{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان p

رمان ،~~، {p{12
#چوویا
دستمو توی موهام کشیدم و با آزردگی به روبه روم خیره شدم، رئیس زنگ زد و گفت که گین توسط سگ های شکاری دزدیده شده و هرچه سریعتر باید خودمو برسونم و الان با دازایی تو راه مافیا ایم...
بعد گذشت چند دقیقه رسیدیم و وارد مافیا شدیم با عجله سمت دفتر رئیس رفتیم و در زدیم
~بفرمایید
داخل شدیم و به سمت میز رئیس قدم برداشتیم
-قضیه چیه؟
*چند دقیقه بعد*

-که اینطور~ متوجهم، خودم میرم دنبالش
~تنهایی نمیشه چوویا-کون
-تچ...

با عصبانیت به اون لندهور نگاه کردم و آهی از ناراحتی کشیدم

-باشه...زودباش بانداژ متحرک، عجله دارم

بدون اینکه فرصت حرف زدن بهش بدم دستشو گرفتم و با خودم کشیدمش

سوارشو
پوزخند زدم و سمت موتورم رفتم
-هرکی دیرتر برسهـ-
سوار موتورم شدم و کلاه کاسکتمو برداشتم، به دازایی نگاه کردم
-باید برای برنده ۱۲ تا بستنی بگیره
کلاهمو سرم کردم، موتورم رو روشن کردم و با سرعت ازونجا دور شدم

#دازایی

هه هه...این چیبی هم هیچوقت خسته کننده نمیشه
سوار ماشین شدم و با سرعت حرکت کردم

(گذرزمان تا رسیدن⁦(⁠ノ⁠◕⁠ヮ⁠◕⁠)⁠ノ⁠*⁠.⁠✧⁩)

#چوویا

-هاهاااااا ولی من دقیق یادمه گفتم ۱۲ تا
+آهههه حافظت خیلی کوتاهه چیبی من مطمئنم گفتی ۵ تا

برنده شدممم..حیح...معلومه که برنده شدممم توی سرعت هیچکس به گرد پام نمیرسه
سرمو تکون دادم تا افکارم بپره
نه الان وقت جشن گرفتن نیست...وارد ساختمان شدیم و همون لحظه حدود پنجاه تا اسلحه سمت ما نشونه گرفته شد...پوزخند زدم و آستینامو بالا زدم درحالی که سمت رئیسشون میرفتم
-اوی اویییی اگه دعوا میخواین باید از همون اول بگیـ-
بقیه ی حرفم با گرفته شدن یقه ی لباسم از پشت تو دهنم خفه شد
+ ما دعوا نمیخوایم
دازایی جعبه ای که توش پرونده های دزدیده شده بود رو روی میز انداخت و یقه مو ول کرد
+اومدیم گین رو ببریم
اسلحه ها پایین اومد و رئیسشون که نقاب زده بود جعبه رو برداشت و بازش کرد
∆هوم....بیاریدش
افرادی که اسلحه داشتن کنار رفتن و دو نفر گین رو جلو آوردن
×چوویا-ساننن
گین سمت ما دوید و کنارمون ایستاد
معامله ی سالمی بود...حالا با اجازه ما میریـ-
∆فقط یک لحظه...
رئیسشون جوری که انگار به چیزی مشکوک شده بود به پرونده ها و جعبه نگاه کرد اما بعد چند لحظه للخند زد
∆از معامله با شما خوشحال شدم
دازایی پوزخند محوی زد و به ساعت نگاه کرد
همچنین...
اخم کردم، صبرکن...قرار نیست فکشونو به گل بمالیم و پرونده هارو پس بگیریم؟
-اما دازایـ-
هیس...خدانگهدار شما

دازایی بازومو گرفت و بی توجه به فوش ها و تقلا کردنم منو از ساختمون بیرون برد

-هویی داری چه گهی میخوری؟ ما اون پرونده هارو نیاز داریم!
نگرانش نباش چیبی، بنظر تو موری-سنسی پرونده هارو به این آسونی میده به اونا؟
-پس همین الان چه غلطی کردی؟
اونا فقط یه کپی دستنویس بی ارزش از پرونده ها بودن...البته کاملا حرفه ای طراحی شده بودن...تازشم...موری سنسی یه شیرینی معامله توی اون جعبه گذاشته بود
-شیرینی؟

پوزخند دازایی پررنگتر شد و به ماشین تکیه داد

یک.....دو.....بوم

با حالت عجیب غریب به دازایی نگاه کردم

-کـ-ـخلی چیزی هستی؟

سرشو کج کرد و به ساعت مچیش نگاه کرد

اوه ببخشید، اشتباه من بود

خندیدم و سوار موتورم شدم

-تو واقعا دیوونه ایـ-

و بومممممممم!

با این حرفشم صدای انفجار بلندی اومد و ساختمون روبه رومون منفجر شد

-چـ- چی؟

.............
#نویسنده ی اوسکولتون

-دازایی روانییییی
^لطفا آروم باشید آقای محترم
-من تورو میکشم حرومییییی با همین دستام خفت میکنمممممم
^آقای محترم!

دازایی با پوزخند به چوویا نگاه کرد درحالی که پرستار بازوشو پانسمان میکرد
مچ دست چوویا هم آسیب دیده بو اما کارای پانسمانش تموم شده بود
خوش بختابه بخاطر فاصله ی زیادشون انفجار آسیب زیادی بهشون وارد نکرد
پانسمان دازایی تموم شد و از روی تخت بیمارستان بلند شد
ممنونم بانوی محترم
به پرستار چشمک زد و لیست داروهایی که نیاز داشت رو توی جیبش گذاشت
بیرون منتظرتم چیبی~
-به نفعته فرار کنییییییییی
....................
دازایی بیرون بیمارستان منتظر چوویا ایستاده بود، حوصلش سر رفت و پاکت سیگاری از توی جیبش درآورد، یدونه برداشت و دوباره پاکت رو توی جیبش گذاشت فندک رو زیر سیگارش گرفت و سیگارو روشن کرد، فندک رو هم توی جیبش گذاشت و پک کوتاهی به سیگارش زد اما قبل ازینکه دوباره اونو بین لبهاش بزاره با تنه ای که چوویا بهش زد از دستش افتاد
چوویا سمت ماشین رفت و در سمت شاکرد رو باز کرد، قبل از سوار شدن با لبخند به دازایی نگاه کرد

-هوی دازایی زودباش، من بستی هایی که برنده شدم رو میخواممم

دازایی لبخندی زد و دستاشو توی جیبش کرد درحالی که سمت ماشین میرفت آرزو میکرد که کاش اوضاع همینجوری خوب بمونه....
دیدگاه ها (۴)

اینهمه نوشتم پاک شدددددد🐥💔گریهههههههههالان دوباره براتون مین...

رمان ،~~، p{۱۳} باح قبل خوندن حتماااااا آهنگ no surprises رو...

باححح قراره رمانو ادامه بدم حمایت کنین جوجه های مننم🐥🐥✨ راست...

رمان ،~~، part {11/5}گوشیو جواب دادمو گذاشتم رو بلندگو:««««م...

وقتی باهم دعوا میگیرین از خونه میری ولی وقتی برمیگردی میبینی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط