{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتو

تو و پسرِ يكى از دوستهاى صميميه پدرت علارغمِ خانواده هاتون كه به مهمونى رفته بودن، خونه مونديد.
درحال فيلم ديدن بوديد كه، زنگ خونه به صدا دراومد.
فيلم رو استپ زدى و در رو باز كردى كه با ديدنِ اكست متعجب شدى:
"اومدم به دوست دخترم سر بزنم…!"
خواستى جوابش رو بدى كه، جیمین كنارت ايستاد و با جديت رو به دوست پسرِ سابقت لب زد:
"جرعت دارى جمله ات رو كامل كن!فقط يه بهونه لعنتى بهم بده، تا دنده هات رو خورد و نابودت كنم مرتيكه عوضى!"
متعجب به نيم رخِ پسرِ بغل دستت نگاه كردى.
انتظارِ شنيدن اين جمله رو ازش نداشتى و همينم باعث شد كمى شوكه بشى.
نگاهت رو از جیمین گرفتى و به دوست پسرِ سابقت دادى.
اون هم درست مثلِ تو متعجب بود.اما اين نگاهِ ناباورش، در كسرى از ثانيه به نگاهى خونسرد تبديل شد.
پسرِ مقابلت آروم خنديد و نگاهش رو به تو دوخت:
"نگفته بودى دوست پسر دارى!"
آهى كشيدى و سرت رو به نشونه تاسف تكون دادى.
خواستى جوابش رو بدى اما، جیمین مقابلت قرار گرفت.
تورو پشتِ سرش قرار داد و به جات جوابِ پسرِ ديگه رو داد:
"سوالى دارى از من بپرس!"
دیدگاه ها (۰)

با لحنِ جدى و تندى گفت و همين باعث شد پسرِ ديگه به خنده بيفت...

نيك بازهم خنديد و بى توجه به يقه اش كه هنوزهم بينِ مشتِ پسرِ...

مردِ بزرگتر بينِ نفس هاش خنديد و سرى تكون داد:"لازم باشه، دن...

يك ازدواج سنتى و مسخره! البته كه مردِ مقابلت مردِ بدى نبود!ك...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط