جونگکوکو از پشتش شنید:کجاا؟..دارم قهوه میریزم برات.
دیار با دیدن قهوه هوسشو کرد.
به سمتش تو آشوزخونه رفت.
جونگکوک قهوشو به سمتش گرفت.
_بفرما..تلخ یا شیرین.
دیار فقط نگاهش میکرد.
جونگکوک انگار فهمید و گفت:پس شیرین دوست داری
شکرو تو لیوانش ریخت و به دست دیار داد.
دیار آروم فوتش کرد و خورد.
ولی نمیدونست هنوزم داغه.
زبونش سوخت و چهرش درهم رفت.
جونگکوک که تا حالا خیره بود بهش از شدت کیوت شدنش خیلی جلوی خودشو گرفت تا نخنده برای همین سرشو برگردوند اون طرف.
دیار که حالا سوختگیش کمتر شده بود ادامه قهوشو خورد.
جونگکوک به خوردن قهوه ادامه داد و گفت:راستی چندسالته؟
دیار خواست دفترچه اش رو بیرون بیاره تا بنویسه ولی جونگکوک مانع شد.
_نمیخواد..من میگم تو سرتو پایین بیار.
دیار تأیید کرد.
_۲۰ سالته؟
دیار سرشو به عنوان نه بالا برد.
_۶ سالته؟
دیار پوکر فیس نگاهش کرد که جونگکوک خندید.
دوباره پرسید:۱۹ سالته؟
دیار سرشو تند تند بالا پایین کرد و دست زد.
جونگکوک خندید و گفت:حق داری قهوه تلخ نخوای..هنوز کوچولویی..کوچولو ها باید شیرین بخورن
دیار راجب سنش کنجکاو شد که جونگکوک از صورتش اینو خوند.
_من 28 سالمه بچه
دیار تعجب کرد..چون بهش نمیخورد سنش انقدر باشه.
اینم کادوعه من به شما چون خیلی حمایت کردین تو یه روز عشقای من🤍
Part:14
نفس دیار برای لحظهای متوقف شد.
نفس های گرمش و کنار گردنش احساس کرد.
تا حالا یه مرد تا این حد نزدیکش نشده بود.
جونگکوک همونطور که از بالای کابینت دو تا ماگ بر می داشت در گوش دیار زمزمه کرد:قهوه میخوری؟
دیار یه لحظه به خودش اومد خواست با عقب رفتن، جونگکوکو از خودش دور کنه.
ولی متاسفانه جونگکوک از جاش تکون نخورد و باس**ن دیار به جلوی جونگکوک چسبید.
یهو چشماشو درشت کرد و تو دلش به خودش فهش داد..قلبش تندتر از قبل زده شد.
جونگکوک سوالی به لمس بدن هاشون نگاه کرد و بعد نیشخندی از روی شیطنت زد.
ماگ هارو برداشته بود، و با حس خجالت کشیدن دیار ازش دور شد.
به سمته قهوه ساز رفت و ماگ هارو زیرش گذاشت.
دیار سرشو به اطرافش تکون داد و تمرکزشو بدست آورد.
زیر گازو خاموش کرد و به سمت در رفت.
صدای جونگکوکو از پشتش شنید:کجاا؟..دارم قهوه میریزم برات.
دیار با دیدن قهوه هوسشو کرد.
به سمتش تو آشوزخونه رفت.
جونگکوک قهوشو به سمتش گرفت.
_بفرما..تلخ یا شیرین.
دیار فقط نگاهش میکرد.
جونگکوک انگار فهمید و گفت:پس شیرین دوست داری
شکرو تو لیوانش ریخت و به دست دیار داد.
دیار آروم فوتش کرد و خورد.
ولی نمیدونست هنوزم داغه.
زبونش سوخت و چهرش درهم رفت.
جونگکوک که تا حالا خیره بود بهش از شدت کیوت شدنش خیلی جلوی خودشو گرفت تا نخنده برای همین سرشو برگردوند اون طرف.
دیار که حالا سوختگیش کمتر شده بود ادامه قهوشو خورد.
جونگکوک به خوردن قهوه ادامه داد و گفت:راستی چندسالته؟
دیار خواست دفترچه اش رو بیرون بیاره تا بنویسه ولی جونگکوک مانع شد.
_نمیخواد..من میگم تو سرتو پایین بیار.
دیار تأیید کرد.
_۲۰ سالته؟
دیار سرشو به عنوان نه بالا برد.
_۶ سالته؟
دیار پوکر فیس نگاهش کرد که جونگکوک خندید.
دوباره پرسید:۱۹ سالته؟
دیار سرشو تند تند بالا پایین کرد و دست زد.
جونگکوک خندید و گفت:حق داری قهوه تلخ نخوای..هنوز کوچولویی..کوچولو ها باید شیرین بخورن
دیار راجب سنش کنجکاو شد که جونگکوک از صورتش اینو خوند.
_من 28 سالمه بچه
دیار تعجب کرد..چون بهش نمیخورد سنش انقدر باشه.
اینم کادوعه من به شما چون خیلی حمایت کردین تو یه روز عشقای من🤍
- ۱۶.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط