تاب به چشمهات داد و فحش زر لب نثارش رد و خواست از
تابى به چشمهات دادى و فحشى زيرِ لب نثارش كردى و خواستى از كنارش رد بشى كه، كفِ دستش به در، دقيقا كنارِ سرت تكيه داده شد و مانعِ رفتنت شد:
"كجا فرار ميكنى؟"
نگاهِ كلافه ات رو به چهره احمقانه اش دوختى و گفتى:
"يا همين الان ازم فاصله ميگيرى، يا طورى داد ميكشم كه آبروت بره!"
اتمامِ جمله ات، مصادف شد با خنده هاىِ مرد.
جین به نرمى خنديد و درنهايت ابرويى بالا انداخت و بيشتر از قبل تو صورتت خم شد:
"قبل از اقدام كردن به فرياد، ميتونم با لبهام ساكتت كنم عزيزم!"
نگاهت از تعجب، چند درجه گشاد شد:
"تو..همچين غلطى نميكن…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، دستِ ديگه مرد، زيرِ چونه ات نشست.
سرت رو كمى بيشتر از قبل بالا آورد و درحالى كه نگاهِ خمارش، به لبهات دوخته شده بود، لب زد:
"براىِ هشدار دادن..يكم دير كردى!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، مقابلِ نگاهِ ناباورت، لبهاش رو روىِ لبهات كوبيد.
اهم من گردن نمیگیرم خدافظ...
"كجا فرار ميكنى؟"
نگاهِ كلافه ات رو به چهره احمقانه اش دوختى و گفتى:
"يا همين الان ازم فاصله ميگيرى، يا طورى داد ميكشم كه آبروت بره!"
اتمامِ جمله ات، مصادف شد با خنده هاىِ مرد.
جین به نرمى خنديد و درنهايت ابرويى بالا انداخت و بيشتر از قبل تو صورتت خم شد:
"قبل از اقدام كردن به فرياد، ميتونم با لبهام ساكتت كنم عزيزم!"
نگاهت از تعجب، چند درجه گشاد شد:
"تو..همچين غلطى نميكن…"
جمله ات هنوز تموم نشده بود كه، دستِ ديگه مرد، زيرِ چونه ات نشست.
سرت رو كمى بيشتر از قبل بالا آورد و درحالى كه نگاهِ خمارش، به لبهات دوخته شده بود، لب زد:
"براىِ هشدار دادن..يكم دير كردى!"
گفت و بعد از اتمامِ جمله اش، مقابلِ نگاهِ ناباورت، لبهاش رو روىِ لبهات كوبيد.
اهم من گردن نمیگیرم خدافظ...
- ۳.۳k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط