{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۲۰
تهیونگ هنوز جلوی رائون ایستاده بود، دستش محکم روی دست او، نگاهش پر از جدیت و محافظت بود.
سایه، همان پسر ناشناس، چند قدم جلو آمد و با صدای سرد گفت:
«حقیقت‌هایی هست که باید بدونید… و تصمیماتی که باید بگیرید.»
رائون نفسش را حبس کرد و ناخودآگاه به تهیونگ چسبید.
«تهی… تهیونگ… چی می‌خوایم بگیم؟»
تهیونگ دستش را روی شانه رائون گذاشت و آرام گفت:
«هیچ چیزی اجازه نمی‌ده به تو آسیبی برسه… اما باید با هم باشیم. هر چیزی که پیش بیاد، من پشتت هستم.»
سایه کمی نزدیک‌تر آمد، نگاهش تیز و جدی بود.
«این بار… نمی‌تونید فرار کنید.»
جونگ‌کوک و یونا از دور نظاره می‌کردند، هر دو آماده دفاع و محافظت بودند.
جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید:
«این دفعه، هیچ چیز نمی‌تونه جلوی ما رو بگیره.»
و همان لحظه، سایه حرکت کرد و تهیونگ و جونگ‌کوک با هم یک حرکت سریع انجام دادند، جلوی آن پسر را گرفتند.
اما چیزی که رائون و یونا حس کردند، این بود که این ماجرا فقط یک تهدید ساده نیست…
این یک بازی واقعی از خطر، عشق و هیجان بود.
بعد از چند ثانیه سکوت، تهیونگ دست رائون را گرفت، خیلی نزدیک، و آرام گفت:
«رائون… به من اعتماد کن. حتی وقتی همه چیز ترسناک باشه… من کنارت هستم.»
رائون نفسش بالا نمی‌آمد، اما لبخند کم‌رنگی زد.
چشم‌هایشان در هم قفل شد و لحظه‌ای که عشق و هیجان در اوج بود، تهیونگ لب‌هایش را نزدیک لب‌های رائون آورد.
یک لحظه سکوت… و سپس یک بوسه کوتاه، پر از احساس و حفاظت، که قلب رائون را آتش زد.
اما درست در همان لحظه… سایه دوباره حرکت کرد، نزدیک‌تر از قبل، و همه فهمیدند که این ماجرا هنوز تمام نشده.

بفرمایین
امیدوارم خوشتون اومده باشه و لایک و کامنت و بازنشر یادتون نره هااا😉😙
دیدگاه ها (۰)

پارت ۲۱سایه نزدیک‌تر شد و نفس تند رائون و یونا در هوا پیچید....

پارت ۲۲سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت ش...

پارت ۱۹سایه‌ای که قبلاً تهدیدآمیز بود، حالا کاملاً نزدیک شده...

بچه ها گزارشش کنید به امیدمون فوش داده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط