{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پشت دروازه شهر

پشت دروازه ے شهر
عابرے خسته و افتاده زِ پا
نه به قصدِ گذر از دروازه
نه به فڪرِ فردا
او نشسته ست ڪنارے انگار
دل بریده ست زِ یار و زِ دیار
دیدگانش اما...
لحظه اے بازنمے گردد از این مردم شهر
به گمانم ڪه به دنبالِ ڪسیست
پیِ عشقے دیرین
و نگاهے مشتاق
از پیِ دلهره هایے شیرین
ولی...
ای ڪاش ڪه او مے دانست
دیرگاهیست در این شهر، زمستان شده است
به در و دیوارش رنگ ماتم زده اند
مردمانش سرد و
قلب ها یخ زده اند
گل به شاخه پژمرد
دلِ عاشق هم مُرد
شده خاڪستر و دود
هر چه ڪه بود ونبود.
دیدگاه ها (۱)

بنگر به جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ،وَز حاصلِ عمر چیست در دستم...

حال ، ماییم و قفس با پر و بال خودمانکاش ما را بگذارند به حال...

ﻣﻦ ﻭﺟﻮﺩ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺭﺍﺍﺯ ﺗﻮﭘﻨﻬﺎﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﻓﻘﻂ ﺑﺮ ﺗﻮ ﻧﻤﺎ...

ﻭﺭﻕ ﻫﻢ ﮔﺮ ﺯﺩﯼ ‏« ﻏﻢ ‏» ﺭﺍﮐﻤﯽ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﮐﻦ ﺑﺎ ﺩﻝﮐﻪ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺟﺴﺘﺠﻮ ﮐ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط