«فصل۲ The magic of lov »
«فصل۲ The magic of lov »
part ۱۵۲
هنوز كسلي خاصي تو تنم بود. به دستم نگاه کردم.
چیزیم نیست...مطمینم...
لرزش دستاش یه کم نگرانم کرده بود.
نکنه چیزیش باشه؟ مريضي
اخ..خدانکنه..اخ..خدانکنه...
از آزمایشش مشخص میشه.
امیدوارم چیزیش نباشه..
لب تابم رو آوردم.
دلم براي مامان فریا تنگ شده بود و میدونستم اون تنها کسیه که میتونه حالمو خوب کنه...
با همون اکانت قبلیشون تماس گرفتم ولي موجود نبود.. نفس عمیق و درمونده اي کشيدم وسعی کردم با ذهنم
باهاشون ارتباط برقرار کنم.
خيلي سعي كردم ولي..خسته بودم..
لحظه
داغون دست به صورتم و موهام کشیدم که همون اکانت ناشناسي شروع کرد به تماس تصویری گرفتن..
همه وجودم میگفت خودشونن.
با شوق قبولش کردم
اخ..
ذوق زده گفتم: سلام مامان
مامان فرياي قشنگ و مهربونم بهم لبخند زد و گفت:سلام
دختر ناز من..خوبي؟
سر تکون دادم و گفتم اره..خوب..تو خوبي؟بابا خوبه؟ مامان فریا-ما هم خوبیم..خوب و دلتنگ تو..
با لبخند عمیق نگاش کردم
مامان فریا عزیز دلم زیر چشمات گود افتاده..شب بدي
داشتی؟
مظلوم سر تکون دادم.
مهربون گفت:برام ميگي؟
مشوش گفتم خیلی اشفته بود.. اصلا.. اصلا نمیتونم تشخیص بدم خواب گذشته است یا اینده و یا نمیدونم
كابوس..
مامان فریا-تو نميتوني خواب هاتو انتخاب یا تشخیص بدي عزيزم.. اما میتونم کمکت کنم کابوسهاي اشفته ات
مامان فریا نو نميتوني حواب هالو انتحاب يا
بدي عزيزم... اما میتونم کمکت کنم کابوسهاي اشفته ات کمتر بشه تا اينده نگري هات بهتر شه..یه جوشونده است..بخوري په کم اروم ترت ميكنه.
سر تکون دادم.
لبخند عميقي زد و گفت چه خبر؟
از؟
شیطون گفت: عشق برگشته از قدیمت..
خندیدم و متعجب نگاش کردم.
مامان فریا-میدوني راز يه زندگي موفقیت امیز چیه؟اینکه هرچیز مخفي و مگويي رو شب بهت بگه و بگه قول داده بودم نگم ولی به تو میگمش..بابات گفت بهم... خندیدم و سر تکون دادم و گفتم میدونستم..
مامان فریا حالا داري دلشو ميبري؟
با خنده گفتم دلش هیچ جوره نمیلرزه..خيلي سنگه.. گفت اگه خودت باشي ميشه..میلرزه..
مهربون
نگاش کردم.
با محبت گفت عشوه با دل بردن فرق داره هااا دختر من... عشوه گر نباش.. لباسهاي انچناني و عشوه جنسي
راهش نیست..
part ۱۵۲
هنوز كسلي خاصي تو تنم بود. به دستم نگاه کردم.
چیزیم نیست...مطمینم...
لرزش دستاش یه کم نگرانم کرده بود.
نکنه چیزیش باشه؟ مريضي
اخ..خدانکنه..اخ..خدانکنه...
از آزمایشش مشخص میشه.
امیدوارم چیزیش نباشه..
لب تابم رو آوردم.
دلم براي مامان فریا تنگ شده بود و میدونستم اون تنها کسیه که میتونه حالمو خوب کنه...
با همون اکانت قبلیشون تماس گرفتم ولي موجود نبود.. نفس عمیق و درمونده اي کشيدم وسعی کردم با ذهنم
باهاشون ارتباط برقرار کنم.
خيلي سعي كردم ولي..خسته بودم..
لحظه
داغون دست به صورتم و موهام کشیدم که همون اکانت ناشناسي شروع کرد به تماس تصویری گرفتن..
همه وجودم میگفت خودشونن.
با شوق قبولش کردم
اخ..
ذوق زده گفتم: سلام مامان
مامان فرياي قشنگ و مهربونم بهم لبخند زد و گفت:سلام
دختر ناز من..خوبي؟
سر تکون دادم و گفتم اره..خوب..تو خوبي؟بابا خوبه؟ مامان فریا-ما هم خوبیم..خوب و دلتنگ تو..
با لبخند عمیق نگاش کردم
مامان فریا عزیز دلم زیر چشمات گود افتاده..شب بدي
داشتی؟
مظلوم سر تکون دادم.
مهربون گفت:برام ميگي؟
مشوش گفتم خیلی اشفته بود.. اصلا.. اصلا نمیتونم تشخیص بدم خواب گذشته است یا اینده و یا نمیدونم
كابوس..
مامان فریا-تو نميتوني خواب هاتو انتخاب یا تشخیص بدي عزيزم.. اما میتونم کمکت کنم کابوسهاي اشفته ات
مامان فریا نو نميتوني حواب هالو انتحاب يا
بدي عزيزم... اما میتونم کمکت کنم کابوسهاي اشفته ات کمتر بشه تا اينده نگري هات بهتر شه..یه جوشونده است..بخوري په کم اروم ترت ميكنه.
سر تکون دادم.
لبخند عميقي زد و گفت چه خبر؟
از؟
شیطون گفت: عشق برگشته از قدیمت..
خندیدم و متعجب نگاش کردم.
مامان فریا-میدوني راز يه زندگي موفقیت امیز چیه؟اینکه هرچیز مخفي و مگويي رو شب بهت بگه و بگه قول داده بودم نگم ولی به تو میگمش..بابات گفت بهم... خندیدم و سر تکون دادم و گفتم میدونستم..
مامان فریا حالا داري دلشو ميبري؟
با خنده گفتم دلش هیچ جوره نمیلرزه..خيلي سنگه.. گفت اگه خودت باشي ميشه..میلرزه..
مهربون
نگاش کردم.
با محبت گفت عشوه با دل بردن فرق داره هااا دختر من... عشوه گر نباش.. لباسهاي انچناني و عشوه جنسي
راهش نیست..
- ۱۵۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط