{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جونگکوک ابرو بالا انداخت و چشمهاش رو رز رد

جونگکوک ابرويى بالا انداخت و چشمهاش رو ريز كرد:
"توضيح بده ببينم!"
سرى تكون دادى و كمى تو فكر فرو رفتى.براىِ گفتنِ چيزهايى كه تو كتاب خونده بودى، كمى ترديد داشتى و به دنبال كنار هم چيدنِ كلمات بودى:
"خب..يكم چيزه.."
مردِ مقابلت، درحالى كه كمرت رو آروم نوازش ميكرد، هومى كشيد:
"چيز چيه عزيزم؟"
يكى از دستهات رو، روىِ شونه اش قرار دادى:
"گفتنش عجيبه!"
مردِ بزرگتر آروم خنديد.كمى سرش رو كج كرد و دستِ ديگه اش رو به موهات رسوند.
آروم موهات رو نوازش كرد و قسمت هايى از اون رو كه مقابلِ ديدت قرار گرفته بود رو، پشتِ گوشت زد.
"پس كتابت رو بده بخونمش!"
پلكى زدى و سرت رو به نشونه منفى تكون دادى:
"خوندنش عجيب تره!"
جونگکوک همراه با نگاهى مشكوك، صورتش رو بهت نزديك تر كرد:
"پس عملى انجامش بده!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، سرش رو تو گردنت فرو كرد و پشتِ سرِ هم، بى توجه به صداىِ خنده هات كه بخاطرِ قلقلكى بودنت بود، گردنت رو ميبوسيد.
دیدگاه ها (۳)

كتابى كه بينِ دستهات بود رو، روىِ مبل رها كردى و هردو دستت ر...

آخرین‌کاری‌که‌میتونست‌انجام‌بده...

درحالِ كتاب خوندن بودى و تازه به بخشِ مهم و هيجان انگيزش رسي...

تابى به چشمهات دادى و فحشى زيرِ لب نثارش كردى و خواستى از كن...

سناریو بلولاک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط