{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(سعيد صولت)

(سعيد صولت)

بيا براي تو قدري بهار آوردم
كرشمه هاي غم انگيز تار آوردم
سر سپيد و جوانيّ و عمر رفته ي خود
براي چشم تري با وقار آوردم
نشد تمام درختان باغ را بخرم
گلي براي تو از سبزه زار آوردم
تمام شهر پر از دلبران زيبا بود
حديث عشق تو را از كنار آوردم!
قد خميده ي مردي كه دوستت دارد
حكايتي ست كه بي انتظار آوردم
كمي شراب سفيد و كمي غزل.. سوغات
برايت از سفر قندهار آوردم
هزار شعر فخيم از خودم شنيدي.. حيف
خوشت نيامد و من "شهريار" آوردم
اگر كه بي تو زمستان شدم .. فداي سرت
بيا ... براي تو قدري بهار آوردم
دیدگاه ها (۱)

گفتم که بي قرار تو باشم ولي نشدتنها در انتظار تو باشم ولي نش...

روی قبرم بنویسید کبوتر شد و رفتزیر باران غزلی خواند ، دلش تر...

گفت: هر چیزی بجای خودش، احترام شهادت رسول خدا صلّی الله علیه...

دلم يلدا،  نميخواهد،                                        ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط