Chapter
Chapter:1
Part:15
بعد اینکه قهوشو خورد با خداحافظی از خونش بیرون اومد.
وسط راه پله با خودش فکر کرد..
عجب فکر میکردم بخواد بخاطر حرف نزدم مسخره ام کنه.
ولی خب بد بنظر نمیرسه.
حداقل دیگه فکر نکنم رو مخم بره.
به پایین رسید و دید که پدرو مادرش درحال تماشای تلویزیونن.
با صدای در مادرش فورا برگشت سمتش.
_چقدر دیر کردی
دیار سعی کرد بدون دادن جوابی به اتاقش بره و موفق هم شد.
ولی تا آخرین لحظه نگاههای مادرشو حس میکرد.
کاپشنشو در آورد افتاد رو تخت و خوابید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5فوریه
بعد از ظهر 4:56
با عجله دامن مشکیشو با شومیز سفید پوشید و به سمت کلاهش رفت.
کلاه آفتاب گیرشو گذاشت و با برداشتن صندل هاش به بیرون از خونه رفت.
صندل هاشو انداخت زمین و تند تند پوشید.
به سمت در رفت و ازش خارج شد.
امروز باید به جای مادرش به خرید می رفت.
چون امروز جمعه بود آدمای مختلفی به اینجا برای تفریح یا گردش میومدن..و مادرش هم باید تا آخر شب تو رستوران میموند.
پدرش هم که هر جمعه به بندر میرفت.
وقتی به بازار رسید شروع کرد به خرید.
نمیدونست دقیقا چی بخره برای همین هرچی به چشمش میخورد رو مینداخت تو سبدش.
داشت بین خرید مرغ یا گوشت با خودش فکر میکرد که یهو شخص آشنایی رو اون سمت خیابون دید.
بهش دست تکون داد.
مایا با دیدنش از اون طرف خیابون دوید و بهش نزدیک شد.
_سلامم...چطوری..خیلی وقت بود ندیده بودمتتت
دیار سر تکون داد و بغلش کرد.
مایا هم متقابل بغلش کرد.
مایا یه دختر پر انرژی با موهای کوتاه و بلوند بود.
صورت بامزه ای داشت و وقتی میخندید چال گونش معلوم میشد...دوست دوران دبیرستانشم بود.
از هم جدا شدن.
_چقدر خوشگل تر شدییی...توهم اومدی خرید؟
دیار لبخند زد و سرشو تکون داد.
بعدش منتظر موند تا مایا بره سبدشو بیاره و باهم خرید کنن.
درحال گشت زدن بین طبقات و مشغول خرید خوراکی بودن.
مایا:وایی..دختر اینا جدیدهه
برگشت سمت مایا ولی یهو چشمش به پشت مایا خورد.
با دیدن سوبین تعجب کرد.
Part:15
بعد اینکه قهوشو خورد با خداحافظی از خونش بیرون اومد.
وسط راه پله با خودش فکر کرد..
عجب فکر میکردم بخواد بخاطر حرف نزدم مسخره ام کنه.
ولی خب بد بنظر نمیرسه.
حداقل دیگه فکر نکنم رو مخم بره.
به پایین رسید و دید که پدرو مادرش درحال تماشای تلویزیونن.
با صدای در مادرش فورا برگشت سمتش.
_چقدر دیر کردی
دیار سعی کرد بدون دادن جوابی به اتاقش بره و موفق هم شد.
ولی تا آخرین لحظه نگاههای مادرشو حس میکرد.
کاپشنشو در آورد افتاد رو تخت و خوابید.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5فوریه
بعد از ظهر 4:56
با عجله دامن مشکیشو با شومیز سفید پوشید و به سمت کلاهش رفت.
کلاه آفتاب گیرشو گذاشت و با برداشتن صندل هاش به بیرون از خونه رفت.
صندل هاشو انداخت زمین و تند تند پوشید.
به سمت در رفت و ازش خارج شد.
امروز باید به جای مادرش به خرید می رفت.
چون امروز جمعه بود آدمای مختلفی به اینجا برای تفریح یا گردش میومدن..و مادرش هم باید تا آخر شب تو رستوران میموند.
پدرش هم که هر جمعه به بندر میرفت.
وقتی به بازار رسید شروع کرد به خرید.
نمیدونست دقیقا چی بخره برای همین هرچی به چشمش میخورد رو مینداخت تو سبدش.
داشت بین خرید مرغ یا گوشت با خودش فکر میکرد که یهو شخص آشنایی رو اون سمت خیابون دید.
بهش دست تکون داد.
مایا با دیدنش از اون طرف خیابون دوید و بهش نزدیک شد.
_سلامم...چطوری..خیلی وقت بود ندیده بودمتتت
دیار سر تکون داد و بغلش کرد.
مایا هم متقابل بغلش کرد.
مایا یه دختر پر انرژی با موهای کوتاه و بلوند بود.
صورت بامزه ای داشت و وقتی میخندید چال گونش معلوم میشد...دوست دوران دبیرستانشم بود.
از هم جدا شدن.
_چقدر خوشگل تر شدییی...توهم اومدی خرید؟
دیار لبخند زد و سرشو تکون داد.
بعدش منتظر موند تا مایا بره سبدشو بیاره و باهم خرید کنن.
درحال گشت زدن بین طبقات و مشغول خرید خوراکی بودن.
مایا:وایی..دختر اینا جدیدهه
برگشت سمت مایا ولی یهو چشمش به پشت مایا خورد.
با دیدن سوبین تعجب کرد.
- ۱۰.۴k
- ۲۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط