تقدیر

#پارت ۴
وقتی رسیدیم جکسون ماشین خاموش کرد و نیم نگاهی به چهره ترسیدم انداخت
جکسون ¥: خب میدونی چیه الیزا ..
الیزابت& : چیزی شده جکسون
¥نمیدونم چطور بگم ولی دوست دارم بیشتر باهام آشنا بشیم
& تو شک بودم یعنی چی ،جکسون از من خوشش اومده اما چرا دلیلش چیه
کلی سوال تو ذهنم بود که یهو جکسون دستمو گرفت و بوسه ای کوچیک روش زد
¥افتخار آشنایی میدید بانو؟!
&م م من نمدونم چی بگم جکسون
¥باشه دختر اشکالی نداره فردا ساعت ۶ عصر کافه رز میبینمت
با یه چشمک جکسون بیشتر تو شک رفتم
باید چیکار میکردم قبول میکردم که اون دوست پسرم بشه یا نه ..
از ماشین پیاده شدم و خداحافظی کردم
کلید انداختم و در خونه رو باز کردم
قدم هامو آروم بر می داشتم تا آقای قمار باز بیدار نشه ( پدرش)
که دیدم باز بی جون افتاده رو کاناپه
سرمو تکون دادم که اصلا براش مهم نیست
که من خونه بودم یا نه
به سمت اتفاق رفتم ذهنم هنوز درگیر حرفای جکسون بود
یعنی فردا قرار بود چه اتفاقاتی بیفته....
هیچ چیز معلوم نبود
لایک یادتون نره قشنگا💫🖤
#mafia
#roman
دیدگاه ها (۵)

location

تقدیر

تقدیر

تقدیر

love Between the Tides²⁹م: تو خونه ی ما براش نامه نوشته بودی...

جیمین فیک زندگی پارت ۶۴#

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط