پارت ۲۲
پارت ۲۲
سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت شد.
قلب رائون مثل طبل میکوبید و نفسش بند آمده بود.
تهیونگ جلوی او ایستاد، دستش محکم روی شانه رائون، نگاهش جدی و پر از محافظت بود.
«این دفعه… فرار ندارید.» سایه با صدایی سرد گفت.
تهیونگ یک قدم جلو رفت، فاصلهشان نزدیکتر شد و آرام اما محکم گفت:
«اگر حتی یک قدم جلوتر بیایی… پشیمون میشی.»
رائون نفسش بالا نمیآمد.
احساس کرد که این لحظه… لحظهای است که نه تنها عشق، بلکه زندگیشان به یکدیگر گره خورده.
چشمهای تهیونگ پر از حس محافظت و عشقی عمیق بود که قلب رائون را گرم کرد، حتی در این لحظه خطرناک.
سایه لبخند کمرنگی زد و گفت:
«شما فکر میکنید میتونید جلوی من وایستید؟»
اما قبل از اینکه حرکت کند، تهیونگ سریع به جلو پرید و جلوی او ایستاد، به طوری که رائون پشتش پنهان شد.
«این دفعه… نه فقط تو، بلکه هیچکس بهشون نزدیک نمیشه.» تهیونگ با لحنی تهدیدآمیز گفت.
رائون قلبش تند میزد و نفسش بالا نمیآمد، اما حس کرد که هر جا خطر باشد، تهیونگ او را محافظت میکند.
چند لحظه سکوت شد…
سپس تهیونگ آرام دستش را روی گونه رائون گذاشت، نگاهش عمیق و پر از حس بود، و لبخند کمرنگی زد:
«رائون… حتی وقتی همه چیز ترسناک باشه… من کنارت هستم.»
رائون نفس عمیقی کشید و حس کرد قلبش با تهیونگ یکی شده است.
و درست در همان لحظه، سایه عقب رفت و به آرامی گفت:
«این تازه شروعه…»
رائون با نگاه به تهیونگ گفت:
«تهیونگ… ما… آمادهایم.»
تهیونگ لبخند زد، دستش را محکمتر گرفت و گفت:
«پس بیا… با هم تا آخر… حتی اگر خطرناک باشه.»
سایه دوباره جلو آمد و نگاهش روی رائون و تهیونگ ثابت شد.
قلب رائون مثل طبل میکوبید و نفسش بند آمده بود.
تهیونگ جلوی او ایستاد، دستش محکم روی شانه رائون، نگاهش جدی و پر از محافظت بود.
«این دفعه… فرار ندارید.» سایه با صدایی سرد گفت.
تهیونگ یک قدم جلو رفت، فاصلهشان نزدیکتر شد و آرام اما محکم گفت:
«اگر حتی یک قدم جلوتر بیایی… پشیمون میشی.»
رائون نفسش بالا نمیآمد.
احساس کرد که این لحظه… لحظهای است که نه تنها عشق، بلکه زندگیشان به یکدیگر گره خورده.
چشمهای تهیونگ پر از حس محافظت و عشقی عمیق بود که قلب رائون را گرم کرد، حتی در این لحظه خطرناک.
سایه لبخند کمرنگی زد و گفت:
«شما فکر میکنید میتونید جلوی من وایستید؟»
اما قبل از اینکه حرکت کند، تهیونگ سریع به جلو پرید و جلوی او ایستاد، به طوری که رائون پشتش پنهان شد.
«این دفعه… نه فقط تو، بلکه هیچکس بهشون نزدیک نمیشه.» تهیونگ با لحنی تهدیدآمیز گفت.
رائون قلبش تند میزد و نفسش بالا نمیآمد، اما حس کرد که هر جا خطر باشد، تهیونگ او را محافظت میکند.
چند لحظه سکوت شد…
سپس تهیونگ آرام دستش را روی گونه رائون گذاشت، نگاهش عمیق و پر از حس بود، و لبخند کمرنگی زد:
«رائون… حتی وقتی همه چیز ترسناک باشه… من کنارت هستم.»
رائون نفس عمیقی کشید و حس کرد قلبش با تهیونگ یکی شده است.
و درست در همان لحظه، سایه عقب رفت و به آرامی گفت:
«این تازه شروعه…»
رائون با نگاه به تهیونگ گفت:
«تهیونگ… ما… آمادهایم.»
تهیونگ لبخند زد، دستش را محکمتر گرفت و گفت:
«پس بیا… با هم تا آخر… حتی اگر خطرناک باشه.»
- ۴.۷k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط