پارت
پارت ۲۱
سایه نزدیکتر شد و نفس تند رائون و یونا در هوا پیچید.
تهیونگ جلوی رائون ایستاد، مثل یک سپر انسانی، نگاهش پر از جدیت و تهدید بود.
«هر کاری لازم باشه، من جلوی تو وایمیستم!» صدایش محکم بود، اما رائون حس کرد این بار نه فقط جدیت، بلکه عشقی عمیق هم پشت آن موج میزند.
پسر لبخند سردی زد:
«این دفعه… فرار نمیکنید. همه چیز رو باید همین حالا بفهمید.»
رائون دستش را روی دست تهیونگ فشار داد. قلبش تند میزد و نفسش بالا نمیآمد.
تهیونگ آرام نفس کشید و نگاهش را به او دوخت:
«به من اعتماد کن… هیچ اتفاقی برات نمیافته، حتی اگه خطرناک باشه.»
و بعد، بدون هیچ هشدار، سایه یک قدم سریع برداشت. تهیونگ به جلو پرید، جلوی رائون ایستاد و با حرکتی سریع دست او را روی سینه رائون گذاشت تا آسیبی به او نرسد.
رائون نفسش بند آمده بود. این حس… این نزدیکی، این خطر… قلبش را آتش زد.
و درست همان لحظه، تهیونگ لبهایش را روی لب رائون فشار داد، کوتاه اما پر از احساس و حفاظت.
رائون چشمهایش را بست و حس کرد همه ترسها و اضطرابها با یک لحظه عاشقانه به آرامش میرسند.
اما سکوت خیابان کوتاه بود…
سایه دوباره حرکت کرد، نزدیکتر، با حرکتی سریع و تهدیدآمیز، و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت شد.
همه فهمیدند که این ماجرا هنوز تمام نشده و اوضاع حتی خطرناکتر شده است…
تهیونگ دست رائون را محکمتر گرفت و آرام گفت:
«حتی اگر دنیا بخواد ما رو از هم جدا کنه… من کنارت هستم. تا آخرین لحظه…»
رائون لبخند کمرنگی زد، نفسش بالا نمیآمد، اما حس کرد قلبش و قلب تهیونگ با هم یکی شدهاند.
این لحظه، لحظهای بود که عشق و هیجان به اوج رسید، و همه چیز برای ادامهی ماجرا آماده شد…
سایه نزدیکتر شد و نفس تند رائون و یونا در هوا پیچید.
تهیونگ جلوی رائون ایستاد، مثل یک سپر انسانی، نگاهش پر از جدیت و تهدید بود.
«هر کاری لازم باشه، من جلوی تو وایمیستم!» صدایش محکم بود، اما رائون حس کرد این بار نه فقط جدیت، بلکه عشقی عمیق هم پشت آن موج میزند.
پسر لبخند سردی زد:
«این دفعه… فرار نمیکنید. همه چیز رو باید همین حالا بفهمید.»
رائون دستش را روی دست تهیونگ فشار داد. قلبش تند میزد و نفسش بالا نمیآمد.
تهیونگ آرام نفس کشید و نگاهش را به او دوخت:
«به من اعتماد کن… هیچ اتفاقی برات نمیافته، حتی اگه خطرناک باشه.»
و بعد، بدون هیچ هشدار، سایه یک قدم سریع برداشت. تهیونگ به جلو پرید، جلوی رائون ایستاد و با حرکتی سریع دست او را روی سینه رائون گذاشت تا آسیبی به او نرسد.
رائون نفسش بند آمده بود. این حس… این نزدیکی، این خطر… قلبش را آتش زد.
و درست همان لحظه، تهیونگ لبهایش را روی لب رائون فشار داد، کوتاه اما پر از احساس و حفاظت.
رائون چشمهایش را بست و حس کرد همه ترسها و اضطرابها با یک لحظه عاشقانه به آرامش میرسند.
اما سکوت خیابان کوتاه بود…
سایه دوباره حرکت کرد، نزدیکتر، با حرکتی سریع و تهدیدآمیز، و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت شد.
همه فهمیدند که این ماجرا هنوز تمام نشده و اوضاع حتی خطرناکتر شده است…
تهیونگ دست رائون را محکمتر گرفت و آرام گفت:
«حتی اگر دنیا بخواد ما رو از هم جدا کنه… من کنارت هستم. تا آخرین لحظه…»
رائون لبخند کمرنگی زد، نفسش بالا نمیآمد، اما حس کرد قلبش و قلب تهیونگ با هم یکی شدهاند.
این لحظه، لحظهای بود که عشق و هیجان به اوج رسید، و همه چیز برای ادامهی ماجرا آماده شد…
- ۲.۹k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط